تبليغاتX
شازده کوچولو

 

   انگارهميشه عجيب ترين، جسورانه ترين يا شايد احمقانه ترين تصميمات و تخيلي ترين افكار، شب هايي كه روي تختم وول مي خورم و خوابم نمي َبَرد به سراغم مي آيند.

   حدوداً دو هفته پيش ، يكي از همين شب ها را گذراندم؛ از وقتي رفتم تو رخت خواب تا وقتي كه خوابم بُرد، حدوداً سه ساعت طول كشيد و داشتم از دست خودم و فكرهايم ديوانه مي شدم! همان شب بين خواب و بيداري اين تصميم را گرفتم. فكر نمي كنم توي بيداري هرگز به اين نتيجه مي رسيدم!انگار وقتي توي سكوت و تاريكي دراز مي كشي افكارت هم بي پرواتر يا شايد احمقانه تر مي شوند.

   خلاصه - به دلايل مختلف- تصميم گرفتم فعلاً دست از وبلاگ نويسي بردارم. شايد در اين مدت بيشترسراغ كاغذهاي دفترچه ام بروم. " درحال حاضر" مي دانم كه بر مي گردم، اما نمي دانم كِي! شايد يك ماه ديگر، شش ماه ديگر يا... هميشه دانسته هاي ما ناقصند! و گاهي كاملاً اشتباه.

   دوست ندارم حداقل به اين زودي وبلاگم را از دست بدهم. سعي مي كنم دراين مدت يكجوري - حتي به شكل ِ فِريز شده- نگهش دارم. (يعني شايد براي اين كه بسته نشود چند وقت يكبار به روزش كنم)

   تصميم داشتم در اين پست ِ خداحافظي – شايد موقتي- اسم بعضي از دوستاني را كه در اين مدت با من همراهي كردند- حتي كساني كه نظرات چندان دوستانه اي نداشتند- را بياورم.

(البته نه به اين شكل) ولي اين كار را نمي كنم چون ممكن است بعضي ها را جا بيندازم و يا بيش از حد مطلبم طولاني شود. به هر حال در اين مدت دوستان خوبي داشتم و اين يكي از جريانات خوب و شايد پشت صحنه ي وبلاگ نويسي است. چيزي كه فكر مي كنم اين است كه گاهي شخصيت وبلاگ نويس با شخصيت وبلاگش متفاوت است؛ گاهي بهتر و گاهي بدتر است. اين را تا وقتي با وبلاگ نويس برخوردي نداشته باشي و او را نشناسي متوجه نمي شوي.

   از همه ي كساني كه مرا همراهي يا تحمل كردند تشكر مي كنم.

 

                    فعلاً بدرود...!

 

         ريل

 

 

 

+ من مخفف ها را مي نويسم  پنجشنبه 20 بهمن1384ساعت 9:9 بعد از ظهر  توسط رزا  | 

  

در پى كشتن خرس قهوه اى كه از سرما و گرسنگى به دانشگاه آزاد پناه آورده بود انجمن حمايت از حيوانات با گرفتن وكيل، از مديركل محيط زيست استان آذربايجان شرقى و مديركل دامپزشكى آذربايجان شرقى به دادسراى عمومى تبريز شكايت كرد.در شكوائيه اى كه از سوى اين انجمن با وكالت كامران محمودى وكيل پايه يك دادگسترى تنظيم شده آمده است:با عنايت به اساسنامه انجمن حمايت از حيوانات كه رسالت وجودى خود را حمايت از حيوانات و تلاش در جهت جلوگيرى از سوءاستفاده و آزار و اذيت و كشتن حيوانات در جهت حفظ حيات وحش و جلوگيرى از انقراض نسل حيوانات نادر مى داند وظيفه خود دانسته كه با توجه به اصل پنجاهم قانون اساسى جمهورى اسلامى ايران كه حفاظت محيط زيست يك وظيفه عمومى تلقى شده است و با استعانت از دادستان محترم تبريز به عنوان مدعى العموم موضوع كشته شدن يك قلاده خرس قهوه اى كه در فهرست جانوران تحت حمايت محيط زيست قرار داشته است مورد تعقيب و پيگيرى قرار گيرد.....(ادامه ی مطلب)

 

پ ن: با اين كه خيلي از اين خبر گذشته، ولي چون جزو معدود خبرهاي خوب محيط زيستيه، لازم ديدم كه اشاره اي به اين خبر داشته باشم.

 

+ من مخفف ها را مي نويسم  پنجشنبه 20 بهمن1384ساعت 9:8 بعد از ظهر  توسط رزا  | 

 

   دلم برای خاطره های قشنگم می سوزد که دارند محو می شوند.

   سرنوشت خاطره ها را (این که فراموش شوند، جزو خاطرات شیرین ما به حساب بیایند یا جزو خاطرات بد ما،) آینده رقم می زند. گاهی چیزهایی که بعداً اتفاق می افتند، باعث می شوند یاد آوری خاطراتی که زمانی برای ما با ارزش بودند، و نمی خواستیم هیچ گاه فراموششان کنیم (حتی جزییات آنها را!) ، برایمان نا خوشایند شود. و کم کم به دست فراموشی می سپاریمشان!

   خاطرات شیرینی که داشتم و جزء با ارزشی از زندگی من محسوب می شدند، کم کم دارند فراموش می شوند. به خاطر اتفاقاتی که افتاد و همه چیز را زیر و رو کرد و حتی یادآوری خاطرات شیرین را برای من تلخ کرد؛ یاد آوری آن خنده های از ته دل، آن لحظات لذت بخش که وقتی به انتها نزدیک می شدند، ناراحت می شدم و گاهی احساس دردی در گلویم ایجاد می شد و حتی گاهی چند قطره اشک در پی داشت ، یاد آوری آن زمان های خوش ِ با هم بودن که نمی خواستم تمام شوند و وقتی تمام می شدند تا چند روز بعد به مرور دوباره اشان مشغول بودم. و تا چند روز در کنار زندگی روزمره ام در دنیای متفاوت دیگری هم سیر می کردم؛ دنیای خاطرات شیرینی که هنوز بوی تازگی می دادند. اما دیگر همه چیز تمام شد! دیگر دوست ندارم به آن خاطرات که زمانی شیرین ترین خاطراتم بودند فکر کنم. دیگر دوست ندارم به زمانی که فکر می کردم همه چیز خوب است و هیچ چیز صادقانه تر از ارتباط ما نیست فکر کنم. نمی دانم آن دوران، واقعاً صادقانه بود یا فقط من اینطور فکر می کردم. در این مورد واقعاً به نتیجه نمی رسم!

   با صادقانه ترین احساسم همه ی آنها را دوست داشتم، همه ی آن لحظات را! و افسوس می خورم از این که همه چیز تمام شد و از بین رفت! شاید اگر این را می دانستند هرگز همه چیز خراب نمی شد!

   خ.ا.م 1: (خارج از متن یا موضوع) : منتظرم ببینم 24 ام بهمن امسال هم مثل دو سال گذشته می شود یا نه؟ تا چند وقت پیش انتظار این روز را می کشیدم، انتظار دیدار دوباره با ظهیرالدوله و فروغ و دوستدارانش. ولی حالا در رفتن تردید دارم!

   خ.ام 2: دوست داشتم به کسانی که دفعه ی پیش برایم نظر گذاشته بودند جواب بدهم ولی کامپیوترم به طرز عجیبی قاطی کرده! باورتان می شود کامنت های پست پیشم را خودم تو این یکی دو هفته نتوانستم بخوانم!؟ یکی از دوستانم تلفنی برایم خواند! شاید ویروس « یا حسین» آخر کار خودش را کرد! هنوز نمی دانم چه بلایی سر کامپیوتر فلک زده آمده! فعلاً کاری که هنوز می شود کرد به  روز کردن است! من هم که این مطلب را چند روز پیش نوشته بودم.

خ.ا.م 3: پریشب توی خواب و بیداری تصمیم گرفتم بنا به دلایلی حداقل برای مدتی وبلاگ ننویسم. ولی نمی خواهم این،  پست ِ خداحافظی ِ-شاید موقتی- ام باشد! فکر کنم پست بعدی ، چنین پستی باشد! باز هم از نظراتتان ممنونم و سعی می کنم یک جوری مشکل کامپیوتر را حل کنم.

+ من مخفف ها را مي نويسم  شنبه 8 بهمن1384ساعت 11:2 قبل از ظهر  توسط رزا  |