تبليغاتX
شازده کوچولو

 

سکوت سرشار از ناگفته هاست...

 

                                                                    «شاملو»

 

      پ ن:ترجیح می دم چیزی نگم.اگر هم بخوام بگم نمی دونم  چی بگم و چطور بگم.

 

+ من مخفف ها را مي نويسم  پنجشنبه 27 مرداد1384ساعت 2:1 بعد از ظهر  توسط رزا  | 

  آدمها چقدر پیچیده اند! چقدر پیچیده!! چقدر!!؟

  آدم ها پیچیده اند یا من احمق و ساده؟ یا هردو؟!

  قبلاً فکر می کردم که می توانم آدم ها را کما بیش درست بشناسم.

  اما حالا؟! حالا که همه چیز در ذهنم به هم ریخته،حالا که همه ی تصوراتم،فکر هایم،شناختم و قضاوتهایم غلط از آب در آمده،حالا که به درستی آنها شک کرده ام،همه چیز به هم ریخته است؛خیلی وقت است که به هم ریخته!

  من احمق شده ام یا آدم ها عوض می شوند؟! شاید هم عوض نمی شوند؛چند رو دارند! هر چند وقت یک رویشان را نشان می دهند!

  احساساتم گیج شده اند! گم شده اند! سر در گم و گنگ مانده اند!  

  احساساتم نیز مثل آدمها،مثل رفتار ها، مثل حرف ها، مثل زندگی متناقض شده اند.

  آدم ها دروغ می گویند،رنگها دروغ می گویند، زندگی دروغ می گوید،فصل ها دروغ می گویند، زمان دروغ می گوید،احساسات دروغ می گویند، حتی وجدان هم! تنها ستاره ها هستند که دروغ نمی گویند.آنها هم در آسمانِ اینجا دیده نمی شوند؛آسمان اینجا هم دروغ می گوید.باید خیلی از اینجا دور شوی تا بتوانی آنها را ببینی.باید خیلی از این هرج و مرج، از این شلوغی، از این آدمها، از این دروغ ها و از این روشنایی دروغین دور شوی تا آنها را ببینی.

  دیشب واقعاً ترسیدم! از ترس سر درد گرفتم.از غلط از آب در آمدن یک تصور یا یک شناختِ دیگر ترسیدم.دلم می خواست بالا بیاورم.انگار می خواستم همه ی تصورات قبلیم را بالا بیاورم؛طوری که انگار هیچ وقت چیزی وجود نداشته.اما باید ترسم را نادیده بگیرم.چون ممکن است چند وقت دیگر از غلط از آب در آمدن این ترس، خوشحال شوم.گفتم که! همه چیز می تواند دروغ بگوید!

  دوباره شروع کرده اند! احساساتم را می گویم.این دفعه می خواهند بگویند که من اشتباه کرده ام.حتماً دوباره می خواهند گولم بزنند! فردا صبح که بیدار شوم چیز دیگری می گویند.نباید به آنها اعتنا کنم! نمی شود به آنها اعتماد کرد!

 

  پ ن ۱:می دانم که زیاد مزخرف گفتم.احتمالاً هیچکس غیر از خودم سر در نمی آورد.(ولی باور کنید خودم فهمیدم چه نوشته ام!) سعی نکنید حدس بزنید و چیزی بفهمید.ولی اگر چیزی فهمیدید بگویید و جایزه بگیرید!

  پ ن ۲:آخه یادم رفت بگم که؛من نقاشی بلد نیستم!

  خ ا م(خارج از موضوع):خوب شد؟؟؟ صورتی بد بختو می گم! حالا راحت شدید؟!! چقدر به اون بد بخت گیر می دید؟! اون بدبخت که بوی صابون می داد! اونم بوی خوش صابون لوکس! حالا وبلاگم بیریخت شد!دیگه رنگ متن به رنگ عنوان مطلب و اسم وبلاگ نمیاد!

 

+ من مخفف ها را مي نويسم  یکشنبه 9 مرداد1384ساعت 4:26 قبل از ظهر  توسط رزا  |