تبليغاتX
شازده کوچولو

 

   گاهی وقتها که خاطرات، اتفاقات و لحظات گذشته را در ذهن مرور می کنم، افسوس می خورم که چرا بعضی از آنها تکرار نمی شوند.ای کاش می توانستم دوباره آن لحظات را تجربه کنم.تقاضای زیادی نیست؛ نمی خواهم  دوباره به آن زمان برگردم تا بتوانم بعضی چیزها را عوض کنم و یک فرصت دیگر برای تغییردادن به دست بیاورم! نه! حاضرم همان لحظاتِ دور ِ از دست رفته عیناً و بدون هیچ تغییری تکرار شوند.خاطراتی که در ذهنم کمرنگ شده اند و در اعماق حافظه ام، زیر وزنه ی سنگین زمان، خیلی دور و دست نیافتنی به نظر می آیند. کاش می شد دوباره تکرار می شدند تا دیگر این قدر با آنها فاصله نداشته باشم، و اینقدر به نظرم دور و از دست رفته نیایند.کاش می شد خاطراتِ زیبای کهنه و نحیفم دوباره زنده و پررنگ می شدند. می ترسم از مرگ آن خاطراتِ لذت بخش، زیر ِ حجم سنگین زمان! می ترسم از فراموش شدنشان!*1

                                                  

 توهم زمان!

   به نظرم از دست دادن و گذشت زمان یکی از خصوصیات زندگی است که همه ی آدم ها در زندگی تجربه می کنند.و افسوس خوردن برای گذشت زمان و از دست دادن لحظه ها یکی از حس های انسانی است. گاهی فکر می کنم زمان چیزیست که ما اختراع کردیم و برای آن معیار و واحد سنجش هم گذاشته ایم.گاهی فکر می کنم زمان وجود ندارد و فقط در ذهن و تخیل ما جاریست؛ آن وقت فکر می کنم زندگی ما انسانها چه بی معنا و مبهم می شود اگر زمان واقعاً وجود نداشته باشد.نمی دانم چه طوری فکر و منظورم را بیان کنم؛ انگار که  آمده ایم تا فقط کارهایی انجام دهیم و اتفاقاتی را ببینیم. آن وقت معنای زندگی ما، « تنها  اعمالی که انجام داده و اتفاقاتی که از سر گذرانده بودیم می شد (بدون نقش زمان)» ، نه « زمانی که - چگونه- گذرانده بودیم!» حتی اگر فرض نکنیم که زمان وجود ندارد، می توانیم فکر کنیم که این درکی که ما از زمان داریم، با آن معیارهایی که برایش اختراع کرده ایم (ثانیه،دقیقه، ساعت، روز، هفته و...) ، فقط در تصور ماست و حقیقت با آن متفاوت است. آن وقت تصور می کنم حقیقت این است که ما آدم ها هر کدام در زمینی که عمر آن برابر یک هفته با معیار ماست،فقط  به اندازه ی یک ثانیه (با معیار زمانی خودمان) زندگی می کنیم.و تنها  در تصور خودمان این یک ثانیه زیاد می آید.آن وقت چه قدر زندگی ما بی ارزش و ناچیز است. در صورتی که به نظر خودمان زندگی ِ پر از حادثه و پر فراز و نشیبمان خیلی می آید! *2 

 

   پ ن 1: عوضش دلم می خواهد امسال طوری می گذشت و به نتیجه ی دلخواهم می رسیدم که هیچ نمی فهمیدم.انگار که یک دفعه از امروز ۳۰/6/84 بپرم به 6/85 و کنکور هم همان چیزی که می خواهم قبول شده باشم. چه قدر خوب است رسیدن به چیزهای خوب،  بدون زحمت!

   پ ن 2: نمی دانم من چرت و پرت فکر می کنم، یا قدرت بیانم خوب نیست یا زبان ما برای بیان دقیق همه ی افکار و احساسات، کامل و کافی نیست؟! به هر حال فکر نمی کنم این پاراگراف منظور و فکر مرا همان گونه که هست و می خواستم برساند و کسی از آن سر در بیاورد.

   خ ا م: چه قدر به اجرا در آوردن بعضی تصمیمات سخت است! و چه قدر بین تصمیم گرفتن و عمل کردن فاصله است! یک فاصله ی دشوار! ای کاش اجرا کردن همه ی تصمیمات به اندازه ی "تصمیم کبری" آسان بود! وای...من چقدر در عمل کردن به تصمیمات و در رفتار کردن طبق خواسته ام علیلم!!

 

+ من مخفف ها را مي نويسم  پنجشنبه 31 شهریور1384ساعت 2:8 قبل از ظهر  توسط رزا  | 

 تاريخ ايران در هيچ دوره اى چنين روند شتابناكى از انقراض گونه هاى جانورى و گياهى كه هم اينك در كشور در حال وقوع است به خود نديده است. در حال حاضر بيش از ۵۰ گونه از پستانداران و نزديك به يكصد گونه از پرندگان ايران با كاهش جمعيت و خطر انقراض مواجه هستند و روند رو به رشد تجاوز به عرصه هاى طبيعى و تخريب جنگل ها و مراتع، تالاب ها، درياچه ها و رودخانه ها روند انقراض را بيش از پيش تشديد كرده است.و اينك نوبت به سريع ترين دونده روى زمين و زيباترين گربه سان جهان يوزپلنگ آسيايى رسيده است...(ادامه ی مطلب)  
  
                                   راز فنا
                                       بيژن فرهنگ دره شورى
«شهر دقيانوس» را در جيرفت در طول يك سال ويران و خاكش را الك كرديم و به باد داديم. آب از آب تكان نخورد، هيچ كس اعتراض نكرد، هيچ مامور ميراث فرهنگى از غارتگران و حفاران غيرمجاز كتك نخورد و هيچ كارشناسى خود را در سازمان ميراث فرهنگى به آتش نكشيد. خبرنگار هيچ روزنامه اى رپرتاژ مستندى از اين فاجعه عظيم تهيه نكرد و كسى نفهميد كه چگونه و توسط چه كسانى اين بلا بر سر ميراث فرهنگى ما آمد. اين بلا برخورد شهاب نبود كه در لحظه صورت گرفته باشد. يك سال در روز روشن و در زير بلند آفتاب، هزاران نفر كندند و بردند، يك شهر كهن را، كهن ترين تمدن بشر را و تلويزيون ما با كانال هاى متعددش نگفت شهر دقيانوس كجا بود و چه شد؟ تلويزيون ما نگفت كه ما چه چيزى را از دست داده ايم! تلويزيون  ما هيچ نگفت. اين قبيل بلاها بر آثار كهن ما در مقياس كوچك و بزرگ دائم نازل مى شود؛ هر سال، هر ماه، هر روز و خبرى نمى شود. جنگل هاى شمال را تمام كرديم- جنگل هاى دشتى پائين دست، جنگل هاى ميان بند و جنگل هاى بالابند را. همه اين جنگل ها را با اشكوب هاى متعدد، با درختان و گياهان گوناگون و هزاران پستاندار و پرنده و حشره بى مانند به تدريج نابود و از صحنه روزگار محو كرديم. در هيچ دانشكده منابع طبيعى كسى اعتصابى راه نينداخت. هيچ كارشناس منابع طبيعى در زير چرخ هاى كاميون هاى قاچاقچيان چوب دزد كشته نشد.در سراسر ميهن پهناورمان چمن زارهاى پرمحصول و پرتوليد را شخم زده و به مزارع كم بازده كشاورزى تبديل كرديم. همه آهوها را زدند و دشت هاى ايران از آهن تهى شدند. هيچ كس گريه نكرد و هيچ كس مقاله اى در ماتم اين فاجعه ننوشت. شكاربان ها شهيد شدند باز هم خبرى نشد. شير و ببر منقرض شدند، گور و يوز و انواع آهوان ايران در حال انقراضند و به دنبال آنها صدها جانور ديگر را مى توان فهرست كرد. بسيارى از گونه ها را بدون آنكه بشناسيم از دست داده ايم براى هميشه.اگر تمام علم جهان و تمام ثروت جهان متحد شوند يكى از آنها را نمى توانند بازگردانند. انقراض حادثه اى ابدى است. تمام اين حوادث غم انگيز با ابعاد عظيم اش در سرزمين ما، پيش چشم  ما و بغل گوش ما رخ داده و ما هفتاد ميليون ايرانى نه ديديم، نه شنيديم و نه فهميديم كه چه چيزهاى با ارزشى را براى هميشه از دست داده ايم. ميراث طبيعى ما ثروت همه ايرانيان بوده و هست. ميراث فرهنگى ما  آبرو و حيثيت همه ايرانيان بوده و هست. همه چيز را از دست مى دهيم و كسى چيزى نمى گويد.دانشگاه ها، روزنامه ها، راديو و تلويزيون همه چيز مى گويند، همه چيز چاپ مى كنند، هر چيزى مى نويسند جز آنچه بايد بنويسند. بلايى كه بر سر بركه ها، رودخانه ها، درياچه ها و درياهاى ما مى آيد از بلاهاى ديگر كمتر نيست. چه كسى چه مى گويد و چه مى نويسد؟ چه حادثه و چه فاجعه اى بايد رخ دهد كه رسانه ها عكس العمل نشان دهند؟ چرا در اين مورد چيزى نمى گويند؟ چرا هيچ كس انتظارى هم ندارد؟ اين همه بودجه در اختيارشان مى گذاريم كه براى كشور ايران چه كارى انجام دهند؟ مهم ترين مسائل كشورمان چيست؟ مهم ترين ثروت و مهم ترين ويژگى حيثيتى ما كدام است؟ چه بلايى است كه اگر آمد جبران پذير نخواهد بود؟ چيست كه اگر از دست داديم ديگر نمى توانيم به دست آوريم؟ آيا خبرنگاران روزنامه ها، راديوها و تلويزيون هاى ما مى دانند؟ صد سال پيش يك باستان شناس انگليسى بسيارى از آثار باستانى مصر را طى چندين سال بر كشتى هاى كوچك و بزرگ بار كرد، به انگلستان برد و موزه هاى انگليس را پر كرد. اين باستان شناس در كتاب خاطرات خود كه آن هم صدسال پيش چاپ شده مى نويسد، «سال هاى سال توسط كارگران مصرى آثار باستانى مصر را از محل آثار به كنار رود نيل آورده و سوار كشتى مى كرديم. يكى از سركارگرها كه طى سال ها كار با ما مختصرى انگليسى ياد گرفته بود روزى از من پرسيد مگر در مملكت شما سنگ نيست كه اين همه سنگ از اينجا مى بريد؟»
كارگر بدبخت مصرى صد سال پيش نمى دانست چه چيز با ارزشى را بار كشتى هاى انگليسى مى كند. اكنون وضعيت فكرى ما با آن كارگر بدبخت مصرى صدسال پيش تفاوت چندانى ندارد. ما به صورت عام نمى دانيم چه چيزهاى با ارزشى را چقدر ارزان مى فروشيم. چقدر همه چيز را مفت از دست مى دهيم.
                                           
                               بانوى يوز
 
139167.jpg

لورى ماركر (Laurie Marker) از بنيانگذاران صندوق حفاظت يوز در سال ۱۹۹۰ است. اين سازمان كه مقر آن ناميبيا است به سرعت تبديل به مدلى براى راه هاى ابتكارى حمايت از گونه هاى در خطر انقراض و امكان استفاده همزمان انسان از همان زيستگاه شد.

 

 139140.jpg

حيوانى كه تا حد انقراض دوستش داشته ايم!

139176.jpg 

شير ايرانى و ببر خزر منقرض شد و هيچ اتفاق خاصى نيفتاده است. يوز ايرانى كه منقرض شود نيز از فردا هر كس به دنبال زندگى اش مى رود.

 139137.jpg

۱۱ سال از واقعه ی کشتار بی رحمانه ی یوزها در بافق در استان یزد می گذرد.ماریتا (تصویر بالا) تنها بازمانده ی این حادثه پس از ۹ سال تنهایی در پارک پردیسان تهران دیماه ۱۳۸۲به مرگی خاموش درگذشت.

                                نبرد نابرابر

 احداث بزرگراه ها، معادن، راه آهن، خشكسالى، چراى بيش از حد دام، شكار بى رويه، كمبود طعمه يوز و تكه تكه شدن زيستگاه ها در حال حاضر بزرگترين خطراتى است كه بقاى نسل اين جانور را در هاله اى از ابهام قرارداده و تداوم اين روند مى تواند براى هميشه اين جانور را از عرصه حيات پاك كند.(ادامه ی مطلب)

139149.jpg

دشواریهای تکثیر یوز در اسارت

139143.jpg

139134.jpg

 

139146.jpg


                                              سريع ترين
اگر در دنياى جانوران المپيكى برگزار شود برنده دوهاى سرعت ۲۰۰ و ۴۰۰ متر بدون ترديد يوز است...يوز در كمتر از دو ثانيه به سرعت ۶۵ كيلومتر در ساعت دست مى يابد و در لحظاتى از مرز ۱۱۰ كيلومتر در ساعت نيز فراتر مى رود. يوز مى تواند حداكثر سرعتش را تا ۲۰۰ الى ۳۰۰ متر حفظ كند كه دو يا سه برابر زمين فوتبال است.

139170.jpg 

                                                 يوز و يوزدارى در ايران

پيوند جادويى ميان يوز و انسان را مى توان تا مرزهاى پيش از تاريخ قوم هاى هند و ايرانى بازگرداند. در جاى جاى فلات ايران آثار و نقوش كهن بسيارى از حضور يوز وجود دارد. انسان هاى غارنشين عصر نوسنگى كه در كوهستان هاى مركزى فلات ايران سكونت داشتند به خوبى با يوز آشنا بوده اند و احتمالاً او را به خاطر پيروزمندى اش در شكار مى ستودند...

                                      139185.jpg

منبع:دانش نامه ی شرق/ویژه یوز/شهریور ۸۴

+ من مخفف ها را مي نويسم  دوشنبه 21 شهریور1384ساعت 3:47 قبل از ظهر  توسط رزا  | 

 توصیه می کنم فقط کسانی که هری پاتر (مخصوصاً قسمت ششم آن؛ هری پاتر و شاهزاده ی نیمه اصیل) را خوانده اند مطلب زیر را بخوانند چون فکر نمی کنم برا ی کسانی که کتاب را نخوانده اند جالب باشد و فایده ای داشته باشد.ولی از قسمت بنفش به بعد تاثیرات مثبت کتاب هری پاتر را نوشته ام که به درد کسانی که کتاب را نخوانده اند و یا با آن به عنوان یک کتاب صرفاٌْْ تخیلی مخالف هستند نیز می خورد.

دیشب تمام شد.هری پاتر ۶ را می گویم.حالم واقعاً گرفته است! احساس خوبی ندارم؛ هم از پایان ناخوشایند کتاب6، هم از اینکه کتاب را تمام کرده ام.ای کاش وقت داشتم تا بیشتر کشَش می دادم و مجبور نبودم زود تمامش کنم.از رولینگ هم راضی نیستم.(این اولین باری است که به او انتقاد دارم و از او کاملاً راضی نیستم) زیادی جزئیات را حذف کرده بود.به نظر من جا داشت و می توانست بدون این که خسته کننده شود خیلی بیشتر از این به بعضی مسائل فرعی تر بپردازد.(مثلاْ بیشتر به رابطه ی جینی و هری می پرداخت) ولی گویا خواسته سریع و بدون طفره رفتن برود سراغ اصل مطلب که همان جریان ولدمورت و مبارزه با اوست بنابر این چیز های دیگر را خلاصه کرده بود.اگر اشتباه نکنم در قسمت های قبلی بیشتر از این قسمت به کلاس ها و درس ها و مسایل جزیی تر پرداخته بود.برای همین هم بعد از خواندن قسمت ششم، از اینکه آن متنی را که از رولینگ خواسته بود قسمت 7 (قسمت آخر) را طولانی تر بنویسد -اینترنتی- امضا کردم، کاملاً راضی و خوشحال هستم.گرچه مطمین نیستم آن امضا ها بتوانند واقعاً در نوشتن قسمت آخر تاثیری بگذارند.نمی دانم چرا رولینگ در این قسمت از پرداختن به جزئیات و مسایل فرعی تر خودداری کرده بود.مگر نمی داند که مخاطبان هری پاتر از تمام شدن آن ناراحت می شوند و ترجیح می دهند کتاب طولانی تر باشد.مگر نمی داند این کتاب و این مخاطبان کشش جزئیات بیشتر را دارند؟!

به غیر از این از چگونگی عکس العمل ها ی شخصیت ها (مخصوصاً هری) در مقابل مرگ دامبلدور خوشم نیامد و اصلاً به نظرم راضی کننده و قابل قبول نبودند.به نظرم قبول مرگ دامبلدور برای هری بسیار سخت تر از این بود که بتواند به هاگرید بگوید دامبلدور مُرد و بعد از آنکه از کنار جسد دامبلدور با جینی به درمانگاه رفت، بتواند در مورد مرگ دامبلدور و چگونگی آن توضیح بدهد یا از کسی سوال بپرسد. بعد از مرگ دامبلدور هری حتی فریادی از ناباوری و خشم هم نکشید که به نظر من خیلی طبیعی تر بود اگر این کار را میکرد. بعد از مرگ دامبلدور روند عکس العمل های شخصیت های دیگر هم طبیعی و قابل قبول نبود.حتی در زمان کوتاهی بعد از مرگ دامبلدور خانم ویزلی و تانکس در درمانگاه به طوری خیلی عادی انگار که تازه فرصت خوبی بدست آمده در مورد ازدواج صحبت کردند.

 به این نتیجه رسیده ام که رولینگ در مورد شخصیتهای محوری و کلیدی داستانش و حتی خوانندگانش خیلی بی رحم عمل می کند و شوخی هم ندارد.در قسمت پیش (هری پاتر و محفل ققنوس) وقتی سیریوس بلک مرد فکر می کردم حتماً دوباره در قسمت های بعد به نحوی بر میگردد و رولینگ با رو کردن جادو و قانون جدیدی باز هم ما را غافلگیر می کند و سیریوس را بر می گرداند. زیرا فکر می کردم امکان ندارد رولینگ شخصیت مهمِ سیریوس؛ پدر خوانده ی هری که پشتیبان و تکیه گاه او بود را به این راحتی و به خاطر یک اشتباه، از بین ببرد.ولی حالا که دامبلدور هم در اثر اشتباهات خودش (خوش بینی و اعتماد بیجایش به اسنیپ) و دیگران مرد مطمین شدم که رولینگ در کشتن شخصیت های محوری داستانش تعللی نمی کند و شوخی هم ندارد.همینطور مطمین شدم که در آخر کار فقط هری به همراه ران و هرمیون (دوستان واقعی اش) و شاید جینی هستند که باید به تنهایی وارد عمل و مبارزه شوند و با ولدمورت مقابله کنند.به نظرم رولینگ با کشتن پشتوانه های هری (سیریوس و دامبلدور) نشان داد که می خواهد در آخر، هری به تنهایی و بدون کمکِ جادوگران بزرگتر با لرد ولدمورت روبرو شود. و من شخصاً از سال پیش (بعد از اینکه هری پاتر 5 را خواندم و با توجه به بعضی اشارات مبهم رولینگ) به این نتیجه رسیدم که در پایان و آخر همه ی ماجرا ها، هری کشته می شود و این طور نتیجه گیری کرده ام که هری و لرد ولدمورت هر دو –ودر جریان مبارزه با هم-از بین می روند.و در واقع هری فدا می شود تا ولدمورت را ازبین ببرد. بنابراین هری پاتر یک داستان حماسی/تراژیک خواهد بود. ای کاش نبود! من فکر می کنم خودم نمی توانم این پایان را تحمل کنم و از داستان راضی باشم. ولی به نظر می رسد رولینگ معتقد است داستانها لزوماً نباید پایان خوشی داشته باشند و یا شاید داستان های با پایان ناراحت کننده و غم انگیز را بیشتر می پسندد.شاید هم با ازبین بردن هری پاتر به عنوان کسی که باید فدا می شد تا ولدمورت (مظهر بدی و ظلم و خشونت) را از بین ببرد، می خواهد شجاعت و فداکاری را بیش از پیش در داستانش نمایان کند. به هر حال من حاضرم سر این پایان با هرکس که بخواهد شرط ببندم.

نکته هایی هم برای کسانی که به کتاب هری پاتر انتقاد می کنند و آن را به عنوان کتابی صرفاً تخیلی و تفریحی زیر سؤال می برند در زیر نوشته ام: (جالب اینجاست که اکثرشان حتی یک جلد از کتاب های هری پاتر را هم نخوانده اند و نمی خواهند به عنوان کتابی که پرفروش ترین کتاب در سراسر دنیا شده و میلیونها آدم از سراسر دنیا آن را می خوانند و به آن علاقه دارند، به خودشان زحمت خواندن آن را بدهند تا بفهمند چرا این کتاب این همه طرفدار پیدا کرده!)

1-هری پاتر در عین حال که کتابی تخیلی است و با جادو و چیزهای غیر واقعی سر و کار دارد به شدت واقعی و قابل قبول به نظر می رسد.این رمان به نحو شگفت انگیزی به رغم تخیلی بودن، باورپذیر است. و آن هم به دلیل تخیل فوق العاده قوی ، هوش  ، زیرکی و نبوغ نویسنده ی آن است که طوری مسایل را به هم مرتبط می سازد و کنار هم می گذارد که روند ماجرا کاملاً منطقی به نظر می آید و به ندرت می شود ایرادی از آن گرفت.

2-شکل معما گونه ای که اتفاقات و ماجراهای هر قسمت از کتاب دارد،کاملاً خواننده را به فکر وا می دارد و او را وادار می کند در ذهنش با کنار هم قراردادن و تجزیه تحلیل کردن اتفاقات ،در مورد پاسخ معما فکر کند.

3-شاید این تأثیراتی که می خواهم به آن ها اشاره کنم در ظاهر جزیی و کوچک به نظر برسند ولی کمتر کتابی است که این تأثیرات را به طور ریشه ای در ناخود اگاه خواننده وارد کند؛ در اغلب کتابها تأثیرات خوب فقط در حد شعار در ذهن و شخصیت خواننده باقی میماند. کتاب هری پاتر شجاعتی بیش از پیش برای خواننده ی خود به ارمغان می آورد. روحیه ی مقاومت و فداکاری را در شخصیت خواننده اش افزایش می دهد. در روزگار دوستی های سطحی که صرفاٌْْ به منظور خوشی و پر کردن اوقات فراغت است ، دوستیِ هری، هرمیون و ران که هنگام سختی ها در کنار هم هستند و تا پای جان برای یکدیگر فداکاری می کنند، به عنوان الگویی برای دوستی همواره در ذهن و ناخوداگاه خواننده ثبت می شود.

+ من مخفف ها را مي نويسم  پنجشنبه 17 شهریور1384ساعت 6:37 بعد از ظهر  توسط رزا  | 

  

   اول از همه باید به طوری شجاعانه و در کمال پررویی اعتراف کنم که هنوزهم درس را شروع نکرده ام و اگر در این مدت فکر می کردید من مثل بچه های خوب کنکوری یا بهتر بگویم ؛ مثل بچه ی آدم مشغول درس خواندن هستم، کاملا اشتباه می کردید. نخندید ولی به این نتیجه رسیدم که اول نسخه ی جدید هری پاتر (6) را بخوانم، بعد درس خواندن را شروع کنم.در واقع به این نتیجه ی منطقی رسیدم که نمی توانم حدوداً یک سال بدون اینکه هری پاتر جدید را خوانده باشم درس بخوانم؛ پس بهتر است به جای اینکه مجبور شوم وقتی درگیر درس شدم دایم با وسوسه ی خواندن کتاب جدید هری پاتر مبارزه کنم، قبل از اینکه درس را شروع کنم، خواندن هری پاتر 6 را به عنوان لذتی از کل تابستانم (که تا حالا نبرده ام) یا شاید کل سال 84 به انجام و اتمام برسانم.( البته آن کتابی که گفتم می خواستم حتماً امسال بخوانم و تا حالا 3-4 بار نصفه خوانده ام، هری پاتر نبود.آن کتاب را نمی توانستم چند روزه تمام کنم و حتماً باید سر فرصت و کاملاً با تمرکز می خواندم.) بنا براین پس از آنکه "روز جمعه" بعد از گرفتن این نتیجه و کلی چانه زدن با مامان و بابا و دادن وعده ها و قول های الکی مبنا بر کاهش زمان ِ رفتن به اینترنت و رساندن ِ آن به هفته ای یک ساعت(!!!؟؟) ،به طرزی خوش خیالانه به امید یافتن کتاب هری پاتر، ولیعصر(چون می دانستیم که انقلاب تعطیل است) را گز کردیم و به جای کتاب هری پاتر با کلی خرت و پرت دیگر به خانه برگشتیم، من ظهر روز شنبه بر خلاف معمول ِ روز های تابستان کاری غیر معمول کردم (به این دلیل که تا لنگ ظهر خواب بودم) و از خانه -به سمت خ انقلاب- خارج شدم با این هدف که کتاب هری پاتر و اگر گیرم آمد!!؟ دیوان بدون سانسور؟؟؟!! فروغ فرخ زاد را برای دوستم بخرم. کتاب هری پاتر را بدون جستجو و به راحتی در اولین مغازه خریدم ولی وقتی همه ی دیوان های فروغ ِ 3-4 تا مغازه را وارسی کردم و فهمیدم که دیگر کتاب ِ بدون سانسور ِ اشعار فروغ فرخ زاد پیدا نمی شود، به این نتیجه رسیدم که ترجیح می دهم برای دوستم تی شرت! هدیه ببرم تا کتابی که در آن اشعار فروغ را تکه تکه و ناقص کرده اند یا به جای بعضی کلمات ِ آن .... گذاشته اند! من نمی دانم چه طور اشکالی ندارد که ده برابر این موضوعات یا کلمات یا هر چیزی که اسمش را بگذارید در کتابهای دیگر باشد ولی به خودشان اجازه می دهند که شعر های "کسی که مثل هیچ کس نیست" و دیگر نیست، را تکه تکه و ناقص کنند یا اصلاً بعضی هایشان را چاپ نکنند یا به جای بعضی کلمات آن .... بگذارند!؟  صد برابر چیزهایی که در شعرهای فروغ سانسور می شود  را تقریباً در همه ی کتابهای دیگر اعم از رُمان و کتابهایی که نمی دانم به آنها کتابهای علمی ِ روانشناسی بگویم یا کتابهای بازاری و عامه پسند، می شود یافت.انگار حضور این مطالب و کلمات، تنها درشعرهای فروغ فرخ زاد است که هنوز حل نشده و غیر مجاز است!

   خلاصه از دیروز تا حالا دارم از لذت و تفریحی بهره مند می شوم که یک چندم ِ آن را هم در کل تابستان نداشتم و این شاید جبران تمام روزهای عادی و بدون خوشی تابستانم باشد.لذتی پیش از سختی ِ آمادگی برای کنکور! و دارم تاسف این را می خورم که وقت ندارم تا قبل از خواندن قسمت 6 هری پاتر، دوباره قسمت 5 آن را مرور کنم.در طول این یکسال کتاب 5 را کاملاً یادم رفته! این هم از اشکالات سالی یک بار منتشر شدن آن است! البته فقط یک قسمت آن مانده که رولینگ ِ زیرک و باهوش با آن تخیل باور نکردنی اش در طول این یک سال می آفریند.

    نمی دانم آیا بعد از هری پاتر باز هم کتاب دیگری می تواند این لذت عجیب را به من بدهد یا نه؟! (حتماً آن همه آدم که از جاهای مختلف دنیا متنی را که از رولینگ خواسته بود هری پاتر7 را طولانی تر بنویسد، اینترنتی امضا کرده بودند هم همین فکررا می کردند) مگر آن که "شازده کوچولو"یی دیگر نوشته شود یا "نگذارید به باد بادک ها  شلیک کنند" دیگری.البته لذت هر کدام از این کتابها برای من متفاوت بود و شاید اصلاً با هم قابل مقایسه نباشند.

   خ ا م : پست قبلی را که یکی دو روز بیشتر روی وبلاگم نبود، به طور موقت یا شاید دایمی به دلیل همان ترس و لرز و ریسکی که داشت، از روی وبلاگم برداشتم.ریسکش موقت است اما شاید وقتی از زمان آن گذشت، دیگر دلیلی نداشته باشد آن را دوباره در وبلاگ بگذارم.

 

  

+ من مخفف ها را مي نويسم  یکشنبه 13 شهریور1384ساعت 10:34 بعد از ظهر  توسط رزا  | 

   

   اتفاق بدی برای یکی از دوستانم افتاده.اتفاقی خیلی بد! در شرایطی که فکر می کنم ناراحتی ناشی از این اتفاق خیلی بیشتر از شرایط عادی اش با شد.چیزی ندارم بگویم جز این که زندگی خیلی بی رحم است! خیلی بیشتر از آنچه که من درک کرده ام و حتی تصور می کنم. تنها نتیجه ی خوب و بیش از حد خودخواهانه ای که با دیدن این اتفاقات می شود بگیری این است که بیشتر از قبل از زندگیت راضی باشی چرا که این اتفاق برای تو نیافتاده! ولی بعد به این نتیجه می رسی که چقدر زندگی کثیف است. اتفاقات بدی در زندگی دیگران رخ می دهد تا تو به زندگی خودت راضی باشی و خدا را شکر کنی که این اتفاق برای تو نیافتاده! بیش از حد خودخواهانه است! اگر به خدا اعتقاد داشته باشیم و بگوییم اینها حکمت الهی است، خدا دارد ما را آزمایش می کند و ... نمی دانم چطور می توانیم به این شک نکنیم که خداوند مهربان است، ارحم الراحمین است! ؛ در صورتی که همه ی اتفاقات و حوادث را به او نسبت می دهیم و آنها را خواست او می دانیم. تعجب می کنم از افرادی که به این چیزها معتقدند و هرگز هم شک نمی کنند و کفر نمی گویند. چه اراده ی قوی ای! که آن قدر بتوانی جلوی فکر خودت را بگیری که کفر نکنی! البته بعد از مدتی دیگر اراده نمی خواهد؛ این که به چیزهایی جز اعتقاداتت فکر نکنی عادی می شود.اگر بخواهی  غیر از این فکر کنی سخت و شاید غیر ممکن می شود. انگار که فکرت بسته شده و تنها حول محور مشخصی می چرخد و از مسیر محدود و مشخص خود خارج نمی شود.

   همیشه وقتی نوار شازده کوچولو تمام می شود نگران این می شوم که « اگه وقتی شازده کوچولو به سیاره اش بر میگرده ببینه گل سرخش مُرده چی؟ ببینه وقتی نبوده که به گلش آب بده و ازش مواظبت کنه ، شبها زیر سرپوش شیشه ای بذارتش، گلش پژمرده و خشک شده چی؟ شایدم فکر کنه گلش از غصه دق کرده؛ از تنهایی. یا اگه بره ببینه گلش سر حاله و فقط منتظر اون بوده و کلی خوشحال بشه، ولی بعد یه شب برهه گلشو بخوره چی؟ اونوقت چقدر غصه می خوره وقتی بفهمه خار های گلها به هیج دردی نمی خورن! اون موقع خدا می دونه چند بار غروب آفتاب رو تماشا می کنه! » بعد دلم می خواهد شب بروم روی پشت بام ، ستاره ی شازده کوچولو رو پیدا کنم و رو بهش داد بزنم و بپرسم :« برهه گلرو چریده یا نه؟!» ولی بعد پشیمان می شوم! چون اگر برهه گلش را  چریده باشد نمی دانم بعدش باید چه جوابی بهش بدم!؟ چه چیزی بهش بگویم که بتوانم یک کم  آرامَش کنم؟

   الان هم یک احساسی شبیه به آن موقع دارم؛  یک نگرانی ای شبیه به آن.

   کاش می توانستیم کاری کنیم. وقتی فکر می کنم می بینم حاضرم هر کاری که از دستم بر می آید  برای این دوستم انجام بدهم. کسی است که می دانم ارزشش را دارد. کاش می توانستم!

  

پ م 1 : با ترس و لرز این پست را روی وبلاگم می گذارم.

پ م 2 : البته مطمینم که او هیچ وقت این را نمی خواند. خوشبختانه آدرس اینجا را ندارد و هیچ وقت اینجا را ندیده است. خوبی این که آدرس وبلاگم را همه ی دوستانم ندارند همین است! چون شاید اگر این را می خواند از من متنفر می شد. آره ! د.خ عزیز! تو هیچ وقت این را نمی خوانی! 

 

+ من مخفف ها را مي نويسم  سه شنبه 8 شهریور1384ساعت 9:1 بعد از ظهر  توسط رزا  | 

  

   امروز قرار است مشاور قلم چی با من تماس بگیرد.الان نزدیک به یک ماه می شود که ثبت نام کرده ام ولی مشاور یا پشتیبان ها تشریف نداشتند.در واقع تحویل نمی گرفتند.در این یک ماهی که دوره ی کار آموزیم تمام شده، دایماً در کنار علافی هایم دلشوره ای هم از بابت درس هایم داشتم.و هر دو،سه روز یک بار غری به مامانم می زدم که؛این قلم چی چی شد؟! این قلم چی هم خوب بهانه ای به دستم داده بود؛ که با خیال راحت و داشتن یک عذر موجه (از نظر خودم) تو این مدت کم حسابی بی خیال درس شوم.و هر وقت هم که دلشورَکی به سراغم می آمد با غر زدن، بار مسؤلیت خودم را کم می کردم.

   ولی دیگر واقعاً دلم شور افتاده.اصلاً نباید به امید مشاور و پشتیبان ها می ماندم.می ترسم به خاطر همین یک ماه کلی عقب بیفتم.

   باورم نمی شود که یک آدم بتواند یک سال فقط درس بخواند؛نه تفریحی،نه گردشی،نه استراحتی،نه کتابی، نه اینترنتی،نه فیلمی،... شاید یک "آدم" بتواند،اما من هم می توانم؟! اگر از فردا یا پس فردا مجبور شوم درس را شروع کنم خیلی دلم می سوزد.هنوز یک کتاب است که می خواستم امسال حتماً بخوانم.حالا بگذریم از کتابهای دیگری که دلم می خواهد آنها را هم بخوانم. تازه از چند شب پیش هم طرح کلی یک داستان در ذهنم نقش بسته که نمی دانم وقت میکنم بنویسم یا نه.ماجرای دختری 15-16 ساله است که پدر و مادرش مدام با هم دعوا دارند و می خواهند طلاق بگیرند.(این را محض این نوشتم که اگر نتوانستم بنویسم،حداقل یادم نرود چه داستانی می خواستم بنویسم)

   نمی دانم از این به بعد وقت می کنم باز هم وبلاگم را به روز کنم یا نه؟! البته تا حالا هم به روز نبوده! به ماه شاید! فکر می کنم بتوانم وبلاگم را حد اقل به "دو،سه ماه" کنم.هرچند اگر واقعاً بخواهم –وبتوانم-که روابطم را با –دنیای-بیرون قطع کنم و فقط درس بخوانم حتماً دیگر چیزی هم برای گفتن ندارم؛ لابد می خواهم راجع به پیشرفتم در درس خواندن و چگونه پیش رفتن برنامه هایم یا فیزیک و عربی و...بنویسم! فکر نمی کنم موضوعی کسل کننده تر از این هم وجود داشته باشد!

   خلاصه این که فکر می کنم زنگ تفریح تمام شد.آرزو می کنم زنگ تفریح بعدی خیلی دور نباشد؛البته به شرط این که به درسم لطمه ای نزند.(آرزو های بیخود نکنم؟! سعی می کنم!)

 

 تازه نرمال شده ام!    یا   دیگر خُل نیستم!

   دیگر حسابِ دست نوشته هایی را که می خواستم تایپ کنم و در وبلاگم بگذارم ولی نگذاشتم از دستم در رفته است.(حتی نمی دانم کجا هستند)اگر بخواهم موضوعاتی را که می خواستم راجع به آنها در وبلاگم بنویسم و ننوشتم را هم حساب کنم که دیگر اصلاً نمی توانم تعدادشان را محاسبه کنم.اما وقتی بعضی هایشان را به یاد می آورم واقعاً خوشحال و خرسند می شوم از اینکه به هر دلیلی آنها را در وبلاگم نگذاشته ام؛دو سه ماه پیش که اگر می خواستم فکر هایم را بنویسم، فقط می خواستم به خودم بد و بیراه بگویم و هر اتهامی را که می شد، به خودم بزنم و کاری کنم که اگر دیگران هم از من بیزار نمی شدند، حداقل بفهمند که چقدر از خودم بیزار شده ام.(خلاصه این که می خواستم خودم را به لجن بکشم؛ شاید یک جور هایی شبیه به مازوخیست ها شده بودم!) مدتی بعد از آن هم یک کم از آدم های دور و برم جا خورده بودم و در مانده شده بودم.(همان موقع ها که "یک هذیان دیگر" را نوشتم.و قبل از آن هم مطلب نیمه تمامی روی کاغذ نوشته بودم که دیگر در وبلاگم نگذاشتم) مثل آدم های شکست خورده شده بودم.درست وقتی روی بعضی از افراد زیادی حساب باز کرده بودم یا حداقل انتظار بیشتری از آنها داشتم، چیزهایی از آنها دیدم که به این نتیجه رسیدم که راجع به آنها اشتباه می کردم و در نهایت این که؛ " چقدر آدم ها پیچیده اند...." شاید مسخره باشد اگر بگویم یک شب آرزوی چه مرگی را می کردم.برای اولین بار به این فکر افتاده بودم که با وجود این که هیچ حیوانی به نظرم "خبیث" تر و چندش آور تر از مار نیست و از هیچ حیوانی به اندازه ی مار نمی ترسم،بهترین مرگ این است که در کویر (حالا نه حتماً کویر آفریقا) در کنار چاهی مار پایت را نیش بزند.(آن هم نه حتماً قوزک پا!) آن وقت شاید بتوانی پیش شازده کوچولو بروی.هرچند که سیاره ی او خیلی کوچک است اما مطمینم که او آنقدر مهربان و با گذشت هست که حاضر بشود به خاطر یک دوست، کمبود جا را در سیاره ی خود تحمل کند.احتمالاً آن وقت،آن قدر محو و شیفته ی شازده کوچولو و مواظبت صادقانه ی او از گل سرخش می شدم که دیگر هیچ احتیاجی به رابطه های دروغین و غیر صادقانه ی روی زمین پیدا نمی کردم.شاید هم اگر به یاد رابطه های روی زمین و  آدم بزرگ ها می افتادم، آنقدر به حال آنها افسوس می خوردم و دلم می گرفت که با شازده کوچولو می نشستیم روی آتشفشان های خاموش او و فقط غروب آفتاب را تماشا می کردیم.خدا می داند چه قدر تماشا کردن غروب آفتاب با شازده کوچولو لذت بخش است.

   خلاصه به نظرم همان بهتر که آن مطالب را در وبلاگم نگذاشتم.البته واقعاً مطمین نیستم که اگر همین مطالبی را که تا حالا در وبلاگم گذاشته ام را نگذاشته بودم، احساسی غیر از این در مورد آنها داشتم.

   راستش تا حالا چند بار به این فکر افتاده ام که بروم و یک وبلاگ ناشناس بسازم که در آن بی پروا و بدون سانسور هر چه می خواهم بنویسم.ولی چند روز پیش به این نتیجه رسیدم که همین که من بعضی مطالب را نمی توانم مستقیم و صاف و پوست کنده اینجا بنویسم، شیوه ای به نوشتن من می دهد که به نظر خودم به مراتب جالب تر از وقتی است که در هیچ قید و بندی نباشم.احتمالاً آن موقع مثل خیلی از وبلاگ های ناشناس دیگر طوری همه چیز را تعریف می کنم که بیشتر شبیه خاطره نویسی یا گزارش نویسی برای خودم می شود.اما دیشب دوباره فکر ساختن آن وبلاگ به سرم زده بود.حتی اسمش را هم پیدا کردم.فکر کردم در آن وبلاگ دیگر در قید و بند این نیستم که نوشته هایم به درد بخور باشد یا مزخرف نباشد.هر چه که به این مغز هجوم می آورد را در آن می نویسم.آنطوری احتمالاً پست هایم کوتاه تر و فاصله ی زمانی بین هر پست کم می شود.ولی بعد به این نتیجه رسیدم که آن موقع حتماً چون نوشتن در آن وبلاگ برایم راحت تر می شود، از نوشتن در این وبلاگ غافل می شوم و دیگر در شازده کوچولو نمی نویسم.تازه دیشب فهمیدم که وبلاگم را دوست دارم.تا حالا به نظرم مسخره یا شاید اغراق آمیز می آمد که بعضی از وبلاگ نویس ها اینقدر به وبلاگشان ابراز علاقه می کنند.برای من تا قبل از این وبلاگم خیلی عادی بود و هیچ احساسی نسبت به آن نداشتم.شاید وقتی به این فکر می کنم که ممکن است از دستش بدهم یا دیگر از حالت زنده بودن در آید و فراموش شود به این نتیجه می رسم که به آن علاقه دارم. فکر می کنم که ما همیشه تازه وقتی که به فکر از دست دادن چیزهایی که داریم میفتیم،می فهمیم که چقدر آنها را دوست داریم.و دردناک تر این که گاهی وقتی می فهمیم چقدر دوستشان داریم که از دستشان داده ایم.

   پ م(پیرامون متن) 1:همین چند دقیقه پیش مشاور قلم چی تلفن کرد.گفت که حداقل باید روزی 4-5 ساعت درس بخوانم.ولی خوشحال شدم وقتی گفت که الان هم شروع کنم دیر نیست! حتماً شما الان دارید به من می خندید که با این اوصافِ درس خواندن به این فکر افتاده بودم که یک وبلاگ دیگر هم بزنم.تازه حساب هم کرده بودم که در آن، زود به زود می نویسم.زهی خیال باطل!!

   پ م2:حالا دیگر همه سن مرا فهمیدید.این هم دیگر برایم مهم نیست.(اوایل وبلاگ نویسی برایم مهم بود.)

پ م ۳:ببخشید اگر (اگر؟؟! رو که نیست!)طولانی شد.شاید دیگر به این زودی ها وقت نکنم آپدیت کنم.بنابر این زیاد از طولانی شدن متنم دلخور نشوید.

   خ ا م:من باز هم با صورتی می نویسم.حتی اگر شما فکر کنید"لوس به نظر می آید!" چون... هر کس که نمی تواند بخواند می تواند متن را سلکت کند.البته باید زودتر می گفتم!

 

+ من مخفف ها را مي نويسم  چهارشنبه 2 شهریور1384ساعت 8:42 بعد از ظهر  توسط رزا  |