ديگر کسي را دوست نخواهم داشت
ديگر احساس کسي را از پشت نگاه هايش نخواهم فهميد
ديگر طنين صداي رابطه را نخواهم شنيد
ديگر بوي احساس را تجربه نخواهم کرد
ديگر روياي کسي را نخواهم ديد
ديگر حسرت نخواهم خورد
ديگر پشيمان نخواهم شد
ديگر اشک نخواهم ريخت
ديگر از لمس کردن ِ "کوک ِفلزي"ِ پشتم نخواهم ترسيد
ديگر از برق سرد و خاکستري "خوشبختي" در ذهنم نخواهم خنديد!
جمعه 29/2/85
دیگه چیزی تا کنکور نمونده. باید از همه ی کسانی که مطلبم رو خوندند و برام کامنت گذاشتند ولی من بهشون سر نزدم معذرت خواهی کنم.
بعد از کنکور جبران می کنم!
آقا كوچولوي من! 
چه قدر صبور بودي اين مدت! نمي دانم با آن دل كوچكت چگونه تحمل مي كردي؟! در حيرتم كه تازه فهميده ام تو با وجود موهاي مشكيت چه قدر شبيه شازده كوچولو هستي. آقا كوچولوي من كي به تو گفته بود مجبوري احساست را پنهان كني؟! مي دانم چه قدر دل كندن از سیاره ات و گل سرخت برايت ناگوار بود. گل سرخت كي بود؟ پرنيان، پرنديس؟ دوستشان دارم! چون تو دوستشان داري. قول مي دهم به جاي تو بهشان سر بزنم و دوستشان داشته باشم.تو بر مي گردي! مي دانم. شازده كوچولو هم آخر برگشت.
يادت هست يك بار گفتي "چرا شما همه اش به فكر بزرگي هاي من هستيد، به فكر بچگي هاي من نيستيد!" ؟ اين آدم بزرگ ها همينجوري اند شازده ي من! شايد فكر مي كنند تو آن اسباب بازي هاي گران و نو را كه آنجا برايت مي خرند، بيشتر از اسباب بازي هاي كهنه و قديمي ات در اينجا دوست خواهي داشت! شايد قرار است در آنجا اتاقي زيبا تر از اتاق كوچولوي خودت در اينجا داشته باشي، اما من حتم دارم كه تو سياره ي كوچولوي خودت را از همه جا بيشتر دوست داشتي.
آقا كوچولوي من! مي دانستي از بيشتر آدم بزرگ ها، بزرگ تر هستي؟! با آن قامت ظريفت جاي همه ي آنها دوست مي داري و زيبا فكر مي كني. اميدوارم وقتي بزرگ شدي، مثل آنها كوچك نشوي!! (چقدر براي بزرگ شدنت نقشه مي كشيدم و خيالبافي مي كردم اما شايد ديگر نمي توانم مثل قبل شاهد بزرگ شدنت باشم. فكر مي كنم در آينده يا نابغه ي نقاشي/هنر شوي يا رياضي)
ديشب غصه دار بودي از اينكه با "آقا سيبيلو" خداحافظي نكردي. راستش را بگو! اهليش كرده بودي نه؟ نكند آن گربه، روباه اهلي تو بود شازده كوچولو؟! بهت قول دادم كه به جاي تو، با او خداحفظي كنم و بگويم شروين مي خواست با تو خداحافظي كند. اما نمي دانم بتوانم به قولم عمل كنم يا نه! تو كه بهتر مي داني آدم بزرگ ها چه قدر دروغ گو هستند! خواهش مي كنم به ما حق بده. ناچاريم دروغ بگوييم وگرنه چه طور مي توانيم كارهاي زشتمان را توجيه كنيم؟! مي دانم تو هم نمي تواني به قولت عمل كني اما اين از احساس گناه ما كم نمي كند چون مي دانم باز هم به خاطر آدم بزرگ هاست كه نمي تواني به قولت عمل كني! شرمنده مي شوم! مي داني كدام قول را مي گويم؟ ازت قول گرفتم با هركس كه ايران آمد، تو هم مثل چمدان با آنها بيايي. مي داني چرا؟ چون هيچكس بدون چمدان سفر نمي كند، مگر شازده كوچولو!
اين چند روزه بعضي از خاطراتم را با تو مرور كردم - ولي زياده روي نمي كردم چون همينجوري هم از رفتنتان غصه دار بودم-؛ اين كه چه قدر كوچولو بودي و من چه طور تو را با آن موهاي مخملي ات در آغوش مي گرفتم بدون آنكه خسته شوم. اين كه چه قدر كالسكه ات را دوست داشتي و حتي در خانه هم توي آن مي خوابيدي.
امروز صبح با سياره ات خوب خداحافظي نكردي. مي دانم كه از خداحافظي كردن كه سخت ترين كار دنياست خسته شده بودي.

پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردني ست...
" فروغ"
( این شعر فروغ -که تایپوگرافی اش هم یک سال است که در اندازه ی ۱۰۰در۷۰ روی دیوار اتاقم است،- از دیروز تا حالا در ذهنم تکرار می شود.)
آخر امروز روز خداحافظي با ديدارمان بود.
خوشحالم كه توانايي گريه كردن را داريم.
حالا مي فهمم چطوري مي شود با ""I hate TV shows و" all!!( TV shows) *u*k" كه گاه گاه تو بعضي پروفايل هاي orkut خاك گرفته مي ديدم، ارتباط برقرار كرد! نمي دانم آنها از چه روي اين جملات را نوشته اند ولي من هم الان اين جملات را مي پسندم.
"شوي تلويزيوني ِ پرچونه!!" و "با بهروز رو اِير هستيم!" خيلي كمك كرد با جملات بالا ارتباط برقرار كنم!
و كمك كرد بيشتر بفهمم مردسالاري مرز جغرافيايي ندارد. فرقي ندارد از لُس آنجلس حرف مي زند يا از قم يا از ولنجك يا از حلبي آباد! نمايندگان 99% مردان چقدر جذاب و با اطمينان آن 1% را "احمق" و ... خطاب مي كنند و زنان ساده كه حرف هاي آنها را تاييد مي كنند گويا فراموش كرده اند كه خودشان هم از نظر مجري و جماعت ِ "راستگو فقط پشت خط و بدون اعلام هويت!" جزو همان جماعت "زن" كه غيره و غيره است محسوب مي شوند.
ولي اين شوي تلويزيوني يك حُسن فوق العاده دارد! آن هم اينكه مي توانيم حرف هاي از ته دل جماعتي را كه هر روز قيافه ي روشنفكري به خود مي گيرند و اُدكلن انسانيت مي زنند تا عرق حيواني اشان را پنهان كنند، بشنويم و دست از خوشبيني خودمان بر داريم. چه وقيحانه و با اعتماد به نفس عقايد واقعي اشان را به زبان مي آورند وقتي كسي نيست كه بشناسدشان و مچشان را بگيرد كه؛ " تو هموني نبودي كه فلان روز ادعاي فلانت سر به آسمونا مي كشيد؟!"
تا چند ماه/ سال... پيش فكر مي كردم هركس شعرش را به پوينده و مختاري تقديم مي كند يا سر خاك شاملو مي آيد يا سالگرد فلان اتفاق مي رود يا از آزادي و ... حرف مي زند لابد "انسان" است. ولي روز به روز بيشتر مي فهمم كه انسانيت به حرف و ادعا نيست.
"انسانيت" هم از آن واژه هايي است كه معني لغوي اش متضاد معني جا افتاده اش شده؛ گويا فراموش كرده ايم همه ي كارهايي را كه ما "غير انساني" و خلاف "انسانيت" مي دانيم، از "انسان" سر زده است! نه از حيوان! گرچه انسان ها هم همان حيواناتي هستند كه روي دو پا راه مي روند و"خوش پوش" و "خوش برخورد" شده اند! گيج مي شوم با اين بازي كلمات و معاني!!
و تا اندي پيش هنوز دلم مي خواست وسيله اي اختراع مي كردم كه بتوانم با آن ذهن و فكر ديگران را بخوانم ولي حالا خوشحالم كه نمي توانم چنين كاري كنم چون در اين صورت احتمال خودكشي كردنم بالا مي رفت!
پ. ن1: من بايد قبل از اينكه كنكوري مي شدم ورودي مغزم را مي بستم! اِاِاِ... پس چه طور درس ها را وارد مي كردم؟! آها! خوب يه سيستمي هم تو مايه هاي دستگاه هاي فرودگاه مهرآباد (همان كه سه شنبه دوباره چشمم بهش مي افتد! L) كه چمدان ها را چك مي كند اختراع مي كردم كه فقط محمولاتِ (بخوانيد مهملات!!) درسي را وارد كند. آخر اينها كه در كنكور سوال نمي آيد. حتي در سوالات معارف اسلامي هم كه گويا "معنوي ترين!" بخش كنكور هستند!؟ ، نمي پرسند كه نظرتان راجع به انسانيت چيست؟ يا از فلان رمان چه برداشتي كردي؟ يا از فلان اتفاق چه تجربه اي كسب كردي؟ يا "كيك زرد" خوشمزه بود؟ و .....
پ. ن2: تا فوران ِ فكري/ذهني/روحي/رواني ِ بعدي...!
از دنیای واقعی داره حالم به هم می خوره! بدی اینترنت اینه که کاملاْ مجازی نیست! یعنی نمودی از دنیای ماست. فقط خوبیش اینه که بیشتر از دنیای واقعی روش تسلط داری و بیشتر می تونی انتخاب کنی که چی ببینی.
اصلا کاش من خودم یه آدم مجازی بودم. یه آدم مجازی در حد شخصیت های داستانی! یا ای کاش این دنیایی که دارم می بینم مجازی بود و دنیای واقعی یه چیز دیگه بود! یه دنیای خیلی بهتر! که .....
خدا...؟؟؟؟؟ نه اونو ولش کن!
----------------------------------------------------
زمان لعنتی! می دونم که حالم رو بهتر می کنی. می دونم که چیزایی رو که برام هضم نمی شن سبک تر می کنی. آره! می دونم. چیزای هضم ناپذیر رو کمرنگ می کنی لبه های تیزشون رو محو می کنی. حلال همه ی مشکلاتی! (مثل مار خبیث شازده کوچولو)همیشه! گاهی حل نشدنی اند و کاملا محوشون می کنی. البته نمی دونم این کار رو با همکاری مرگ انجام می دی یا خدا؟! فرقی نداره در هر صورت خودتو و ما رو راحت می کنی. مرسی!
پ ن: جملات صغیر زیر خط چین رو بعد از اینکه برای نیما (دندون یه آدم مرده) کامنت گذاشتم یادم اومد.