کس را ننشاند دل خورشید پسندم
با رفتن و گم گشتن و از خویش بریدن
گیرم که به هر شیوه دل از مهر تو کندم
اما چه کسی لایق عشق است به جز تو؟
بی تو دل سرگشته به مهر که ببندم؟
کس را ننشاند دل خورشید پسندم
با رفتن و گم گشتن و از خویش بریدن
گیرم که به هر شیوه دل از مهر تو کندم
اما چه کسی لایق عشق است به جز تو؟
بی تو دل سرگشته به مهر که ببندم؟
تاری از گیسوی او آرید و در بندش کنید
لحظه ای ،دیوانه جان آرام بنشین،خواهد آمد...
وان زخم کوچک دلم آخر جذام شد
گلچین روزگار رسید و نوبت با من وزیدنت
دیگر تمام شد،گل من تمام شد
بعد از تو باز من و باز عاشقی و باز...
نه،این قصه همین جا به نام تو تمام شد.
به تو ای دوست ٬
سلام
حالت آیا خوب است؟
روزگارت آبیست؟
همه اینجا خوبند
نیلبک میخواند٬
قاصدک میرقصد٬
باد عاشق شده است
فکر من باش که من فکر تو ام...
دیدار تو دور است و دل من نه صبور است
ای خانه مرا با تو به اندازه ی آفاق
آفاق مرا بی تو به اندازه ی گور است
آنکه خوش یمن ترین کوکب اقبال تو باشد
عشق احساس قشنگیست پر از میل پریدن
شوق پرواز همیشه به پر و بال تو باشد
ای غم هرآنچه خواهی بفکن گره به کارم
در خطه ما اینک عشق است که فرماندست
بر من بوز و با خود بردار و ببر ای عشق
خاکستر سردی را کز عقل به جا ماندست
پنهان چه کنم تو را که پیدا هستی
تو با منی و خود منی و این سان
گویند که نیستی تو اما هستی