سانسور رفته تو خونِمون! باید کلی با خودمون کار کنیم.
پس فعلا من یک کمی کار دارم!
ج. ا.م (جدا از موضوع): توقع نداشته باشید از اوضاع بی ریخت جنگ و کشتار و... بنویسم! من سعی می کنم زیاد راجع به این خبرهای بد کنجکاوی نشون ندم چون کاری جز حرص و غصه خوردن از دست ما بر نمیاد. فقط همینقدر می گم که جنگ بدترین و وحشتناک ترین اتفاقی (نه! فاجعه ای!) است که آدم ها به بار میارن. همه ی آدم ها که نه! حکومت ها تصمیم می گیرن و این وسط مردم کشته و آواره می شن. (به این می گن تقسیم کار!!) امیدوارم هیچ وقت مجبور نباشم از نزدیک جنگ رو ببینم.
باز هم شروع شد نخواستن هايم.
نه نمي خواهم باور کنم! باز هم نمي خواهم!
کاش واقعيت دست خودم بود.
در برابر واقعيت شبيه بچه ي ضعيفي هستم که در حالي که پاهايش را بر زمين مي کوبد يا گريه مي کند، "نه" مي گويد و تقاضاي "بي جا" و "نا معقول!" دارد و کسي هم به او اعتنا نمي کند.
آره مثل بچه ي گستاخي که با پدر و مادرش مخالفت مي کند و نظر تحميلي آن ها باب ميلش نيست!
مثل يک بچه ي نفهم که نمي فهمد در نهايت بايد تابع رييس بود! البته اگر رَييسي در کار باشد!! ؛ با اين خَر تو خَري که من مي بينم...
اصلاً چرا بيخودي انتظار دارم دنيا زيبا تر و تميز تر از اين باشد؟!
خدا بي سليقه بوده شايد؟!
(باشه بابا زبونم رو پيشاپيش گاز مي گيرم؛ به دماغ ِ درازم هم کار نداشته باشيد)
بايد بروم عينک فروشي ببينم عينکي دارند که دنيا را بهتر از ايني که هست نشان بدهد؟! ممکن است ژاپني ها اين را هم اختراع کرده باشند. به جاي اختراع چيزهاي بيخود اين يکي را زودتر اختراع کنيد لطفا! من پيش خريد مي کنم. (البته قسطي؛ مي دانيد که اوضاع جيبم... با اين گراني...اِاِاِاِِِِِِاِ...بابا کي حرف سياسي زد؟!)
اين روزها به نظرم اعتماد کردن کار حضرت فيل است!
و من بي آنکه بخواهم باز حضرت فيل مي شوم، باز هم! (فکر کنم خدا هم هرگز قبل از مبعوث کردن پيامبرانش از آنها راجع به اين کار نظرخواهي نمي کرد.)
پ. ن1: مرا درياب؛ خسته ام!
پ. ن2: راستي اين حضرت فيل کي هست؟ اصلاً چه اهميتي دارد؟!
پ. ن۳: دنبال قسمت اول عنوان این پست نگردید.(ثبت موقت شد!)
فيلم "به آهستگي" را با ذوق و کنجکاوي رفتم ديدم. با اينکه تا قبل از اينکه فيلم را ببينم چيزي راجع به آن نديده، نخوانده و نشنيده بودم. حتي نمي دانستم کدام بازيگران در فيلم بازي کرده اند. تنها به خاطر اين که فيلم نامه اش را پرويز شهبازي نوشته بود فکر مي کردم بايد ارزش ديدن را داشته باشد. چون "نفس عميق" بهترين يا يکي از بهترين فيلم هايي است که ديده ام و پرويز شهبازي آن را کارگرداني کرده بود.
به هر حال فيلم ارزش ديدن را داشت (مخصوصا در اين اوضاع بي ريخت فيلم هاي روي پرده؛ شام عروسي، آتش بس و... که تکليفشان حتي در ژانر هاي سينمايي هم مشخص نيست.) هرچند توقع ام را برآورده نکرد. و البته به هيچ وجه در حد نفس عميق نبود!
اين نوشته را بخوانيد. (مثلا تبليغ کرده!) و بعدش حتماً نظرات سيبستان، حامد (2 تا حامد نظر داده اند؛ نظر دومي را مي گويم)، نوشین، خسرو را بخوانيد تا شايد همان احساسي را پيدا کنيد که من - بعد از خواندنشان - پيدا کردم. به اين چيزها چه مي گويند؟! تناقض؟ تضاد؟ مقدس نمايي؟! کلمه اي پيدا نمي کنم. هيچ نظري هم ندارم. هيچ قضاوتي هم نمي کنم جز اينکه اين قضيه يک مثال ساده است براي اوضاع جامعه ي ما.
خ. ا. م يا شايد پ. ن (؟!) : حالم گرفته مي شود وقتي مي بينم بعضي ها زيادي خودشان را دسته بالا مي گيرند. به نظر من طرف دار و خواننده زياد داشتن دليل نمي شود خودمان را دست بالا بگيريم. (خوب است J.K Rowling نشدي!
اتفاقا امروز نظر يکي را در مورد وبلاگ هاي کله گنده خواندم باور کنيد نمي دانم کجا!) طرف خيلي عصباني بود ولي به نظرم تا حدي حرف هايش درست بود. يک چيزهايي تو فضاي وبلاگ نويسي است که تا در عمقش فرو نروي (تا وقتي که در حاشيه هستي) ازش سر در نمي آوري. نظري را که خواندم، اشاره اي بود به مافيا بازي وبلاگ ها.
پ. ن: عجبببببببببببببببب!!!!! (يک عالم علامت تعجب!)
به تعدادی برادر! جهت شهید شدن نیازمندیم <--- هه هه
بعضي وقت ها از بيان احساسم و فکرم عاجز مي شوم. يعني فکر مي کنم هيچ جوري نمي توانم با کلمات، جملات، و کلاً زبان چيزي را که در سرم مي گذرد انتقال دهم. و معمولا آن قدر سخت مي شود که فکر مي کنم براي نوشتن بروم سراغ موضوع ديگري. مثل الان. ولي بالاخره بايد بنويسمش؛ حتي اگر چيزي را که واقعا حس مي کنم انتقال ندهد. حتي اگر موقع نوشتن چيز ديگري بشود.
گاهي اتفاق مي افتد که براي چند لحظه احساس مي کنم چيزهايي که مي بينم و تصوري که از موقعيت خودم در آن لحظه دارم، واقعي نيستند؛ مثل اينکه اين موقعيت را در خواب مي بينم يا فقط فکر ِ من است! نه واقعيت! و سعي مي کنم چِک کنم ببينم واقعي است يا نه. معمولا در روزهايي اين احساس را پيدا مي کنم که با روز هاي ديگر فرق دارد. مثلا وقتي با عده اي به خارج از شهر يا مسافرت مي رويم و ... گاهي فکر مي کنم فضا نوردها وقتي از زمين دور مي شوند يا وارد سياره ي ديگري مي شوند چه احساس يا تصوري دارند. احتمالا در آن لحظات به چيزي از زندگي عادي؛ مثلا تلفني که با فلاني داشته اند، يا اتومبيلشان که در تعميرگاه است و... فکر نمي کنند. اين لحظه ها يک جور خلسه است انگار.
گاهي پيش خودم تصور مي کنم همه ي دنيا همين دنياي من است. هر اتفاقي مي افتد در زندگي من است. حتي آدم هايي که نمي شناسم و ممکن است در خيابان و جاهاي مختلف ببينمشان نقش سياهي لشکر را در دنياي من دارند. بعد جور ديگري فکر مي کنم: هر کدام از اين آدم ها هم دنيايي براي خودشان دارند که من نقش سياهي لشکر (مثل عروسک خيمه شب بازي يا مثل يک سايه) را در دنياي آن ها به عهده گرفته ام... چه قدر دنياهاي مختلفي وجود دارد! گيج مي شوم... اَاَ اَه ه ه... باز هم نتوانستم درست بيان کنم. اين جور وقت ها فکر مي کنم اگر خدايي وجود داشته باشد امکان ندارد خودش از دنياي همه ي اين آدم ها سر در بياورد. مگر آن که به تعداد همه ي آدم ها ناظر وجود داشته باشد که نقش هر کدام فقط فضولي کردن و جاسوسي در يکي از اين دنيا ها باشد و از درون مغز يکي از اين آدم ها به دنيا نگاه کنند.
آن قدر سريع همه چيز تغيير مي کند که فرصت نمي دهد گذشته را يک جاي مطمين در ذهنمان ذخيره کنيم. مثل ويروس هاي کامپيوتري مي ماند؛ قبل از اين که فايل هايت را جايي save کني کامپيوتر زندگيت خود به خود و خارج از اراده ات restart مي شود و تو مي ماني با حسرت فايل هاي از دست رفته و اينکه چه طور با تغييرات جديد کنار بيايي.
آن وقت ها معمولا هفته اي يک بار همديگر را مي ديديم؛ يا شما مي آمديد پيش ما يا ما مي آمديم خانه ي شما. حالا فقط مي توانيم هفته اي چند بار chat کنيم. اين تغيير بزرگي است. بايد ياد بگيرم چه طوري ايميل و چَت را جايگزين ديدار هاي طولاني و راحتمان کنم. هر چيزي مي تواند بهانه اي شود براي مرور خاطرات گذشته ام با شما. اگر حافظه و قدرت يادآوري خاطرات را از انسان مي گرفتند، ازش چيز زيادي نمي ماند.
خ.ا. م۱: پست قبلی از آن پست هایی بود که خواننده هاش بیشتر از نظراتش بودند. البته تقریبا همیشه اینطوریه چون همه اهل نظر گذاشتن نیستند ولی در پست قبلی تفاوتش چشمگیر بود! اگه جامعه شناس باشید می تونید این رو تحلیل کنید. ![]()
خ.ا. م۲: جواد جان مثل اینکه قرمه سبزی دوست داری. ولی من ماکارونی رو ترجیح می دم اون هم با سويا!! تازه خوبه اينجا صورتيه و سبز نيست! نمي دونم چه طوري ياد قرمه سبزي افتادي.
حتما این کاریکاتور را ببینید (در راستای مطلب پایین یا شاید تاریخ پایین)
خ.ا.م: راستی مژگان عزیز اگر سر نزدم ناراحت نشو چون یادت رفته آدرست را بگذاری.
راستي امروز 18 تير است؛ بله همان فاجعه را مي گويم که دوره ي خاتمي اتفاق افتاد! چقدر دوست داشتم اين رو به "هنوز!" هواداران ِ خاتمي بگويم. ما مردم بي حافظه چه طور اين چيزها را فراموش مي کنيم؟! بگذريم. ادامه ي اين بحث را با رنگ سفيد (روي زمينه ي سفيد) نوشتم. شايد به مرور پر رنگ شود؟! اما نمي دانم رنگ هاي وب خاصيت آب ليمو را دارد يا نه؟
اينجا ايران است
صداي جمهوري اسلامي ايران
و پر از تضاد ها و تناقض ها
جايي که هيچ حقي به رسميت شناخته نمي شود و حريم خصوصي افراد معنا ندارد (چي؟ حرف هاي غرب زده ها رو مي زنم؟! آره خوب حريم خصوصي کجا و ايران کجا؟!)
و قانون کپي رايت براي آزادي ِ بيشتر!! مردم وجود ندارد (و اين يعني آزادي!!)
سرزميني که کوچک ها جاي بزرگان مي نشينند
و بزرگان جاي کوچک ها، نه ببخشيد! بزرگان در چهار ديواري هاي تنگ!: يا زير خاک يا ميان خط هاي عمودي يا در ميان اتاق هاي بيمارستان!
جايي که ميان بالاي شهر و پايين شهر يک دنيا فاصله است. فاصله اي ميان خوشي و غم، زيبايي و زشتي، سيري و گرسنگي، تشخُص و تحقير
جايي که نفت بر سر سفره ها آمد و نان رفت
سرزميني که جوانان برومندش(!) يا معتادند يا افسرده يا ديوانه و در هر صورت غير قابل تحمل، غير قابل اعتماد و مطرود!
جواناني محصول تضاد ها و تناقض ها
اعتقاد ها و رفتارهاي متناقض
سرزميني که مردمش بهتر از همه جا با تناقض ها کنار مي آيند و آنها را حل شده، در کنار هم قرار مي دهند
مردمي غير قابل پيش بيني و البته فراموش کار
مردمي خو گرفته با سياهي و غم
و سالنمايي که عزاداري هايش بيشتر از شادي هايش قرمز شده
سرزميني که تعداد عالِم هايش خيلي بيشتر از تيراژ کتاب هاست
و البته تيراژ کتاب، ادعا ها را خجل مي کند
جايي که بي تفاوتي نگاه ها سنگين تر از اشاره ي تحقير آميز هزاران انگشت است
سر زميني که صداي خندان و راضي مجري راديو در تاکسي ها گوش مسافر هاي خسته و گرفته را کر مي کند و اعصابشان را خط خطي!
و هرکس زورش فقط به ضعيف تر مي رسد؛ نه بيشتر!
اينجا ايران است
صداي جمهوري اسلامي ايران
سرزمين گل و بلبل، خوشي ، زيبايي و سرمستي!
خیلی عصبانی ام! اول از همه چرا اینجا ایموتیکن عصبانی نداره؟؟ مگه یه وبلاگ نویس حق نداره عصبانی بشه؟؟ حالا که اینجوره مطلبم رو با قرمز می نویسم!
وبلاگ "از زمین و زمان و هری پاتر" مطلب من رو کلهم بدون هیچ تغییری گذاشته تو وبلاگش (البته فروردین این کار رو کرده ولی من تازه تصادفی فهمیدم!) و نه تنها هیچ اسم و لینکی هم از من نیاورده بلکه کلا مطلبو به اسم خودش تموم کرده! نکته ی خیییییییییلی خییییلی جالب اینه که هرجای وبلاگش کلیک راست کنی بار اول ارور میاد: "اینبار بخشیدم.جرات داری یه بار دیگه کلیک راست کن!" بار دوم به بعد که کلیک راست کنی ارور میاد:" ضایع شدی؟" و دیگه تو پنجره ی وبلاگ هیچ کاری نمی تونی بکنی جز اینکه end task کنی! خوب معلومه! وقتی یکی کارش دزدی از وبلاگ دیگران باشه حواسش هست که کسی از وبلاگش چیزی ندزده.
بیشتر وبلاگ های ایرانی هری پاتر متاسفانه اصلا قابل اعتماد نیستند! حتی به هری پاتر و رولینگ هم خیانت می کنند. (از خودشون جلد جدید هری پاتر در میارن یعنی مثلا قبل از اینکه هری پاتر ۶ در بیاد یک عده احمق و بیکار و دوباره "احمق" و دزد برداشتند جلد ۶ رو بنا به تخیل بی مزه و بسته اشون نوشتند و در واقع گند زدند و.... قانون کپی رایت نداشتن یعنی همین!)
من برای همین آدم شبه دزد کامنت گذاشتم (در واقع برای مطلب خودم تو وبلاگ اون کامنت گذاشتم!! جالبه؟) و کارش رو بهش تذکر دادم. اگه زودتر مطلبمو برنداره حالشو می گیرم! مطلب من مهم نیست! مهم اینه که یک ذره ادب بشن و معنی کارشون رو بفهمن!
امروز تصادفا از يک وبلاگ همجنس گرا سر در آوردم. تازه دو سه روز است - بعد از يک سال و نيم وبلاگ نويسي!- براي وبلاگم شمارش گر گذاشته ام. راستش زياد برايم مهم نبود چون هيچ شمارش گري مشخص نمي کند چند نفر از کساني که وارد وبلاگت شده اند، نوشته هايت را خوانده اند و چند نفرشان راه گم کرده اند و از وبلاگ تو سر درآورده و احتمالا بعدش از وبلاگ خارج شده اند.
خلاصه سايت شمارش گر وبلاگم مشخص مي کند که بيننده از کدام لينک و کدام سايت به وبلاگ راه پيدا کرده و از طريق يکي از همين لينک ها – که جستجوي google بود- و وبلاگ بد بخت من هم جزو نتايج جستجو بود، اسم آن وبلاگ به چشمم خورد. اسمش هم تابلو نبود وگرنه تا حالا فيلتر شده بود. (اگر مي توانستم از بابت پست هايي که در آينده در وبلاگش مي گذارد مطمين باشم ، لينکش را مي گذاشتم تا شما هم ببينيد و بخوانيد.
اتفاقا مطالب بدي هم نداشت. يکي از پست هايش دلايل بروز همجنس گرايي را از ديد دانشمندان مختلف بررسي کرده بود. (که يکي از دلايلش ژنتيک بود.) وبلاگ خواهان آزادي اجتماعي همجنس گرايان بود.
از نظر ما که مثل آن ها نيستيم معمولا همجنس گرايي غير قابل تحمل مي آيد. البته اين احساس بيشتر به خاطر ناشناخته بودن و ناپسند شمرده شدن ِ آن در جامعه ي ماست. ولي بعضي از نوشته هاي آن وبلاگ مرا متاثر کرد. شايد خودم شخصا نپسندم و برايم غير قابل درک باشد اما به عنوان اقليتي که از جامعه طرد مي شوند و مجبورند هميشه خودشان را سانسور کنند تا مورد بدرفتاري و سرزنش ديگران و يا به قول خودشان "خشونت" قرار نگيرند، دلم برايشان سوخت. الان مورد دختر پسرها تا حد زيادي عادي شده و "تقريبا" در همه ي محله ها حتي محله هاي جنوب شهر هم ديدن دوست دختر، دوست پسر ها عادي است.
اگر من جزو يکي از اين همجنس گرا ها بودم، شايد از ديد مردم که به چشم موجودي منحرف و ... به اين عده نگاه مي کنند، بيشتر رنج مي بردم تا از نداشتن آزادي.
من تا قبل از خواندن اين وبلاگ، دلم برايشان نسوخته بود. اين وبلاگ و وبلاگ هاي مشابهش که به آنها لينک داده بود، تلاششان براي آگاه کردن مردم نسبت به اين مساله و به دست آوردن آزادي اجتماعي بود. گويا با فيلترينگ هم به شدت دست و پنجه نرم مي کنند.
اين بيچاره ها نبايد ايران به دنيا مي آمدند. (حداقل تا 30-20 سال آينده!)
نظر شما چیه؟ لطفا با تعصب نظر ندهید.
خ . ا. م: راستی! دوستانی که در "دو در دو" عضو هستید اگر ما رو هم قابل دونستید معرفی کنید ممنون می شم. سایت خوبیه.
تو اين جَو فوتبالي لابد من هم بايد اين وسط بوق (!!) بزنم!
چه خبر شده؟! از وبلاگ هاي زنان گرفته تا وبلاگهاي سياسي و کاريکاتور و .... همه چند تا از پست هاشونو توپ 40 تکه گذاشتند! اونم از نوع جام جهانیش! چه قدر هم داغ هستن! من اصلا درک نمي کنم. من بيشتر ترجيح مي دم خودم فوتبال بازي کنم تا از توي تلويزيون ببينم. فوتبال ديدن از تلويزيون برام مثل آتاري بازي کردنه! جذب مي کنه ولي خوب....!؟!
تازه واقعا نمي فهمم چي مي شه که يک عده طرفدار يک تيم خاص ميشن. طرفدار تيم يک کشور خارجي شدن برام قابل درک تره چون ممکنه مثلا مردمش مثل ما جهان سومي باشن و دلمون بخواد در مقابل يک تيم کله گنده ي اروپايي ببرن اما اين که يک عده طرفدار استقلال و عده اي طرفدار پرسپوليس مي شن و هر دو دسته براي تيمشون سر و دست مي شکنن ديگه چه دليلي داره؟! پس چرا من اينا رو نمي فهمم؟ شايد طرفدار يه تيم خاص شدن دلايلي مثل خوشگلي يا خوش تيپي يا مدل موي باحال يک بازيکن باشه؟
فوتبال فقط یه بازیه!! بازی رو هم نباید زیاد جدی گرفت. بعضی وقت ها آدم بزرگا بازی رو جدی می کنن تا بچه ها برن دنبال نخود سیاه!
پ. ن: غضنفر راستي استقلال آبي بود يا قرمز؟؟؟؟؟؟ چي؟ فرق نمي کنه؟ آها!
اقبال بيش از حد جهانيان به شازده كوچولو باعث شد نشست هفتگى شهر كتاب مركزى با عنوان «شازده كوچولو كتاب قرن» به بررسى دلايل اهميت و استقبال از اين اثر اختصاص يابد.
...سنت اگزوپرى از جمله مولفانى است كه زندگى شخصى اش بر آثارش تاثير چشمگيرى گذاشته است، اين اثر همانند ساير آثار سنت اگزوپرى از واقعيت و زندگى مولف تاثير پذيرفته است. بنابراين گرچه نوشته هايش خود زندگى نوشت نيست اما از طريق نوشته هايش مى توان به زندگى او و دورانش پى برد. سقوط او در سال ۱۹۳۵ در كوير ليبى چندين بار و به اشكال گوناگون در آثار سنت اگزوپرى تجلى مى يابد. او اين حادثه را در زمين انسان ها نقل مى كند و همچنين در شازده كوچولو نيز نشانه هايى از آن به چشم مى خورد. حضور هواپيما به جز در اثر ناتمامش- دژ- در تمام آثارش به چشم مى خورد.
...شازده كوچولو نيز يك اثر حقيقت نما است و متعلق به ژانر فانتزى است يعنى ادبيات وهم و تخيل است و جزء ادبيات كشف و شهود است...
خ. ا. م ۱: من تقسیم سلولی کردم! حس آدم هایی رو دارم که شلوارشون ۲ تا شده!! (از من می شنوید فکر بد نکنید!)
خ. ا. م ۲:راستی اگر می دونید چه طوری می شه تو بلاگفا لوگو گذاشت (مثلا من بخوام لوگوی یک وبلاگ رو تو قسمت پیوند هام بگذارم) لطفا برام بنویسید. نظرات این پست رو بسته ام چون نوشته ی خودم نیست ولی پایین قسمت نظرات باز است.
چه خوش خيال بودم. فکر مي کردم از فرداي کنکور هر کاري دوست دارم مي کنم و حسابي کِيف مي کنم. فکر نکرده بودم بعد از کنکور فقط بلاتکليفي و دل شوره براي آدم مي ماند.
بعضي از کارهايي را که مي خواستم انجام بدهم احتمالا انجام خواهم داد ولي شايد به اندازه اي که فکر مي کردم، از انجامشان لذت نبرم. کارهاي اجباري که هيچ! هيچ وقت لذت بخش نبوده و نيستند! مثلا مرتب کردن اتاقم. فکر کنم کار تقدير بوده که اتاق کوچک طبقه ي سوم، در قسمت شمال خانه هيچ وقت بيشتر از يک هفته مرتب نباشد و در مجموع کم تر از يک ماه در سال (نسبتا!) مرتب باشد.
هفته ي قبل از کنکور فکر مي کردم کنکور را که دادم با فاصله ي کمتري در وبلاگم مي نويسم. وقتي درس داشتم خيلي چيزها از ذهنم مي گذشت که مي خواستم آنها را بنويسم ولي وقت نداشتم. (البته بعضي هايشان را در دفترم مي نوشتم.) انگار هر وقت محدوديت بيشتري داري ، بيشتر به کارهايي که نمي تواني انجام بدهي کشش داري. مثلا امسال خيلي دلم مي خواست بروم کوه. بر عکس سال هاي پيش که کوه رفتن و نرفتن برايم زياد هم فرقي نداشت. از قبل از عيد تا چند روز پيش از کنکور، بيشتر روزها در خيالم کوه مي رفتم. حتي صداي سنگ ها را در زير پايم مي شنيدم. در سکوت کوه صداي قرچ قروچ سنگ ها را گوش دادن خيلي لذت دارد. صداهايي هماهنگ با قدم هايت. صدايي که فقط در کوه، آن هم در جاهاي خلوت ِآن مي شنوي. (هرچه بالا تر مي روي، آدم ها هم کمتر مي شوند) جاهايي که از ازدحام آدم هايي که هر کدام با بي اعتنايي راه خودشان را مي روند، خبري نيست. و صداي آهنگ هاي پوچ و پرسر و صداي ضبط صوت هاي کوچک را هم نمي شنوي.
در خيابان ها فقط مي تواني نگاه هاي سرد و بي تفاوت را ببيني. کمتر کسي را خندان مي بيني. گاهي هم مي تواني صداي خنده هايي خشک و زود گذر را بشنوي. خنده هايي تصنعي و زودگذر که چيز زيادي به آدم نمي دهند. بعضي ها با هم راه مي روند، حتي دست در دست هم ولي انگار باز هم تنها هستند. انگار از روي بيکاري با هم مي روند نه براي تنها نبودن. انگار هرکس فقط مي خواهد راه خودش را برود. کجا؟! نمي دانم. هرکس جايي مي رود. چهره ها يا غمگينند يا سرد و خاکستري. چهره هاي الکي خوش را هم مي بيني؛ با نگاه هايي که دور تر از 3 متر را نمي بينند و معلوم نيست براي چه خوشحالند. شايد تصادفي گوشه هاي لبشان به جاي اينکه به سمت پايين متمايل باشد، رفته است به سمت بالا. وقتي از خانه بيرون مي روم، اگر بي حوصله يا خسته نباشم، فقط تماشا کردن بچه ها برايم جالب است. همه چيزشان جالب است. فقط بعضي وقت ها آدم بزرگ ها بچه ها را خراب مي کنند.
ديروز اولين کنکور جدي را دادم. (يعني به غير از کنکورهاي آزمايشي) و به عنوان اولين تجربه، برايم عجيب بود. اين که خيلي عادي توي يک سالن تربيت بدني که حالا پر از صندلي شده بنشيني و سرنوشتت را حداقل براي يک سال بعد رقم بزني. همين چند ساعت مي تواند سر نوشت ساز باشد. همين چند ساعت سرنوشت کسي که خودکشي مي کند يا تا آخر عمر قرص هاي اعصاب مي خورد و هر سال از تيرماه حالش بد مي شود را تغيير مي دهد.
طبق اطلاعيه ها در حوزه ساعت 2:30 بسته مي شد و بايد يک ساعت زودتر از بسته شدن درها آنجا حاضر مي شديم؛ ولي در ها تازه ساعت 2:30 باز شد! جلوي نرده هاي دانشگاه الزهرا (که محوطه اش به باغ مي ماند) صحنه هاي جالبي مي ديدي. بعضي ها داشتند قرآن و دعا مي خواندند. تعداد بيشتري با هم مشغول حرف زدن بودند و باز از اين تعداد، عده اي در حال خنديدن! (براي روحيه دادن خوب بودند!) چند نفر داشتند درس مي خواندند!! به ما گفته بودند از يکي دو روز قبل ديگر درس را کنار بگذاريم. اين چند نفر مرا ياد امتحانات مدرسه مي انداختند. خود من تا دم در سالن هم کتاب را مي بردم و لحظه هاي آخر هم با دلهره کتاب را ورق مي زدم. ولي اين کنکور بود! دلم مي خواست بروم و بگويم:"ببخشيد اين تست هايي که داريد مي خونيد، الان قراره همينها بياد؟!" لَجَم را درآورده بودند! بعضي آدم هاي خودخواه تر توي ماشينشان –که درست جلوي دانشگاه و کنار ما پارک شده بود- نشسته بودند و براي اين که خنک شوند، ماشين را روشن گذاشته بودند (و متعاقبا کولر را) و ما مجبور بوديم دود بخوريم و گرم تر هم بشويم.
من و بابام مثل خيلي ها نشسته بوديم روي جدول و از بين نرده ها محوطه ي سبز دانشگاه و البته بعضي سوژه ها ي جالب را تماشا مي کرديم. بابام از آنجايي که مثل من اضطراب نداشت بعضي وقت ها با خنده به سوژه اي (مثل يک گربه که با حالت جالبي از جلوي کلاغي رد مي شد و يا بعضي آدم ها که کارشان از آن گربه هم جالب تر بود!) اشاره مي کرد و من هم که مي خواستم حواس خودم را پرت کنم تا اضطراب نداشته باشم، از حرف زدن در مورد آن استقبال مي کردم.
بالاخره در را باز کردند. در سالن تربيت بدني (جايي که بايد امتحان مي دادم) يک سوم هم مدرسه اي هايم را ديدم. بچه هاي کلاس ما هيچ نشاني از اضطراب نداشتند و کنار هم ايستاده بودند و با هيجان با هم حرف مي زدند(گويا خاطره يا ماجراي جالبي را تعريف مي کردند) و مرا ياد وقت هايي مي انداختند که سر کلاس منتظر بوديم تا معلم بيايد.
کنکور چيز جالب تري نداشت جز اينکه سوال هاي اختصاصي (به جز درک عمومي هنر) به شدت سخت و مسخره بود! دلم مي خواست با طراحان بعضي سوالات، خصوصا سوالات رياضي فيزيک و موسيقي ملاقات حضوري داشته باشم تا بيشتر از وجود چنين طراحان نخبه و البته ابلهي فيض ببرم و کار احمقانه اشان را با رُک ترين جملات بهشان گوشزد کنم!
براي سوالات عمومي هم طبق معمول وقت کم آوردم.
ديروز با هرکس بعد از کنکور تلفني صحبت کردم سرحال و خندان صحبت کردم (طوري که يکيشون که با من کنکور داده بود بهم گفت اميدوارم سالم شي!!) و اين مشکل من است که بعضي وقت ها از ناراحتي مي خندم! در عوض امروز صبح از نا اميدي گريه کردم و اعلام کردم که من نمي توانم يک سال ديگر هم براي کنکور درس بخوانم!
اين مطلب ديگر ظرفيتش تمام شد و جايي براي بيان کردن احساس و افکار مزخرفي که اولين بار است -بعد از اين مدت که براي کنکور درس مي خواندم- بهشان فکر مي کنم، باقي نمانده.
خ.ا. م : راستی اگر اندازه ی حروف ریز است لطفا تذکر بدهید.
خستگي، خستگي، بلاتکليفي، خيانت....
به کي؟ نه! به چي! شايد به گذشته! شايد به چيزي که تبديل به گذشته مي شه.