نمی دانم چه مرگم است.دلم گرفته.قدری هم از خودم عصبانیم.از خودم که حتی نمی توانم جلوی خودم را بگیرم؛ وقتی عصبانی می شوم نمی فهمم چه می گویم.حتماً الان فکر می کند چه قدر من دو رو هستم.
اما نه،فقط برای این نیست که دلم گرفته.پس چرا دلم گرفته؟! شاید برای همان آهنگ تا حدودی غمگین و تا حدودی جلف است که یک ساعت پیش شنیدم.اما آن هم که خیلی غمگین نبود.مشکل در ذهن خودم است؛ یک آهنگ فقط می تواند به احساسات درونی آدم کمی شاخ و برگ دهد و آن را تشدید کند.یا شاید هم فقط آن احساس را که لحظه ای یا شاید ماهی و سالی فراموشش کرده ایم یا محلش نگذاشتیم به رُِِخِمان بکشد.
یکی نیست بگوید تو چرا همیشه شب امتحان دلت می گیرد یا دلت می خواهد در وبلاگت چیزی بنویسی؟!!
رفتاری که دیروز از عده ای دانشجو در مراسم یا جشنی که به مناسبت روز کارگر برگزار شده بود دیدم تا امروز هم ذهن مرا به خود مشغول کرده بود.فقط چهار،پنج تا آهنگ بی ربط که برای آنتراکت و جلو گیری از خشک بودنِ بیش از حدّ برنامه اجرا شد، همه ی بهانه ی آن ها بود.تقریباً از وسط های برنامه بود که دیدیم پنج،شش نفر آمده اند وسط ردیف های صندلی روی زمین نشسته اند.بعد از مدتی هم دیدیم روی تکه ای مقوا نوشته بودند نمایش را تمام کنید و آن را رو به تریبون در حالی که همچنان نشسته بودند با دست بالا نگه داشته بودند.جمعیت هم گاهی برمی گشتند و به آن ها نگاه می کردند ولی دوباره نظرشان به صحبت هایی که پشت میکروفون میشد جلب می گشت و ترجیح می دادند دوباره به سمت تریبون برگردند.
دقایقی بعد از این که یکی از برگزارکنندگان که نمی دانم آنها را می شناخت یا نه؛آمد، چیزی گفت و مقوا را از آنها گرفت و رفت، دوباره دور و بر خود را با نوشته های دیگری روی کاغذ نوشته بودند پر کردند.ولی این دفعه آن ها را بالا نگرفته بودند فقط روی زمین پخش کرده بودند.از دور سعی می کردم بعضی را بخوانم.بعضی از جمله های طعنه آمیز و اعتراض آمیزشان که یادم مانده اینها بودند:"چه بعد از ظهر قشنگی؟!" _ "امروز روز نمایش نیست؛نمایش را تمام کنید" از جمله ی دومی خنده ام گرفت.طوری می گفتند امروز روز نمایش نیست که انگار خودشان در این روز دارند انقلاب می کنند یا در همین لحظه درگیر چه مبارزه و فعالیت طاقت فرسایی هستند و دارند جانشان را هم فدا می کنند! گویا فراموش کرده بودند در این روز خودشان تنها کار مفیدی که می کردند این بود که روی زمین نشسته بودند و برای عده ای که سعی می کردند از نظر خودشان فعالیت مثبتی بکنند شعار های معترضانه بنویسند و برنامه ی آن ها را هم به هم بریزند.انگار که منشأ تمام مشکلاتشان برگزارکنندگان بودند. چند دقیقه بعد که دوباره سرم را برگرداندم که ببینم چه کار می کنند؛دیدم که یکی از شعار هایشان از روی زمین به روی دسته ی صندلی کنارشان انتقال یافته بود و یک ستاره ی سرخ بزرگ هم روی دسته ی اولین صندلی ردیف دیگر بود.
وقتی برنامه ها تمام شد یکی از نوازندگان موسیقی برای صحبت کردن اجازه گرفت و آمد پای تریبون و انتقاد کرد از رفتار بعضی ها (که حتماً منظورش همان عده از دانشجویان بوده که روی زمین نشسته بودند) و گفت سه روز پیش که ازش خواسته اند برای روز کارگر برنامه اجرا کند بهش توضیح نداده اند که باید چه آهنگی بزند و او هم این چند تا آهنگ را انتخاب کرده بوده و سه روز با دوستانش زحمت کشیده بودند تا بتوانند خود را آماده کنند.دلم برایشان سوخت.بد بختها چه می دانستند؟! حتماً چه قدر در برابر این برخوردها جا خورده بودند.
بعد از صحبتهای او برگزار کنندگان از مردم خواستند سالن را ترک کنند چون باید سالن را تحویل میدادند.اما آن دانشجویان همانطور سر جایشان در میان انبوه کاغذ ها و شعار هایشان که دور و برشان پراکنده بود نشسته بودند و یادم نیست خودشان اول شروع کردند یا کَس دیگری که آنها گفتند خوب به ما هم اجازه بدهید حرفمان را بزنیم.یادم است وقتی در میان جمعی که دورشان جمع شده بودند شروع به صحبت کردند باز هم همه ی انتقاد و اعتراضشان به قسمت موسیقی بود.و می گفتند در چنین روزی ما نیامده ایم اینجا به این آهنگ ها گوش بدهیم.
انتظار داشتم حداقل وقتی که فرصتی برای صحبت پیدا کرده اند به چیزی مهم تر یا بیش تر از آن چند دقیقه موسیقی-هر چند بی ربط بود- انتقاد کنند.مثلاً اگر می گفتند برنامه پر بار نبود یا از نظر محتوایی به آن انتقادی میکردند باز میشد کمی بیشتر روی حرفشان تامل کرد.احتمالاً بعد از آن موسیقی آنقدر مشغول شعار نوشتن و شاید به خیال خودشان مبارزه بودند که اصلاً حواسشان به ادامه ی برنامه نبود.
نکته ی تکان دهنده تر در مورد آنها که شاید کمک کرده آن برخورد تا امروز ذهنم را مشغول سازد این است که آن دانشجویی که حرف میزد - و خیلی هم جوش آورده و عصبی بود- به احتمال زیاد معتاد بود. -از حالتها و چهره اش مشخص بود.-
با خودم فکر می کردم شاید چون آنها چیزی را که جستجو می کرده اند یا هدفی را که دنبال می کردند نیافته یا به آن نرسیده اند این قدر آشفته و سردرگم بودند. شاید اصلاً هدف اصلیشان را گم کرده اند که اینقدر چیزهای فرعی و کوچک برایشان مهم شده و به آنها گیر می دهند. من در آنها یک آشفتگی و نا امیدی دیدم که مرا تحت تاثیر قرار داد و به فکر برد.احساس کردم آنها واقعاً احتیاج به کمک داشتند.ولی فکر نمی کنم کسی بتواند به آنها کمک کند.چون آنها چیزی را می خواستند که پیدا نکرده بودند و شاید در این جستجو خودشان هم دچار تردید شده بودند.
به غیر از این که دلایل حال و رفتار آنها و اینکه چرا آنها در این وضعیت بودند فکرم را مشغول کرده، به این نیز فکر می کنم که کدام یک بهتر هستند؟ کسانی که هیچ فعالیتی ندارند و نسبت به اتفاقات دور و برشان عکس العملی نشان نمی دهند (در واقع بی تفاوتند) یا افرادی مثل همان دانشجویان که خودشان هم دقیقاً نمی دانند به دنبال چه هستند و می خواهند چه کار کنند.
____________________________________________________________
پ ن:این مطلب را در تاریخ 12/2/84 نوشتم و تا حالا از پست آن در وبلاگم منصرف شده بودم ولی امروز که به بازخوانی مجدد آن پرداختم،چند خطی به آن اضافه کردم –فقط به انتهای آن؛چون مثل همیشه ناقص رهایش کرده بودم- و تصمیم گرفتم طبق معمول با تاخیر آن را در وبلاگم بذارم.
خ ا م (خارج از موضوع)-به پانوشت های مطلب قبلی مراجعه شود- :از پست مطلب قبلی تا حالا اتفاقاتی افتاد –شاید فقط در ذهن خودم- که احتمالاً بعداً راجع به آنها می نویسم.پس شاید دفعه ی بعد دلیل این تاخیر و غیبت کوتاهم را فهمیدید.