تبليغاتX
شازده کوچولو

 

در راه بازگشت به خانه بوي بهار را حس مي كنم و آرزو مي كنم وقت داشتم تا در حال پياده روي بيشتر از بوي بهار مست شوم و در خيابان هاي گرم و پر جنب و جوش بهاري بتوانم بيشتر فكر كنم. به همه چيز؛ تغييرات، دلتنگي ها، از دست دادن ها، خاطراتم، حتي به بچه گربه هايي كه سال پيش همين موقع ها وقتي هوا همين بوي خاطره انگيز را مي داد مردند و به يكي ديگر از خاطراتم كه با اين هوا آميخته است تبديل شدند. به اين فكر كنم كه سال ديگر اگر يك دانشجو مثل كرورها دانشجوي ديگر شده باشم، با استشمام اين هوا ياد همين روزها مي افتم كه تمام آرزوهايم را در قبولي كنكور خلاصه كرده بودم و لبخندي شبيه به پوزخند مي زنم و فكر مي كنم كه حالا چه آرزويي دارم و چقدر به چيزي كه مي خواستم رسيدم يا چقدر از آرزوي سال پيشم دور شده ام و....

ولي حالا كه وقت ندارم بيشتر از اين خيال بافي نمي كنم. مثل بچه هاي خوب هوس پياده روي را از سرم دور مي كنم، سوار اتوبوس مي شوم و يك راست به خانه مي روم.  در اتوبوس مثل اغلب وقت ها جا براي نشستن نيست اما حسرت نمي خورم چون اگر هم مي نشستم بايد به خاطر يكي از اين پيرزن هاي رنجور كه اين چنين مورد بي اعتنايي افراد نشسته قرار گرفته اند دوباره بلند مي شدم. تازه اينجا كه ايستاده ام مي توانم سرم را نزديك پنجره ي كاملاً باز اتوبوس نگه دارم، همه ي باد ملايم بهاري را كه موهاي سركش و باري به هر جهتم را بيشتر به هم مي ريزد، نصيب خودم كنم و به اين فكر كنم كه من در همين لحظه، هم مي توانم خوشحال باشم و از بهار و ديدن مردم لذت ببرم و هم مي توانم از همين چيزها حس بدي پيدا كنم و در افكار تلخي فرو بروم. اولي را انتخاب مي كنم و از شدت تاثير عوامل دروني كه مي تواند هميشه به همه ي عوامل بيروني دهن كجي كند و كار خودش را پيش ببرد، حيرت زده مي شوم.

                   ----------------------------------------------------------

 وقتي دوم فروردين يك پست جديد به وبلاگم اضافه كردم، بيشتر فكر مي كردم يك پست "در راستاي فريز كردن" * است. مطمين نبودم كه مي خواهم نوشتن در شازده كوچولو را ادامه بدهم يا نه. ولي الان دارم فكر مي كنم كه بايد در آن پست دوباره به وبلاگم سلام مي كردم و مي گفتم كه من دوباره برگشتم. اين را حالا فهميدم! (شايد بعضي ها ترديد مرا در ادامه دادن، با خواندن نوشته ي 9 فروردين حدس زدند) و باز هم دارم به اين فكر مي كنم كه ما حتي كارهاي كاملاً ارادي خودمان را هم نمي توانيم به درستي پيش بيني كنيم چه برسد به آينده اي كه نمي دانيم چه بر سرمان مي آورد! فكر مي كنم در واقع اين احساسات متغير ماست كه پيش بيني دقيق را درباره ي تصميمات و كارهاي خودمان دشوار يا غير ممكن مي سازد. از نظر من احساس يعني دگرگوني، يعني تضاد، يعني تزلزل، رنگهاي متغير... و "زندگي" هم همين معاني را دارد.

*: به پست 20 بهمن 84 مراجعه كنيد (البته اگر اين قدر كه من فكر مي كنم بيكاريد! :D J )

 

 

 

+ من مخفف ها را مي نويسم  پنجشنبه 31 فروردین1385ساعت 7:49 بعد از ظهر  توسط رزا  | 

 

         اعتماد کردن یا اعتماد نکردن... مساله این است!

+ من مخفف ها را مي نويسم  پنجشنبه 31 فروردین1385ساعت 2:34 بعد از ظهر  توسط رزا 

 

ديشب فرهاد و شاملو در گور لرزيدند. فرهاد كه احتمالاً اين يكي دوسال مخصوصاً اين اواخر به لرزيدن هاي متوالي عادت كرده. شاملو هم ممكن است كساني كه بالاي قبرش لرزشش را مي بينند احتمال  بدهند چون سنگ قبر ندارد (طبق سنت هرساله فروردين امسال هم سنگ قبرش را شكستند) از سرما و بي اعتنايي دارد مي لرزد. اما من مي دانم كه دليل اصليش شعر يه شب مهتاب (شاملو) بود كه ديشب پس از "خبر خوش هسته اي" از شبكه يك سيما پخش شد! سعي كردم مثل آدمي كه تا حالا اين شعر را نشنيده و حتي نمي داند شاعر آن شاملو است به كليپ نگاه كنم تا شايد بتوانم ربط تصاوير آزمايشگاه هاي هسته اي و آقا ريشوي زشت و دختر بچه ي مخفي در چادر سفيدش را (كه احتمالاً همان "پري" بوده كه...) با مضمون شعر درك كنم. اما با وجود تلاش هاي فراوان نتوانستم ارتباطي بين تصاوير، موضوع هسته اي و شعر (حالا سراينده و خواننده اش كه هيچي!) بيابم.

يادم است كه تا چند وقت پيش بُرد تيم ملي فوتبال كشور در مسابقات مختلف افتخار ملي بود اما حالا انرژي هسته اي "افتخار ملي" شده! ملتي كه روزي تيم ملي فوتبال افتخار ملي اش است و روزي انرژي هسته اي.....؟! خوب چه مي توان گفت؟ حق دارند! ما افتخار ملي زياد داريم و براي همين گاهي افتخارات ملي مختلفمان دچار دگرگوني و تضاد مي شوند. مثلاً قطع يك شبه ي هزاران درخت در پارك جنگلي لويزان، كتك زدن زنان روبري تياتر شهر در "روز زن"!، دادن مجوز شكار گونه هاي كمياب به شكارچيان خارجي از طرف "سازمان حفاظت از محيط زيست"!!، فجايع كوي دانشگاه، احمد باطبي و احمد باطبي ها،..... و هزاران افتخار ملي ديگر كه يكي يكي فراموش مي كنيم(و گفتني هم نيستند)  در صورتي  كه مي توانيم به خاطرشان از غرور بميريم!

در آخر: انرژي هسته اي حق مسلم ماست!

  هوووووراااا....   هووورررااا.....      الله اكبر .....الله اكبر.....

+ من مخفف ها را مي نويسم  چهارشنبه 23 فروردین1385ساعت 8:0 بعد از ظهر  توسط رزا  | 

        دلتنگی های دختر خیابان بن بست اول!

                            

                      عطر شکوفه های بهار نارنج و احساس تنهايي...

                      آدمك زرد! نفس من با نفس مصنوعي تو گره خورده!

                                 

                                                     امضا: يك نسل سومی

                                                    اوایل  قرن بيست و يكم

+ من مخفف ها را مي نويسم  یکشنبه 20 فروردین1385ساعت 9:44 بعد از ظهر  توسط رزا 

 

ديوار هاي خانه ام شيشه اي اند؛ ديوارهايي كه رنگ –و هيچ چيز ديگر- را قبول نمي كنند. هميشه بوده ولي من به تدريج فهميدم. يا نه! شايد ديوارها به تدريج شفاف شدند.

 تا حالا در خانه اي با ديوارهاي شيشه اي زندگي كرده اي؟ چشم ها! چشم هاي بيگانه... مي داني چه احساسي است؟!

بايد فكر كنم. بايد بي اعتنايي كرد؟ بي توجه به چشم ها بين ديوار هاي شيشه اي زندگي كرد؟ وقتي كار خطايي نمي كني وجود چشم ها مهم نيست، هر چند آزار دهنده!

ولي بعضي از همسايه هايمان پنهاني زير زميني ساخته اند و مخفيانه در آن ها زندگي مي كنند.(آن چشم ها ديگر نمي توانند زير زمين ها را ببينند) اين هم يك جورعكس العمل و اعتراض است.

ولي نبايد از چشم ها ترسيد!(؟)

وحشتناك است! مي ترسم كم كم تمام خانه هاي شهر ديوارهايشان شيشه اي شود. مي ترسم مردم خودشان با ديوار هاي شيشه اي مخالفتي نكنند!

 

پ ن: نمي دانم چرا وقتي مي شنوم كه چرت و پرت مي نويسم، بدتر تحريك مي شوم كه همين كار را كنم! (تازه متوجه شده ام كه چرت و پرت يعني كلماتي كه كسي چيزي از آن نمي فهمد. مثل بعضي ازشعرهاي آدم هاي گمنام كه من هم چيزي از آن نمي فهمم. پس زبان هاي خارجي كه ما آن را نمي فهميم هم به گوش ما چرت و پرت اند. ولي بايد يواشكي بگويم كه: چه لذتي دارد چرت و پرت گفتن! حالا مي فهمم چرا بعضي ها شعرهاي چرت و پرت مي گويند)

           --------------------------------------------------------------------

كلمات زمخت و ويرانگر... كلمات سرخ، سياه، سبز لجني كه حتي لحظات آبي و سفيد را هم در يك چشم به هم زدن مي سوزانند؛ عين زغال درون آتش: سرخ- زرد- سياه و در نهايت خاكستري مي شوند.

باز هم كلمات كار دستمان دادند، هميشه مي دهند!

لحظه هاي خوب كه به خاطر كلمات ناخواسته خراب مي شوند.

مثل وقت هايي كه باران مي بارد و من حسرت مي خورم كه در خانه ام، افسوس مي خورم كه چه طور لحظات هدر مي روند و مي سوزند. درست مثل حالا.

پ ن1: دوباره به پانوشت بالا مراجعه كنيد! (اين دفعه داخل پرانتز را نخوانيد J)

پ ن2: متن زير نقطه چين ها به متن بالاي آن هيچ ربطي ندارد.(هرچند در اصل قضيه فرقي نمي كند؛ به هر حال فكر نمي كنم گويا باشند)

 

+ من مخفف ها را مي نويسم  چهارشنبه 9 فروردین1385ساعت 6:1 بعد از ظهر  توسط رزا  | 

    سال ها تو خالي اند. مثل قالب مي مانند. هيچ ماهيتي ازخودشان ندارند فقط زندگي ما را بند بند مي كنند. هر بند يك دوره از زندگي ماست. با اين حال خوب يا بد بودن اين دوره از زندگيمان را به سال (آن بند) نسبت مي دهيم.

   چرا پايان يك بند و ورود به بند جديد را جشن مي گيريم و تبريك مي گوييم؟! با اين كه مي دانيم يك بند به بند آخر نزديك تر شده ايم. اگر اين طور حساب كنيم پس چرا تسليت نمي گوييم؟ مگر مرگ بد نيست؟ آها! براي اين پايان يك بند را جشن مي گيريم كه يك بند ديگر به زندگي بند بندمان اضافه شد و ما هنوز نمرده ايم؛ اين يعني مثبت انديشي و نيمه ي پر را نگاه كردن! ولي كاش مي توانستيم مرگ را هم جشن بگيريم.

   و ما هم سال جديد (بند جديد) را جشن گرفتيم ولي الان عزيز ترين كَسَم (يا يكي از عزيز ترين ها) دارد گريه مي كند. مي دانم براي نزديك شدن به بند آخر گريه نمي كند ولي در حقيقت براي همين بندهاست كه گريه مي كند.

   مي گويند سالي كه نكوست از بهارش پيداست و از طرفي هم مي گويند جوجه را آخر پاييز مي شمرند. اين قديمي ها استعداد خوبي براي تناقض گويي و گيج كردن "جديد" ها داشته اند! با اين حال من توقع زيادي از بند جديدم ندارم. توقع ندارم همه چيز (كه هميشه خيلي مزخرف بوده) عوض شود. اگر چيزي را كه مي خواهم قبول شوم، خانواده ام سالم باشند و جنگي آغاز نشود (اگر آرزوي بزرگي است مي توانم مختصر تر و در عين حال خودخواهانه ترَش كنم: جنگي در ايران درنگيرد!) براي اين كه از بند جديدم راضي باشم كافي است. زندگي (همين بندها را مي گويم) مرتب توقع ما را پايين مي آورد. چند روز پيش آفلايني شبيه به اين دريافت كردم كه خيلي نامربوط نيست: يك ايراني اگر از گرسنگي نميرد، اگر زير آوار زلزله له نشود، اگر هواپيمايش سقوط نكند، اگر از آلودگي هوا نميرد، اگر از حوادث رانندگي جان سالم به در ببرد، حتماً از خوشحالي مي ميرد! حالا خودتان به مناسبت سال جديد و تهديدات جديد جنگ را هم به اين ليست اضافه كنيد و خيلي چيزهاي ديگر.

   ج.ا. م: مي توانيد اين پست را "در راستاي فريز كردن" ببينيد. با اين حال اين را فقط براي خودم نوشتم. تقريباً براي هيچ كدام از دوستان وبلاگي ام كامنت نگذاشته ام و بند نو را هم تبريك نگفته ام كه آنها هم بخواهند بيايند و براي من نظر بگذارند. مي دانم كه خيلي ها (خيلي ها كه مي گويم منظورم عدد N است) هم مي آيند، مي خوانند ولي نظر نمي نويسند. من هم "شايد" براي اولين بار است كه فكر مي كنم نسبت به كامنت هايم بي تفاوتم. (اين احساسم است نه اين كه بخواهم كسي را به كامنت ننوشتن تشويق كنم) بنابر اين شايد قسمت نظرات را مي بستم بهتر بود اما نسبت به اين كارهم ديد خوبي ندارم.

                                                                       ۸۵/۱/۱  حدود ۱۲ 

+ من مخفف ها را مي نويسم  چهارشنبه 2 فروردین1385ساعت 11:48 قبل از ظهر  توسط رزا  |