سلام!
نمیدونم چرا سلام کردم؟! اگه اشتباه نکنم تا حالا توی هیچکدوم از پست هام سلام نکرده بودم.چرا! فکر کنم توی اولین پستم سلام کردم.شاید دلیل این که ناخوداگاه فکر کردم که باید قبل از نوشتن پستم سلام رو تایپ کنم کامنت های دوستام باشن.یعنی این که حس کردم کسی به زودی این رو می خونه.شاید برای اولین بار احساس کردم که دارم واقعاً با کسی حرف میزنم.نه با خودم.نمی دونم شاید هم فقط مؤدب شدم.
راستش تصمیم نداشتم به این زودیها آدرس وبلاگم رو به دوستام بدم.حداقل می دونم تو مسافرت جنوب قرار نبود این کار رو بکنم.ولی وقتی روزبه ازم پرسید که وبلاگ داری مجبور شدم که اعتراف کنم.البته این که اصطلاح مجبور شدن رو به کار بردم به معنی این نیست که نمی خواستم این کار رو بکنم.فقط تصمیم به این کار نداشتم.نمی دونم چرا.شاید به خاطر این که بعضی از این دوستام خودشون وبلاگ نویس "بودن"(ولی الان متأسفانه خیلی وقته که ننوشتن) و من جلوی اونا هنوز اعتماد به نفس کافی رو نداشتم که بگم منم یه وبلاگ دارم.البته شاید اگر وبلاگ نویس هم نبودن باز هم تأثیری تو قضیه نداشت.دلیل ساده تر و منطقی تر هم که نگفته بودم وبلاگ دارم اینه که کسی ازم نپرسیده بود.شاید دلیل دیگه ای هم داشته که خودم هنوز نفهمیدم!! به هر حال تصمیم داشتم که بالأخره یه موقعی این اعتراف رو پیش دوستام بکنم.
بگذریم.امشب حسابی خواب از سرم پرید.ساعت ۱۰ شب داشتم از زور خواب می مُردم ولی یک ساعت بعد از این که همسایه هامون اومدن عید دیدنی(همون بعد از عید دیدنی!) خونمون و کلی خندیدیم احساس کردم که تازه از خواب بیدار شدم.برای همینم الآن که رفتن خونشون برای پیش گیری از بیکاری هنگام بیخوابی گفتم بیام یه کم اینجا هذیون(درست نوشتم؟؟) بگم بلکه مایه ی خنده باشه.(البته اگه مایه ی گریه نشه!) الآن که وارد وبلاگم شدم دیدم که نظراتم در پست قبلی ۶ تا شده.دوباره "یک مسافر"بود.نمیدونم همون مسافر قبلیه بود که الآن جواب سلامشو دادم یا "یک مسافر" دیگه بود! به هر حال منم امشب تا یک ساعت قبل از این که تو این کامنت رو بذاری دلم گرفته بود.(با "یک مسافر"م!) یکی از "همسفر"ام هم که حدس می زنم کیه برام یه کامنت گذاشته بود.اما نمیدونم چرا اسمشو ننوشته!؟ شاید اونم مثل اون موقع ها که من هنوز وبلاگ نداشتم فکر کرده که چون ازش نخواستم که نظر بده و بد تر از اون:این که اصلاً آدرس وبلاگمو بهش نداده بودم نباید نظر بده.شاید هم فقط یک کمی خواسته جنبه ی طنز یا شاید مرموز قضیه رو بیشتر کنه.و شاید هم خواسته که من یک کمی سر گرم شم.وشاید هم اصلاً بهتر باشه که من انقدر شاید شاید نکنم!و به جای "یک مسافر" و "همسفر"م فکر نکنم.
وقتی روز بعد از نوشتن مطلب یا شاید خاطره ی مسافرت جنوب (چون میدونستم روزبه و سعید میان و نظر میدن) به وبلاگم سر زدم و کامنت های هادی رضایی و سعید رو خوندم نمی دونم چرا غمگین شدم.و اندکی هم متعجب! اصلاً انتظار این عکس العمل رو در نتیجه ی این مطلب نداشتم.به طوری که بعد از دو سه بار خوندنِ کامنت هاشون دوباره مطلب خودم رو خوندم بلکه بفهمم کجای مطلبم باعث شده که اونها چنین احساسی رو داشته باشن. ولی راستش هرچی به مخم فشار آوردم سر در نیاوردم.بعدشم کامنت ساناز همین علامت سؤال رو تو ذهنم تکرار کرد.البته بعد از این که مامانم مطلبم رو خوند و ازش پرسیدم یک کم علامت سوال ها محو شد.به هر حال از همه ی کسایی که برام نظر نوشتن ممنونم چون اون علامت سؤال ها از شادی و هیجانی که از خوندن نظراتشون بهم دست داد کم نکرد.
توی مطلب قبلیم دو سه موردی رو که میخواستم یه جوری به موضوع ربط بدم و بنویسم به دلیل فراموش کاری از قلم انداختم.اون گزینه ی ویرایش که جلوی هر پست از وبلاگم حضور داره بد جوری وسوسه ام می کنه که برم این دو سه مورد رو هم به ششصد مورد قبلی اضافه کنم اما فکر می کنم کار جالبی نیست.(مخصوصاً بعد از گذشت حدوداً یک هفته از فرستادن این مطلب.) برای همین الآن به صورت خلاصه و شاید بی ربط به چندتاش اشاره میکنم بلکه خیالم راحت شه:۱ـ از این که توی مسافرت ها به ندرت یاد مامان و بابام میوفتم احساس بدی بهم دست میده و از خودم بدم میاد.فکر می کنم این مثال کوچکی از این واقعیت تلخه که آدم ها در زندگی خیلی زود چیزهای خوب رو فراموش می کنن.یا به عبارتی تا یه چیز جدید و جالب یا جذابی رو پیدا می کنن چیز خوبی رو که قبلاً داشتن رو از یاد می برن.البته شاید این بی وفایی و بی چشم و رویی و یا بی جنبگی من هیچ ربطی به این قضیه نداشته باشه.شاید هم اگه مسافرت بیش از ۶ روز بود من یه دفعه بد جوری دلتنگ میشدم.نمی دونم! ۲ـ این مسافرت از این که عیدِ گندی داشته باشم و بعداً بنالم که عید بهم خوش نگذشت همانطور که انتظار داشتم جلو گیری کرد.چون مردن ۳ تا بچه گربه هام در روز ۳۰ ام اسفند(دقیقاً در صبح روز سال تحویل) و اول فروردین باعث شد که تا دو سه روز بعد حسابی ناراحت و افسرده باشم.چند روز ِ بعد از این عزاداریها هم برام هیچ لطفی جز مقداری اسکناس سبز و آبی! و یکی دو تا کادو! نداشت.
من فکر می کنم هیچ چیز نمیتونه به اندازه ی آهنگ ها یاداور خاطرات باشه.شاید چون همیشه دقیقاً همون چیزیه که زمانی که خاطره ات هنوز خاطره نشده بود و لحظه ای از حال بود شنیدی.بدون هیچ تغییری.حتی همون مکان که خاطره توش اتفاق افتاده هم نمیتونه به این اندازه ملموس تو رو یاد اون خاطره بندازه و لحظه هاش و اتفاقاتش رو جلوی چشمات بیاره.چون معمولاً یه مکان مخصوصاً اگه مثل خیابون یه مکان عمومی باشه یا قسمتی از طبیعت باشه تغییر می کنه و ثابت نیست و هیچ وقت عین قبلش نمیمونه.امروز وقتی رفته بودم برای خودم سی دی من بخرم توی مغازه آقای فروشنده یا به عبارتی همون جناب مخ زن حقه باز برای تست کردن دستگاه آهنگ تو رو میخوام علی گیتور رو گذاشت.همونی که به نظر من آهنگ مسافرت عید امسالمون بود.منم تا آهنگ رو شنیدم ناخودآگاه یه لبخندی که نمیدونم فروشنده ی پدرسوخته متوجهش شد یا نه روی لبم اومد.همونطور که تو این زمونه ی کامبیز منو یاد مسافرت شمالِ تابستون ۸۳ میندازه و آهنگ ساعت سبز بیژن مرتضوی هم برای من یاد آور مسافرت جنوب عید سال پیشه این آهنگ هم برای من جزئی از خاطره ی مسافرت عید امسال میشه.البته اگه اینجور آهنگها رو زیاد گوش کنین ممکنه خاصیت یاد آورنده و تداعی کننده ی اولیه اشو از دست بده.پس بهتره از این جور وسایل درست و طبق دستور العمل داخل بروشور استفاده کنین.
راستی "فکر کنم" با خواهرم آشتی کردم.البته این که آشتی کردم زیاد مهم نیست! این که تا کی آشتی میمونیم یا کی قهر میکنیم مهمه!
دیگه بیشتر از این نمیخوام و نمیتونم هذیون بگم چون بابام اومد و بهم یه چیزی بیشتر از تذکر! داد که:ساعت ۴ صبحه!
دیشب از سفر برگشتم. از مسافرتی جمعی به مدت ۶ روز که نمی خواستم تموم شه. باورم نمی شه که ما ۶ روز مسافرت بودیم . وقتی دیشب برگشتم خونه و توی اتاقم با به هم ریختگی ناشی از جمع کردن وسایل سَفرم در شب قبل از مسافرت مواجه شدم احساس کردم همین دیشب بود که این وسایل رو جمع میکردم و توی کوله ام میذاشتم نه ۷ روز پیش! ولی وقتی اتفاقات و ماجراهای مسافرت رو تو ذهنم مرور می کردم فکر می کردم چه طور این همه توی ۶ روز اتفاق افتاده؟! فکر کردم اگه بگم این همه ظرف مثلاً دو سه هفته اتفاق افتاده درست تر و منطقی تر حرف زدم. مثل بعضی خوابهای طولانی و پر حادثه که ظرف مدت کوتاهی که خواب هستی میبینی و باورت نمیشه که چطور این فیلم ۶ یا ۷ ساعته رو طی یک ساعت یا کمتر توی خواب دیدی!
ساعات آخر مسافرت برام درد آور بود و سعی میکردم همه چیز و همه کس رو خوب نگاه کنم ودر خاطرم ثبت کنم. انگار که قرار بود این آخرین سفر عمرم باشه یا آخرین باری که این بچه ها رو میبینم! ولی اون چیز بُغض مانندی که تو گلوم بود مانع از این میشد که اتفقات و لحظه های پایان یافته ی مسافرت رو توی ذهنم مرور کنم چون فکر میکردم امکان ترکیدنش وجود داشت. البته این احساس خیلی برام غریب نبود. دقیقاً یک سال پیش در همین روز و در همین اتوبوس و تقریباً بین همین بچه ها همین احساس رو داشتم. سال پیش همین موقع بود که برای اولین بار با این گروه مسافرت میرفتم (درس تر اینه که بگم از مسافرت بر میگشتم) همینطور اولین بار بود که میدیدمشون. با این تفاوت که پارسال فکر میکردم این آخرین باریه که این بچه ها رو میبینم یا حتی اگر می دونستم که قراره برای گرفتن عکسها و فیلم های مسافرت چند روز بعد خونه ی یکی از بچه ها همدیگه رو ببینیم فکر میکردم که آخرین باره که همراهشون مسافرت میرم. آخه من کم سن ترین فرد گروه بودم و هیچ دلیلی نمی دیدم که منو باز هم برای برنامه هاشون بگن.ولی اینطور نبود. طی این یکسال چندین بار باهاشون برنامه و مسافرت رفتم و باهاشون صمیمی تر شدم و بیشتر شناختمشون.
یادمه اولین باری که بعد از مسافرت ۶ روزه ی سال پیش به من تلفن کردن و منو برای برنامه ی یک روزه ی آبشار سنگان دعوت کردن خیلی تعجب کردم ولی در عین حال خوشحال هم شدم. فکر میکردم شاید توی رو در بایسی به من هم گفتن و روشون نشده منو بپیچونن. برای همین خیلی معذب بودم که برم ولی بالاخره بعد از فکرها و شک و تردید زیاد تصمیم گرفتم که برم چون خیلی دلم براشون تنگ شده بود. این فکر که شاید من تو جمع اونا اضافی یا مزاحمم و اینکه شاید بچه ها به این دلیل که خیلی لطف دارن و دلشون نمیاد من رو دعوت نکنن یا تو رو در بایسی گیر کردن من رو هم تو برنامه هاشون خبر میکنن تا چند وقت با من بود. حتی به جرأت میتونم بگم که هنوز هم هر از گاهی این احساس مزخرف البته به شکل دیگه ای در مغزم خطور میکنه. البته شاید این احساس به غیر از اختلاف سنی من با بقیه ناشی از پایین بودن اعتماد به نفسم باشه.
خلاصه بالاخره به م آزادی کذایی رسیدیم و لحظه ای که دوستش نداشتم رسید. با همون احساس در گلوم با همه خداحافظی کردم و سوار ماشین خودمون شدم و به طرف خونه راه افتادیم. شیشه ی ماشین رو تا آخرپایین کشیدم و در حالی که تصاویر مسافرت مثل فیلم از جلوی چشام رد میشدن به کنار خیابون و درختا که با سرعت از کنارم رد میشدن خیره شده بودم. مامانم هی از صندلی جلو میگفت پنجره رو ببند سرما خوردگیت بد تر میشه ولی من اصرار میکردم که همینطوری بهتره.نمی دونم به خاطر اشکها بود که خیابونو نمیدیدم یا به خاطر فیلمی که از جلوی چشام رد میشد: رضا رو میدیدم که داشت تو اتوبوس راجع به رابطه ی من و پگاه باهام حرف می زد. ساناز که داشت باهام میرقصید. روزبه داشت باهام حرف میزد. ... جای خجالت داره که بگم به اشکهام اجازه دادم که سرازیر شَن چون فکر کردم :خوب حق دارم! مسافرت تموم شده ناراحتم. خوب دوست نداشتم تموم شه.عیبی داره آدم برای چیزی که تموم شده گریه کنه؟! شاید هم این توجیح رو دیشب برای این پیدا کردم که نمیتونستم جلوی اشکهامو بگیرم.(جنبه ی مسافرت رفتن رو هم ندارم) شاید هر کی ندونه فکر کنه که خییلی بهم خوش گذشته ولی فکر میکنم درست تر از این که بگم بهم خیلی خوش گذشت اینه که بگم تجربه ی خوب و جالبی بود که برام خاطره ی خوبی رو به جای میذاره. تو این مسافرت در عین حال که خوشگذرونی و شادی وجود داشت اتفاقاتی هم افتاد که باعث ناراحتی من و حتی دیگران شد. دلم نمیاد بگم پارسال از امسال بیشتر خوش گذشت چون امسال یه تجربه ی کاملاً متفاوت با سال پیش بود.تو این مسافرت چیزهای جدیدی یاد گرفتم و حتی به جرأت میتونم بگم که چیزهای جدیدی راجع به خودم فهمیدم که قبلاً به این صورت نمیدونستم.مثلاً یکیش این که آدم غُدّی هستم (امیدوارم درست نوشته باشمش) البته قبلاً هم کسی اینو بهم گفته بود اما راستشو بخواین قبول نداشتم چون من فکر می کنم که خودش غد تر از منه! اما این دفعه کسی بهم اینو گفت که نمیتونم به این راحتی ها حرفش رو رد کنم.
بگذریم(حالا زوده که خودمو لو بدم!). به نظر من اینجور مسافرت ها (خصوصاً از نوع ۶ روزه اش) سخت ترین قسمتش چند روز ِ بعدشه.اگه نمی دونین چرا سخته میتونم بیشتر توضیح بدم:چند روز ِ اول حسّ ِ نوستالژی ای که داری کاملاً رفتارتو شبیه دیوونه ها میکنه.(هی یاد مسافرت میوفتی و دِپرس میشی در عین حال بعضی وقتا هم یاد اتفاقات خنده دار مسافرت میوفتی و ناخوداگاه یه لبخند که بعضی وقتا اگه جلوشو نگیری تبدیل به خنده ی مضحکی میشه تو صورتت پدیدار میشه که بعدش ممکنه مامانت تعجب کنه و بگه:چیه؟ جوکش جدید بود؟!) وحشتناک تراینه که اگه مثل من مجبور باشی از فردا دوباره هر روز بری جایی که تقریباً هیچ وجه مشترکی با محیط و افرادش احساس نمیکنی و نه کسی حرف تو رو میفهمه و نه تو حرف اونا رو تحمل کردن این محیط تا مدتی برات سخت تر از قبل میشه.
راستی تو این مسافرت هم مثل سال پیش خواهرم هم با من بود.نه! تصحیح می کنم:خواهرم هم بود.من و خواهرم نزدیک به یک ساله که با هم قهریم(البته اگه اون یکی دو روزی رو که دو ماهِ پیش یه جورایی با هم قهر نبودیم رو به حساب نیارم) این مسئله این جور که فهمیدم تو مسافرت زیادی مایه ی درد سر و ناراحتی شد(خصوصاً برای خواهرم) اصلاً نمیدونم چرا این مسئله باید این قدر موجب ناراحتی می شد!؟ شاید بی دقتی هایی که بعضی ها تو حرف زدنشون راجب ما می کردن اوضاع رو بد تر می کرد.اما من به هیچ وجه دیگران رو در به وجود آوردن این اوضاع مقصر نمیدونم.ما خودمون مسئول خودمون بودیم و نباید اجازه میدادیم اینجوری بشه.تصمیم گرفتم به حرفای رضا گوش کنم.حداقل میخوام سعی خودمو بکنم.اما یکی دو روز به خودم فرصت دادم که ببینم چی پیش میاد.
پانوشت۱:این جنوب هم عجب پشه هایی داره ها! صد رحمت به پشه های اهلی شمال! بعد از ۴-۳ روز هنوز جاهای نیششون میخاره(حدوداً یه ۵۰-۴۰ نقطه ای میشه)
پانوشت۲:راحت ترین-مفرح ترین و لذت بخش ترین رژیم لاغری مسافرته! من که هر دفعه از این رژیم ها میگیرم یه چند کیلویی وزن کم میکنم.
پانوشت۳:فکر کنم اینقدر طولانی نوشتم که اگه تصادفی هم که شده یه راه گم کرده ای پاشو بذاره اینجا سریعاً از اون ور مُتواری میشه!
پانوشت۴:پنجم ششم عید اومدم یه مطلبی (هر چند هیچ تعریفی نداشت) رو تا قبل از این که برم مسافرت تو وبلاگم بذارم ولی موقع کپی پیست کردن متن از مایکرو سافت وُورد نمیدونم چرا یکی دو سانت از ابتدای هر خط میرفت! هر کلکی هم زدم درست نشد.آخرش هم بی خیالش شدم.
پانوشت ۵:امسال سیزدهَم رو تو خونه پای کامپیوتر بدر کردم.به نظرتون نحسیش منو گرفته؟! بد تر این که نه سبزه گره زدم نه علف!! (امیدی هست؟!)
پانوشت۶:این مطلب رو هم طبق معمول با تأخیر تو وبلاگم میذارم.در واقع باید دیروز این کار رو میکردم.