تبليغاتX
شازده کوچولو

 

تصمیم گرفته ام از این به بعد اگر وقت نکردم با مطالب خودم وبلاگم را به روز کنم سعی کنم هر چند وقت یکبار با شعر یا مطالب جالب دیگری نگذارم که وبلاگم همینطور خاک بخورد و دوستانی که لطف می کنند و به اینجا می آیند هر دفعه همان مطلب قبلی را ببینند. امید وارم که مثل من از این شعر خوشتان بیاید.

 

دوست من باش

سعاد الصباح

 

بیا و دوست من باش

چه زیباست اگر دوست هم باشیم

هر زنی گاه محتاج دست دوست است

محتاج سخنی خوش

محتاج خیمه ی گرمی که از کلمات ساخته شده است

اما نیازمند طوفان بوسه ها نیست

دوست من

چرا به خواسته های کوچکم نمی اندیشی

چرا به آنچه که زنان را خشنود می سازد نمی اندیشی!

دوست من باش

دوست من باش

بعضی وقت ها دلم می خواهد با تو بر روی سبزه ها راه بروم

و با هم کتاب شعری بخوانیم

من – همچون زنی – خوشبخت می شوم که تو را بشنوم

ای مرد شرقی

چرا فقط مجذوب چهره ی منی

چرا فقط سرمه ی چشمانم را می بینی

و عقلم را نمی بینی

من همچون زمین نیازمند رود گفتگویم

چرا فقط به دستبند طلای من نگاه می کنی

چرا هنوز در تو چیزی از شهریار باقی است؟!

دوست من باش

دوست من باش

من نمی خواهم که با عشقی بزرگ عاشق من باشی

نه ، من نمی خواهم که برایم قایق بخری

و کاخ ها را هدیه ام کنی

من نمی خواهم که باران عطرها را بر سرم ببارانی

و کلیدهای ماه را به من ببخشی

نه ، این چیزها مرا خوشبخت نمی سازد

خواسته ها و سر گرمی هایم کوچکند

دلم می خواهد ساعت ها

ساعت ها با تو در زیر موسیقی باران راه بروم

دلم می خواهد

وقتی که اندوه در من ساکن می شود

و دلتنگی به گریه ام می اندازد

صدای تو را از پشت تلفن بشنوم

دوست من باش

دوست من باش

به شدت محتاج آغوش گرم آرامشم

از قصه های عشق و اخبار عاشقانه خسته شده ام

دل خسته ام از دوره ای که زن را مجسمه ای مرمرین می انگارد

مرا که می بینی حرف بزن!

چرا مرد شرقی

وقتی زنی را می بیند

نصف حرفش را فراموش می کند

چرا مرد شرقی

زن را مثل یک تکه شیرینی

و جوجه کبوتر می بیند

چرا از درخت قامت زن

سیب می چیند و به خواب می رود!

 

 

 

+ من مخفف ها را مي نويسم  سه شنبه 19 مهر1384ساعت 11:34 بعد از ظهر  توسط رزا  | 

 

   احساس تنهایی می کنم. توی این زندگی گره خورده ی نا مشخص احساس درماندگی می کنم. راه فراری نیست ؛ شاید راه نجاتی هم. تنها راه فرار، فرار خیالی است. این که سعی کنی نسبت به مشکلات بی تفاوت باشی، از کنارشان رد شوی ، حتی وقتی احاطه ات کرده اند، وقتی محاصره شده ای، وانمود کنی مشکلی وجود ندارد. سعی کنی زندگی خودت را ادامه بدهی و وانمود کنی که همه چیز عادی است، همانطور که باید باشد. حتی وقتی آنقدر حلقه ی محاصره ی آنها تنگ شده که نمی توانی نفس بکشی. باز هم چشمهایت را ببندی و نخواهی ببینی که دیگر راه فراری نیست. این است راه آسان و بدون درگیری و جنگ! این که وجودشان را نادیده بگیری و وانمود کنی که همه چیز طبیعی و عادی است. این است راه ترسوها، راه نا امیدان، راه سرخورده ها، راه بیچاره ها!

   احساس تنهایی می کنم. وقتی به این فکر می کنم که به زودی آخرین فرشتگان نجاتی که در تاریکی به آنها چنگ می زدم و از آنها کمک می خواستم، تنها روزنه ی امیدی که در تاریکی برق دلگرم کننده ای داشت و یاد آوری می کرد که هنوز امیدی هست و راه نجاتی، از پیش ما می روند و دیگر نمی توانم در تاریکی وقتی نومیدانه دنبال پناهگاهی می گردم نور دلگرم کننده ی آنها را ببینم، بیش ازپیش احساس درماندگی و بی پناهی و بد بختی می کنم. وقتی پشتیبان و تکیه گاهمان ما را ترک گوید، در تاریکی ها در نا امیدی خودم غرق می شوم.

   زندگی ام یک جاده ی بیراهه ی مه گرفته است. یک جاده ی موهوم که انتهای آن مشخص نیست و معلوم نیست به کجا ختم می شود. هر از گاهی که جاده را حیوانات وحشی و کریه دوره می کنند، بیشتر به بیراهه بودن و انتهای نامشخص و مر گ آور جاده اطمینان پیدا می کنم.

                                                                                          ۸۴/۷/۸

   خ ا م ۱: سنباد عزیز عنوان مطلب من توهم زمان بود. یعنی من توهم زدم. نه اینکه زمان توهم است!

   خ ا م ۲: می خواستم از تمام دوستانی که مطالب مرا می خوانند (در واقع مزخرفات من را تحمل می کنند!) تشکر کنم و معذرت خواهی! این روزها وقت نمی کنم بیایم و مطالب شما را بخوانم. خواهش می کنم با من قهر نکنید و از من دلخور نباشید! به من حق بدهید. 

 

+ من مخفف ها را مي نويسم  شنبه 9 مهر1384ساعت 7:32 بعد از ظهر  توسط رزا  |