از کینه هایم می ترسم،از تنفرم وحشت دارم و از وحشتم متنفرم!
ای کاش هیچ کینه ای وجود نداشت تا تبدیل به تنفر شود.
خوابهای وحشتناکم را به یاد می آورم و از این که آنها را دیده ام وحشت می کنم.
ای کاش هیچ وقت چیزی برای سانسور کردن وجود نداشت.
آن وقت می توانستم کمتر از خودم متنفر شوم.
|
سالروز تولد خالق شازده کوچولو "آنتوان دوسنت اگزوپری" | ||
|
به نقل از روزنامه ی شرق:
![]() •۱۹۰۰
نويسنده و خلبان فرانسوى كه نگاهى شاعرانه و گهگاه كودكانه به مسائل جدى زندگى داشت خالق اثر مشهور «شازده كوچولو» يكى از برجسته ترين آثار كلاسيك ادبيات كودك در قرن بيستم در چنين روزى به دنيا آمد و بعد ها طى جنگ جهانى دوم در ماموريتى هوايى براى ارتش فرانسه در سال ۱۹۴۴ جان خود را از دست داد.«آدم بزرگا خودشون هيچى نمى دونند و براى بچه ها خيلى كسل كننده كه اونا مى خوان هميشه همه چى رو براشون توضيح بدن.»«آنتوان دوسنت اگزوپرى» در ۲۹ ژوئن سال ۱۹۰۰ در خانواده اى اصيل در ليون به دنيا آمد. يكى از اجداد او در «يورك تاون» عليه آمريكايى ها جنگيده بود و پدرش مدير اجرايى يك شركت بيمه بود و در سال ۱۹۰۴ بر اثر حمله قلبى جان خود را از دست داد و همسرش «مارى دو فونسكو لومبو اگزوپرى» به همراه فرزندانش در سال ۱۹۰۹ به شهر ليمان نقل مكان كردند. آنتوان سال هاى كودكى خود را در قصر «سنت موريس دو رمنز» در ميان خواهر و خاله و دايى هايش گذراند. او تحصيلات ابتدايى خود را در مدرسه «ژسو» در ليمان گذراند و در خلال سال هاى ۱۹۱۵ تا ۱۹۱۷ به مدرسه اى در فرايبورگ سوئيس رفت كه زير نظر پدران روحانى كاتوليك مذهب اداره مى شد. پس از آنكه در امتحان ورودى پيش دانشگاهى مردود شد به هنرستان رفت تا در رشته معمارى تحصيلات خود را ادامه دهد.سال ۱۹۲۱ نقطه عطفى در زندگى او بود. در اين سال او به خدمت سربازى رفت و جهت گذراندن دوره خلبانى به استراسبورگ فرستاده شد.يك سال بعد او موفق به اخذ گواهينامه خلبانى شد و به نيروى هوايى دعوت شد. مخالفت خانواده نامزدش او را در پاريس ماندگار كرد و پشت ميزنشين شد. با به هم خوردن رابطه نامزدى او آنتوان شغل هاى مختلفى را در سال هاى بعد تجربه كرد و در هيچ كدام از آنها به موفقيتى دست پيدا نكرد.در سال ۱۹۲۶ او پرواز را دوباره آغاز كرد. در روز هايى كه هواپيماها آنچنان پيشرفته نبودند و خلبان ها بيشتر متكى به غريزه خود پرواز مى كردند يكى از معدود كسانى بود كه براى پرواز هاى پستى بين المللى داوطلب شد و بعد ها مدعى شد كه خلبانانى كه با هواپيماهاى پيشرفته پرواز مى كنند بيشتر به حسابدار شبيه اند تا خلبان.
|
چند وقت پیش شعری با نام دست و روزنامه از "سیمین بهبهانی" در روزنامه ی شرق خواندم که متأثرم کرد و باعث شد همان موقع نوشته ای متاثر از آن شعر در دفترچه ی خودم بنویسم.
"سیمین بهبهانی" چند وقتی است که قدرت بینایی اش به شدت اُفت کرده و حتی شعرهای خودش را به سختی می نویسد. یا شاید هم اصلاً خودش نمی تواند بنویسد و به کسی می گوید برایش بنویسد، من شنیده ام که گفته بود بعضی شعرهای جدیدش را چون نمی تواند بنویسد فراموش می کند.
"سیمین بهبهانی" در این شعر احساس خود را راجع به این که هر روز می رود و –به عادت دیرین-روزنامه می خرد اما خود نمی تواند آن را بخواند بیان کرده است.
چه قدر دردناک است که ذهنت هنوز هوشیار و فعال باشد اما جسمت یاری نکند! و هیچ راهی نداشته باشی جز اینکه این وضعیت را بپذیری و سعی کنی تا زمان مرگ با آن کنار بیایی.احتمالاً در این هنگام آدم از ادامه ی زندگی به این شکل خسته و بیزار می شود و مرگِ هرچه زودتر را آرزو می کند.چرا گاهی جسم و ذهن هماهنگ نیستند و یکی رفیق نیمه راه می شود؟! بدترین مثال برای این حالت که عکس مورد بالاست افرادی هستند که مرگ مغزی می کنند.در واقع مغزشان از کار می افتد در حالی که جسم و بدنشان سالم و زنده است.چند وقت پیش توی اخبار دیدم که کسی را به کمک دستگاه های مختلف مدت زیادی (فکر کنم 16 سال) در حالت کُما زنده نگه داشته بودند.با خودم فکر کردم برای چی این کار را کرده اند؟ او که دیگر چیزی نمی فهمیده.در واقع مرده بوده.انگار که دو سال از یک جسد به زحمت نگه داری کنی تا نپوسد.و همین که بدنش سالم مانده برای تو کافی باشد، همین که می دانی خون در رگهایش جریان دارد خیال تو را راحت کند.چرا این کار را کرده اند؟! اگر همان موقع دستگاه را خاموش کرده بودند بهتر نبود؟ آن وقت در این مدت چندین بیمار دیگر می توانستند از آن دستگاه ها و آن تخت استفاده کنند و شاید بهبود یابند.اما احساس، منطق سرش نمیشود.اگرچه من دلیل کار آن خانواده را نمی دانم ولی می توانم احساسشان را درک کنم.می دانم آنها هم به همان دلیلی که من از جوجه فنجهای مریض یا شاید ناقصی که پدر و مادرشان از آنها قطع امید کرده بودند و به آنها غذا نمی دادند با بدبختی نگهداری می کردم،مدتها جسم فرزندشان را زنده نگه داشته اند.من با اینکه می دانستم آنها زنده نمی مانند نمی توانستم صبر کنم تا از گرسنگی و تشنگی بمیرند.گرچه شاید با غذا دادن به آنها زجرشان را طولانی تر می کردم.ممکن است که این دو عمل (غذا دادن به جوجه های مردنی و زنده نگهداشتن جسم یک آدم) خیلی با هم متفاوت باشند و از نظر شما مقایسه ی آنها با هم مسخره باشد ولی مطمین باشید دلیل و منشأ هر دو یکی است.
شعر دست و روزنامه را در زیر می آورم:
دست و روزنامه
سیمین بهبهانی
چشم نغزبين شگرفم
قهر كرده با در و ديوار
در نگاه نافذ ژرفم
چاه ويل گشته پديدار
در به روى پاشنه چرخان
ناله مى كند به گمانم
پا به كوچه مى نهم اما
كوچه آه مى كشد انگار
مى روم خموش و پريشان
در هراس از اين كه بيفتم
پيش روزنامه فروشى
نيست چشم و هست خريدار
مى خرم، كه چى؟ كه زمانى
ديگرى برایم بخواند
مى خرم به عادت ديرین
شاد ازين توالى و تكرار
مى برم به خانه به نرمى
آن چنان كه لطمه نبيند
منظر طلوع نظرها
مجمع تجلى افكار
مى گذارم از سر حسرت
روى ده شماره پيشين
جمله بى نوازش چشمى
غرق انتظار مددكار
باز صبح روشن فردا
پيش روزنامه فروشى
عشق مى كنند و نوازش
دست و روزنامه دگربار...
از وقتی که به پیر شدن فکر کرده ام، –یادم نیست اولین بار کی؛ شاید چند سال پیش-هیچ وقت دلم نمی خواسته پیر شوم.اگر دست خودم بود تصمیم خودم را گرفته بودم.البته تا چند سال پیش –نمی دانم چرا؟!- فکر می کردم که من زود می میرم و به میانسالی هم نمی رسم چه برسد به پیری! در واقع اطمینان داشتم.و دلیل مرگم را هم پیش بینی کرده بودم.نمی دانم اول دلیل مرگم را پیش بینی کرده بودم و بعد نتیجه گرفته بودم که می میرم یا برعکس؟! ولی یکی دو سال است که دیگر نظر قبلی را نسبت به مرگ خودم ندارم و شاید فقط اطمینان قبلی را.چون می بینم پیش بینی ام راجع به خودم و علت مرگ دور از واقعیت و غلط از آب در آمده است! بنابراین باید به دنبال راه حلی برای این موضوع (جلوگیری از رسیدن به پیری) باشم.البته قبول دارم که پیر شدن همیشه هم اینقدر وحشتناک نیست.بعضی وقتها برای بعضی از افراد پیر شدن وارد شدن به مرحله ی جدیدی از زندگی است و حتی ممکن است لذت بخش هم باشد.مثل بیشتر سالمند های اروپایی و آمریکایی که وقتی در فیلم ها یا برنامه های تلویزیونی می بینیم که چه طور شاد و سر حال آمده اند تا تعطیلات را در کنار ساحل بگذرانند یا آمده اند تا باقی عمر خود را در فلان جزیره استراحت و تفریح کنند یا در خانه های سالمندان که کوچکترین شباهتی به "آسایش"گاه های سالمندان ما ندارد استراحت کنند،دلمان برای سالمندان نگون بخت خودمان می سوزد.زندگی آنها کجا و زندگی ِ-همان بد تر از مردگی- سالمندان ایرانی کجا؟ خیلی از سالمندان ایرانی در حالی که می توانند از زندگی خود لذت ببرند و مرحله ای متفاوت ولی خوب از زندگی را تجربه کنند،مرگ را لحظه شماری می کنند.حتی اگر از بیماری و ناراحتی های فیزیکی جان سالم به در ببرند،از نظر فرهنگ ما حق اشتیاق به زندگی را ندارند.