هشدار: توصیه می کنم اگه کمبود وقت دارید واز وقتی که می تونستید یه کار "مهم" باهاش انجام بدید دارید می زنید تا وبلاگ منو بخونید (که عمراً همچین کاری نمی کنید!)، جداً این کار رو نکنید چون وقتتون تلف می شه و آخرشم با چند تا فحش صفحه رو می بندید و... خلاصه عواقبش پای خودتون!
کامپیوتر ما چند وقته یه ویروس گرفته به اسم «یا حسین»! احتمالاً مؤمنهای معتقد برای از بین بردن این ویروس کلی دچار مشکل می شن چون باید قبلش به مرجع تقلید مراجعه کنند و فکر نمی کنم فتوا های اونا هم تا این حد به روز و پیشرفته باشه! چند وقت پیش هم مثل اینکه یه ویروس اومده بود که قبل از خرابکاری یه آیه ی قرآن رو می نوشت!
این همه تهران برف اومد دریغ از اینکه اینجا (خونه ی ما) یک میلیمتربرف بشینه! بیخود نیست هر کی یه پولی دستش می رسه می دوه میره اون بالا مالاها خونه/برج می گیره! اون وقت ما فکر می کنیم ندید بَدیدن! تازه به دوران رسیدن و... نگو بنده خدا ها خیلی هم رومانتیکن! (فکر روزای برفی رو می کنن؛ کنار شومینه ی گرم و روبروشون یه منظره ی سفید قشنگ!) خب اینم یه جور تبعیضه نه؟ شاید بشه اسمشو تبعیض برفی گذاشت! عیبی نداره! ما یه کم سطح توقعمون رو پایین میاریم: دیگه آرزو نمی کنم برف بیاد؛ فقط اگه یه کم هوا سرد تر شه، تف های کف خیابون یخ می زنه و می شه روش لیزلیزک بازی کرد! (من از اشخاص ِ حساس که حال تهوع بهشون دست داد جداً پوزش می طلبم! این آدمای بی نزاکت تو اینترنت هم دست از سرتون بر نمی دارن نه؟ ساری!!) مگه نمی گن آفرینش هیچ چیز بی دلیل نبوده؟! این تف ها هم به این فراوونی حتماً یه حکمتی دارن وباید به یک دردی بخورن! فقط تنها اشکالش اینه که کارتن خواب ها ممکنه شب تو خواب از این سر خیابون لیز بخورن برن اون سر خیابون و صبح که از خواب بیدار می شن (البته اگه بیدار بشن!!)، "خونه" ی جدیدشونو نشناسند و غریبی کنند طفلکی ها! البته اگرم تا صبح از سرما مرده بودن که "هیچی!" دیگه ما آدمهای "با وجدان" نگرانی ای در این مورد نداریم. راحت لیزلیزک بازیمونو می کنیم.
من وضعیت درسیم عالیه! فقط کافیه همه ی کنکوری ها یه دفعه وایسَن (یعنی یه چند وقتی درسو بذارن کنار) تا من از همه اشون جلو بزنم!
پرتقال های درخت توی حیاط رو چیدیم. خیلی خوشمزه بودن و اصلاً هم مزه ی بچه گربه و فنچ مرده نمی دادن! طفلکی درختمون یه دفعه لخت شد! چه قدر خسته کننده ست که هر سال میوه بدی، بعد بچینند و دوباره برای سال بعد میوه بدی! یاد « درخت بخشنده» ی سیلورستاین افتادم.
پ ن: لطفاً حداقل این یک پست رو بی تعارف برام نظر بنویسین (البته اگه خواستین بنویسین!) وگرنه ممکنه چرت نویس ها برخلاف علاقه ی شما ادامه پیدا کنه! حتی اگه دیدید با اسم خودتون هیچ جور نمی تونین نظر واقعیتون رو بنویسید، مثل بعضی ها از اسم مستعار(بدون آدرس!) استفاده کنید! (البته خواهشاً فقط همین 1 پست رو)
ج.ا.م : مثل اینکه بعضی ها یک کم مطلب قبلی رو متوجه نشده بودن! حتی بعضی ها تبریک هم گفته بودن! پس احتمالاً با خوندن این مطلب(چرت نویس) متوجه مطلب قبل هم می شید. اگه نه تذکر می دم که؛ به نظر من اصلاً هم گاو و گوسفند ها برای این –که ما بکشیمشون- آفریده نشدن و کاملاً با این حرف مخالفم! شاید اونایی که به تناسخ اعتقاد دارن در این مورد بیش تر با من همفکر باشن.(البته من به تناسخ اعتقاد ندارم. دوباره سوءتفاهم نشه)
عید قربون رو به همه ی حاجی های عزیز تبریک می گم!
و به همه ی گاو و گوسفند های عزیز تسلیت! به هر حال شما برای این آفریده شده اید که در عید و عروسی و تولد و عزا و خلاصه هر کوفت و زهر مار دیگه ای (اعم از اینکه یکی ماشین یا خانه می خره، یا مدرسه ها باز می شن، یا یکی مغازه باز می کنه، بچه به دنیا میاره، شفا پیدا می کنه، آبریزش بینیش خوب می شه و ...) بمیرید! یعنی ببخشید قربونی بشید! تازه باید از خداتونم باشه که برای خدا قربونی می شید! این رسم فکر کنم از زمانی که نیا کان شما به وجود اومدند بوده و تا الان که قرن بیست و یکمه هم ادامه داره! البته اون موقع برای سنگ و چوب قربونی می شدید، خوب عملاً فرقی هم نداره نه؟ (حد اقل برای شما فرقی نداره! به هر حال میمیرید)
اگه هم اعتراضی دارید می تونید یه شکایت نامه تنظیم کنید و برای این خلقت از خدا شکایت کنید! (این رو چون می دونم زبون ندارید گفتم! دیگه نیازی نیست در این مورد حرفی بزنید!) منم حاضرم وکالتتونو به عهده بگیرم! با اینکه می دونم فایده ای نداره! خدا اینقدر این ور اون ور، از این مرجع به اون مرجع پاسمون میده که گ... بخ ....! اوه! ببخشید یعنی پشیمون شیم!
تا تسلیت بعدی و عزای عمومی بعدی (شاید محرم) به خدا می سپرمتون! (چه کاری!!)
پ ن:دیدم فعلاً کار دیگه ای نمی شه تو بخش مدیریت وبلاگ بکنم (مراجعه کنید به پست قبلی) گفتم بیام یه آپدیتی در راه خدا بکنم.
فکر می کردند بلاگفا دیگه مشکلات فنی نداره! شلوغ نیست و ...
احتمالاً تا قبل از اینکه اینقدر همه اسباب کشی کنند اینجا واقعاً هم نداشته!
اما حالا دیگه هیچ کاری نمی شه تو صفحه ی مدیریتش کرد! جز اینکه یه مطلب جدید بروز کنی!
نه می شه آخرین نظرات خوانندگان رو دید! و نه صفحه ی پیوند های روزانه- انتخاب قالب وبلاگ و .... !
هر لینکی رو که تو بخش مدیریت می زنی بعدش با یه ارور محترمانه از طرف بلاگفا مواجه می شی که: احتمالاً مشکلی در عملیات به وجود آمده.....
الآن خیلی وقته (۲ ماهی میشه فکر کنم!) که اینجوریه!!!!!!!!!!!
هر چی هم برای مسوولان سایت محترمانه این مشکل رو توضیح می دی انگار نه انگار!!!
امیدوارم زودتر برطرف شه! من که واقعاً دلم نمی خواد اینجا رو از دست بدم و برم یه جای دیگه!!
دوست دارم هر از گاهی برم کوه.
برم و از اون بالا به شهر نگاه کنم
که توی خاکستری بیمارگونه اش غرق شده
و به یاد بیاورم که چه طور مردم شهر،توی خاکستری های کثیف و بی تفاوت همدیگر را نمی بینند.
از اون بالا ساختمان ها و برج های بلند شهر از یک قوطی کبریت هم کوچکترند.
خنده ام می گیره که چه طور مردم شهرِ خاکستری برای آن قوطی کبریت ها دست به هر کاری می زنند!
و بعد خوشحال می شم از اینکه مردم ِ توی قوطی کبریت های عمودی آن قدر سرگرم به دست آوردن قوطی کبریت های بیشتر هستند که هیچ وقت این بالا نمیان!
حتماً اگر می آمدند و می دیدند که از این بالا قصرهای بزرگ و با شکوهشون حتی از یک قوطی کبریت هم کوچکتر به نظر می رسه، اینجا را خراب می کردند تا دیگه هیچ کس نتونه ببینه این همه تلاش آنها برای به دست آوردن قوطی کبریت های "عمودی تر" چه قدر مسخره ست!
اینجا به یاد می آورم که چه طور مردم شهر توی خاکستری کثیف و بی تفاوتش همدیگر را فراموش کرده اند
وفکر می کنم چرا هر قدر شهرها بزرگتر و مهم تر باشند، خاکستری ترند؟!
ولی وقتی بر می گردم پایین و دوباره توی خاکستری ها وول می خورم، فراموش می کنم که چه طور اینجا آدم ها همدیگر را فراموش کرده اند و شهر چه قدر توی خاکستری بیمارگونه اش غرق شده.
فکر کنم این خاکستری ها فراموشی می آورند!
سه شنبه 1/9/84

