تبليغاتX
شازده کوچولو

 

نمی دانم چند وقت است که آپدیت نکرده ام ولی فکر کنم چند هفته ای باشد.دو سه باری با این هدف که چیزی بنویسم اینجا آمدم ولی نمی دانم چرا حوصله نداشتم که بنویسم.البته موضوع جالبی هم نداشتم که راجع به آن بنویسم.

در این مدت گاهی فکر می کردم مگر چقدر برای دیگران جالب است که راجع به مسائل شخصی خودم بنویسم؟! اگر هم جالب باشد چه لطف و فایده ای دارد؟ نمی دانم تا چه حد اشتباه می کردم ولی من از اول به وبلاگم کمی هم به چشم یک دفترچه خاطرات نگاه می کردم.دوست داشتم هرچه دلم می خواست (تا جایی که می توانستم) در وبلاگم بنویسم (گرچه این کار را نمی کردم).

من همیشه در همه چیز مخصوصآً به قول مامانم کار های جدی مثل نوشتن تنبل و فاقد پشتکار بودم.خیلی وقتها ذوق و اشتیاقی که در اول کار داشتم انگیزه ای می شد که سراغ کاری بروم ولی تقریباً همیشه نیمه کاره رهایش می کردم.. بارها شوق اولیه ای که از خواندن یک کتاب یا دیدن یک فیلم خوب به من دست می داد باعث می شد که نقد آن را بنویسم اما به محض این که کار طولانی میشد و خسته میشدم کار را همان طور نیمه کاره به وقت دیگری موکول می کردم و بعد از مدتی پشت گوش انداختن اگر هم حوصله و اشتیاق اولیه را باز می یافتم دیگر موضوع به کل از ذهنم خارج شده بود و فراموش کرده بودم که چگونه و به چه ترتیبی می خواستم بنویسم و دوباره آن نوشته هم برای همیشه نیمه کاره و به درد نخور باقی می ماند. شاید این که نتیجه ی کارهایم را نمی دیدم (به این دلیل که هیچ وقت تمام نمی شدند) خودش  باعث می شد که از ادامه دادن یا انجام کار دیگری دلسرد و منصرف شوم. به همین دلیل دفترچه خاطراتی که دارم پر است از خاطرات و نوشته هایی که نیمه کاره رهایشان کردم یا خاطراتی که می خواستم بنویسم ولی هرگز ننوشتم و خودم جای خالیشان را در دفترچه احساس می کنم.بین ِ تاریخ ِ نوشتن ِ آخرین خاطره ای که سال پیش (با پشتکاری که از من بعید بود) در دفترچه نوشتم تا تاریخ نوشتن خاطره ی قبل از آن، فاصله ی زمانی زیادی شاید نزدیک به سه،چهار سال وجود دارد. در صورتی که مدتی به اصرار و تشویق مامانم هر روز می نوشتم. تازه این خاطره ای که سال پیش نوشتم مربوط به حدوداً ده ماه قبل از آن میشد. نمی دانم چه طور آن شب آنقدر همّت پیدا کرده بودم که سراغ دفتر چه ی خاک گرفته و فراموش شده ام رفتم.واقعاً از من بعید بود! احتمالاً آن شب از بیخوابی به سرم زده بود. 

ولی وبلاگ نویسی برای من جاذبه ی دیگری داشت. درست نمی دانم به چه دلیل؛شاید به این دلیل که در وبلاگ می توانستم عکس العمل خواننده ی مطالبم را در مورد آنها ببینم و این برایم جالب بود و این وبلاگ را برای من مثل یک وسیله ی ارتباطی زنده می کرد و احساس نمی کردم دارم فقط برای دل خودم می نویسم یا با دیوار حرف میزنم.(البته باید اعتراف کنم که گاهی نداشتن کامنت یک چنین احساسی در من ایجاد می کرد) شاید هم تنها به این دلیل وبلاگ نویسی برایم جالبتر از نوشتن در دفترچه خاطرات بود که به کار با اینترنت بیشتر علاقه دارم و برایم راحت تر است.(به قول معروف بیشتر راه دستم است.

می دانم که خیلی از وبلاگ نویس ها هم از وبلاگ مثل یک دفترچه خاطرات استفاده می کنند ولی به نظر من اگر در وبلاگ فقط به خاطرات و برخورد های شخصی پرداخته شود اگر هم (به دلیل همان کنجکاوی هایی که باعث می شود بعضی ها از مجلات زرد و مبتذل خوششان بیاید،) جذابیت خودش را از دست ندهد باز کار جالبی نیست و ارزش زیادی ندارد.

پ ن 1:مسأله ای که حتماً تا حالا در مورد شیوه ی نوشتن من در وبلاگ متوجه شده اید بی ثباتی طرز نوشتن من در هر پست است. به این صورت که یک دفعه مثل الان نمی دانم چرا راحت ترم این طوری لفظ قلم یا به قول بچگی های خودم "کتابی" بنویسم، و دفعه ی بعد با زبانی مکالمه ای می نویسم.خودم هم گیج شدم! 

پ ن 2:موضوعی که بدم نمی آید به آن اشاره کنم (با این که باز هم مسأله ای شخصی است)، این است که هنوز روابط عادی و بدون مشکلم با خواهرم ادامه دارد (منظورم این است که هنوز قهر نکرده ایم؛ خجالت می کشیدم که اینطوری بگویم) و این دفعه بر خلاف دفعات قبلی که با هم آشتی می کردیم در کمال تعجب به طوری خوشبینانه احساس می کنم بعد از این حتی اگر دوباره با هم قهر کنیم مثل قبل نخواهد بود و روابطمان دیگر هرگز به بدی و سیاهی قبل نمی شود.(گرچه طی این مدت کوتاهی که آشتی کردیم یک بار کارمان داشت دوباره به قهر و جاهای باریک می کشید ولی من فکر می کنم به موقع توانستم جلویش را بگیرم و نگذاشتم دوباره همه چیز مثل قبل خراب شود.) نمی دانم چرا این دفعه این احساس خوشبینانه را دارم.شاید چون فکر میکنم این دفعه با دفعات قبل فرق دارد؛ فکر می کنم این دفعه کینه های گذشته پاک شده است.شاید گذشت زمان در این مورد نقش مهمی را بازی کرده است. این دفعه هر دویمان خواستیم که به روابط بد گذشته امان خاتمه دهیم یا اینکه این دفعه هردویمان با هم، نیاز به وجود روابط خوب را در بین خودمان احساس کردیم. نمی دانم او هم در این مورد احساس من را دارد یا نه!؟ این دفعه من به طور ناخودآگاه و شاید هم آگاهانه سعی کردم خیلی با احتیاط و محافظه کارانه در رابطه ام با او پیش بروم و رفتار کنم.چون وحشت بازگشت روابط گذشته امان که هنوز در من هست، باعث می شد که نخواهم دوباره زود با او صمیمی شوم.شاید اگر فعلاً سیاست دوری و دوستی را در پیش بگیریم بهتر باشد.دیگر نمی خواهم بیش از این در این مورد بنویسم؛ چون هرچه بیشتر می نویسم فکر می کنم یعنی اینقدر ما به طور اساسی با هم مشکل داریم ؟! چه برسد به دیگران!! 

پ ن 3:شاید از دفعه ی بعد به جای پانوشت (پ ن) بنویسم:خ ا م یا ج ا م.یعنی خارج از متن(یا موضوع) یا جدا از متن(یا موضوع).شاید هم بنویسم:ع ب م؛ یعنی علاوه بر متن یا: ا ب م؛ یعنی اضافه بر متن. فکر کنم این دو تای آخری بهتر باشند؛ حداقل خام یا جام خوانده نمی شوند!J علت این که فکر می کنم اینها بهتر از پانوشت هستند این است که کاربرد پانوشت در کتابها همیشه توضیحی در ارتباط با متن بوده ولی کاربرد پانوشت در اینجا همیشه بر عکس کاربرد آن در کتاب هاست.یعنی من همیشه برای نوشتن مطالبی خارج از موضوع متن از آن استفاده می کنم.به نظر شما کدام بهتر است؟

+ من مخفف ها را مي نويسم  سه شنبه 6 اردیبهشت1384ساعت 8:50 بعد از ظهر  توسط رزا  |