پدرم از سرباز هایی می گوید که تَن نداشتند
از جوانک هایی که زانو هایشان را بغل می کردند و توی چاله ها می خوابیدند
از شبی که همراهَش فریاد کشید و برای کَسی نگفت چرا
ولی فردایَش ترکش ها صورتَش را بردند
از انگشتر هایی که جنازه هایشان باد کرده بود و برای همین شاید
وقتی زیر ِ بادها خاک می شدند دست هایشان شبیه دست هایشان نبود
پدر ِ بیست ساله ی آن سال های مَن همان خوش گذران ِ غمگین ِ این سال هاست
که آنچنان که باید - دوستَش ندارم - صدایم را کم می شنود-
این روزها تمام ِ آدم ها صدای من را کم می شنوند ، بعضی هایشان هم هیچ
این روز ها ِ آدم ها زیر ِ لاس زنی هایشان خاک می شوند
زیر ِ فاصله هایشان از هم -
و من هنوز هم زندگی اَم را سخت نمی گیرَم
از وبلاگ Shahrzad
ج.ا.م: متاسفم از اینکه نمی توانم همه ی نوشته ها و نانوشته هایم را این جا بنویسم!
شروع شد؟! مثل اين که کنار هر خوشبختي يک بدبختي هم هست!
دوست صميمي ام خيلي براي کنکور تلاش کرده بود. اما کنکور که اين حرف ها را نمي فهمد! اصلا کنکور که چيزي نمي فهمد! مثل بعضي از آدم ها. فقط تو مجبوري آن ها را بفهمي.
آره دوستم رتبه ي خوبي نياورد. البته رتبه اش بد نبود ولي به نسبتِ اين همه تلاشي که کرده بود، عالي هم نبود. حالا چند روز است که جواب تلفن ها و پيغام هايم را نمي دهد. امروز تو چَت اين قدر بهش pm دادم که بالاخره جواب داد. آخر هم نفهميدم من چه کار بدي کردم!؟!
خودم را کشتم تا دليل ناراحتي اش را بگويد، آخرش هم گفت "تو به من دروغ گفتي". ولي نگفت چه دروغي! پشت تلفن هم که نمي خواهد بگويد.
البته مي توانم حدس بزنم چه چيزي را مي گويد. اما آن، دروغ نبود. واقعيت بود.
نمي دانم چه کار کنم. آن يکي دوستم دل داري ام مي داد: "درست مي شه". مي دانم که بالاخره درست مي شود. اما نه درستِ درست! ؛ دلم نمي خواست اين اتفاق براي دوستي ما بيفتد. دلم نمي خواست کار به اين جا بکشد. اصلا انتظار نداشتم. اين دوستي (کلاً همه ي دوستي هايم) برايم مهم بود. «--- شايد اِشکالم همين است. در دوستي هايم محافظه کار تر شده ام. هميشه از به هم خوردن ِ روابطم مي ترسم. (اما اين باعث نمي شود خودم روابطم را به هم نزنم)
نمي داند که چقدر براي رتبه اش ناراحت شدم. مخصوصا اين که خيلي زحمت کشيده بود. من مثل او زحمت نکشيده بودم. و او هم از همين ناراحت است؛ مي دانم. اما تقصير من که نبود! بايد اين را بفهمد! چقدر آرزو مي کردم رتبه امان خوب شود و بعد با هم خوش بگذرانيم، مهماني بگيريم.
اصلا مي خواهي رتبه امان را عوض کنيم؟! رتبه ي تو در گروه من يعني هيچ! اما در گروه خودت يعني خيلي چيزها. به هر حال دست ما که نيست.
----------------------------------------------------------------------------------------
ج. ا.م (جدا از موضوع يا متن): دلم براي دفتر خاطراتم و دفترچه هاي شخصي ام مي سوزد که تنبلي ام آن ها را از اين خاطرات محروم مي کند. خاطراتي که حتي در وبلاگم هم جايي ندارند. حافظه ام شايد امانت دار خوبي نباشد؟!
کم کم مي تونم برم تخصص اعتياد شناسي يا معتاد شناسيم رو بگيرم!
البته بعدش هم يک راست بروم پيش روانشناس!
اَه.... لعنتي! چه قدر حالم گرفته شد! اين چه وضعيه؟! اين چه...؟! آخه چي بگم؟!! پس کِي عادت مي کنم؟!
فيلم هفت رو ديديد؟! به نظر من صدا و سيما اشتباهي اين فيلم رو پخش کرد! (چه اتفاق خوبي) البته شايد از نظرشون مسيحيت با اسلام قضيه اش فرق داشته باشه!
راستي فردا ممکنه روز متفاوتي باشه. فقط يک کم خاص تر از بقيه ي روزها. يک بار در سال مي تونه يک کم خاصش کنه نه؟! آره ديگه فقط کمی! البته اگر ديگران يادشون باشه.
ديشب يکي از وبلاگ نويس ها راجع به وبلاگم گفت: "اولش مي خوندم، بعد يه مدت باغ وحش (!) شد، حالا دوباره افتاده رو فرم." اين هم از اين مردم عاشق محيط زيست!! يادم افتاد دوستام بهم مي گفتند "انجمن حمايت از همه چيز"! J
وقتي تازه از کنکور راحت شده بودم، چند بار جلوي کيوسک هاي روزنامه فروشي دنبال مجله يا نشريه ي محيط زيستي گشتم. راجع به همه چيز مجله ديدم جز محيط زيست! يک مجله هم بود به اسم "شکار و طبيعت" (اميدوارم اسمش اشتباه يادم نمانده باشد) که وقتي ورق زدم ديدم مطالبش فقط راجع به شکار است: آموزش شکار، خاطرات فلاني از اولين شکار خرس و... (در واقع مجله اي ضد طبيعت و ضد محيط زيست بود!) اين نشان مي دهد که بيشتر مردم ايران هنوز محيط زيست و طبيعت را موضوعاتي تفريحي و بي اهميت مي دانند. يعني ما هميشه بايد يکي دو قرن از دنيا عقب باشيم؟! وقتي محيط زيست ايران به طور کامل تخريب شد، تازه ممکن است به اين موضوع بينديشيم.
اصلاً آخرش يک NGO ي حمايت از حيوانات راه مي اندازم! چشمم از اين انجمن هاي فعلي آب نمي خورد.
از قلم چي زنگ زدند مرا براي مراسم دعوت کردند. مشق هم بهم دادند؛ 3 تا مقاله: 1-کتاب هاي کانون 2-يک سال که با کانون بودم(!) 3-بيوگرافي درس خواندنم (!)
هه! از لحنشان پيدا بود که انتظار دارند از همان نوشته هاي لوس ِ گل و بلبل و چاپلوسانه برايشان بنويسم که در مجله ي خودشان راجع به کانون مي نوشتند. ولي من خيال دارم حالا که قرار است بنويسم، اشکالاتشان و انتقادهايم را هم بنويسم. فقط ممکن است از درخواستي که از من کردند پشيمان شوند.(؟!) J
راستي خيالاتم به واقعيت تبديل شد؟ يعني مي شود؟! رتبه ام براي بعضي ها خيلي غير منتظره بود. عکس العمل هاي مختلفي را هم در پي داشت. حتي بعضي ها ناراحت شدند!
دلم مي خواهد بروم پيش خانم ارزنده، ببينم حالا نظرش راجع به پيش بيني ِ احمقانه اي که در مورد آينده ي من کرده بود چيست. البته اگر به ياد داشته باشد!
خيلي چيزها در ذهنم است که مي خواهم بنويسم، خيلي کارها است که مي خواهم انجام دهم. ولي بي حوصلگي نمي گذارد. آخرش از دست خودم شکايت مي کنم!
بعضي چيزها واقعاً جبران ناپذيرند. اگر همه ي آدم ها به اين مساله توجه مي کردند، شايد اين همه خسارت*1 به وجود نمي آمد!
وقتي ببيني چيزي جلوي چشمت نابود مي شود و تو فقط مي تواني شاهد نابوديش باشي، چه حسي داري؟! حس بدبختي؟!! مثل ديواري در حال فرو ريختن مي ماند که ديگر نمي شود جلوي فرو ريختنش را گرفت. راحت ترين کار اين است که رويت را برگرداني تا فرو ريختنش را نبيني و تا جايي که مي تواني از آن فاصله بگيري.
بهانه هاي کوچک خوشبختي که زياد است...(؟!!)
پ. ن1: نيازي به توضيح ندارد که خسارت فقط از نوع مالي و جاني نيست.
.....2: بي حوصلگي شايد اولين نشانه هايش باشد.
قبل از اينکه پيدايش کنم، چندسال ازش خبري نداشتم. (نمي دانم چند سال شد) هر از گاهي يادش مي افتادم و سعي مي کردم خودم را قانع کنم که او ما را فراموش نکرده است؛ دلم هوايش را مي کرد.
ديروز در کنار ما بود. واقعا دوست دارم او را با همه ي دوستان و آشنايان فهميده ام آشنا کنم تا او را بشناسند. اما هرگز او را به يک آدم احمق و سطحي نشان نمي دهم چون براي شناخت ليلا تنها بايد درونش را بشناسي.
بچه بودم که با او آشنا شدم. از همان موقع برايم به انساني دست نيافتني، کم ياب و با ارزش تبديل شد. البته الگوي من نشد چون مي دانم که او انساني منحصر به فرد است و من نمي توانم مثل او باشم. جدا از اين، شايد خوب بودنش به کم ياب بودنش است. فقط مي توانستم در دل تحسينش کنم. هنوز هم کسي را مثل او نديده ام.
اوانساني است پر از انگيزه و "شوق" (تو نياز به دفاع از تِزَت در مورد "وجد" نداري؛ تنها وجودت اين موضوع را اثبات مي کند)، پر از انرژي، که اميد و آرزو را در آدم زنده مي کند. ديشب که داشت با من حرف مي زد، مثل ِ احمق ها داشتم يه اين فکر مي کردم که اگر روزي خواستم خودکشي کنم، قبلش حتما بايد ليلا را ببينم؛ شايد آن لحظه فقط او بتواند شوق زندگي را در دلم بيدار کند.
فروتن بودنش را نمي توانم توصيف کنم. ليلا را بايد به مرور شناخت. هر چه بيشتر بشناسيش، حس احترامت نسبت به او بيشتر مي شود. در هر حال به طور کامل کشف کردنش راحت نيست.
ليلا بزرگ ترين دوستم است. (از نظر سن و شخصيت)
تنها آدم بزرگي بود که کاملا مرا دوست خود مي دانست و با من مثل بچه ها نبود. اين موضوع را هيچ گاه فراموش نمي کنم.
يک چيز ديگر: گاهي وقتي او را مي بينم، خودم را تحقير مي کنم! (البته در دلم)
پ. ن: اين نوشته را با يک روز تاخير اينجا گذاشتم.
ج .ا. م1: از وقتي رتبه ها آمده، به يک جغد کامل تبديل شده ام. قبلش فقط نيمه جغد بودم.
ج. ا. م2: در اين مدت مي توانستم خيلي خوشحال تر باشم اگر.....
ج.ا. م۳: برای اینکه این مدت کوتاه به وبلاگ هاتون سر نزدم معذرت می خوام. درک می کنید که؟!
ديشب نخوابيدم. (بهتر است بگويم هنوز نخوابيده ام) شايد خيلي هاي ديگر هم ديشب نخوابيده باشند، شايد خيلي هايشان شبي متفاوت با شب من را گذرانده اند. شب گذشته را هيچ وقت فراموش نمي کنم.
انکار نمي کنم که 80 % (اين درصد را ديگر از کجا آوردم) اوقات خيلي خوشحال بودم. ولي هر از گاهي ياد تو مي افتادم که الان چه احساسي داري و حالم گرفته مي شد. کاش رتبه ات را نمي ديدم.
آرزو مي کردم تو هم رتبه ي خوبي آورده بودي و حالا هر دو خوشحال بوديم. مي توانستيم هر دو بخنديم؛ راحت و بي خيال! شايد شادي امان چند برابر مزه مي داد.
اين ديگر چه چيزي است که اين طوري لحظات و احساسات ِ بد و خوب را بين افراد تقسيم مي کند؟! حتي نمي دانم مي توانم باهات صحبت کنم يا نه؟! و اگر صحبت کرديم؛ من چه بايد بگويم؟! دل داري ات بدهم؟! از اين کار هم مي ترسم چون مي دانم دروغ است؛ اگر من جاي تو بودم، شايد از تو هم حال بدتري داشتم. شايد تو هم بفهمي دروغ مي گويم و فکر کني حالا که خودم مشکلي ندارم و خيالم راحت است، به تو مي گويم مهم نيست، بي خيال... و حرص بخوري.

مي دانم که حق کسي را نخوردم، اما تنهايي خوشحال بودن، احساسي شبيه به عذاب وجدان مي آورد.
اميدوارم اين نوشته ها را نخواني؛ شايد از اينها هم ناراحت بشوي.
خيلي برايت ناراحت شدم. همه چيز ِ هفته ي پيش را فراموش کردم. فقط کاش آرزويم راجع به تو برآورده مي شد.
پ. ن: دليلي ندارد پيش بيني هايي را که حالا در سرم مي گذرد، بنويسم.
ج.ا. م: متني را که اين هفته در مورد اضطراب، رتبه ها و کنکور نوشته بودم، با اين دست آن دست کردن کهنه و تاريخ گذشته کردم. چندان مهم نيست؛ از اين نوشته هاي پست نشده زياد دارم!
وقتی یه کاری خیلی برام سخت باشه یا نتونم از پسش بر بیام، بي خيالش مي شم.
آخه من چي بنويسم راجع به اين همه خبر بد؟! من با نوشتنم چي رو مي تونم تغيير بدم؟!
نمي خوام عکس هاي وحشتناک کشته هاي لبنان و فلسطين رو تو وبلاگم بذارم تا هردفعه خودم چشمم بهشون بيفته. هيچ جا هم لينک اين عکس ها رو باز نمي کنم. جز اعصاب خرد کردن نتيجه اي نداره.
واقعا نوشتن راجع به اينجور چيزها برام سخته. بيشتر اوقات دلم مي خواد از چيزهاي وحشتناک فاکتور بگيرم.
ولي وقتي که دايم خبرهاي بد مي شنويم، (آخريش هم مرگ اکبر محمدي بود) شخصي نوشتن و از در و همسايه نوشتن خيلي مسخره است. وبلاگ منم در اين شرايط خيلي مسخره به نظر مي رسه. خودم زودتر از همه اين پرت بودن رو حس مي کنم.
حوصله ي هيچ چي رو ندارم!!! رتبه ها هم که ما رو مي کشه تا بياد!
اگه آهنگ هاي فريدون فروغي نبود من چي کار مي کردم واقعا؟!
· دوباره شروع شد؛ اينکه بيشتر چيزها در نظرم زير سوال برود و يا به نظرم پوچ و بي معنا بيايد. مثل اينکه اين احساس دوره اي پيش مي آيد. در حال حاضر فکر مي کنم اين بد تر از ناراحتي و خستگي است. به نظر شما نيست؟!خيلي سخت است که اهميت يا زيبايي ِهمه چيز زير سوال برود. اين جور وقت ها مي فهمم چرا براي کساني که به خدا اعتقاد دارند، نفي کردن ِخدا اين قدر سخت است. اميدوارم در مورد شروع شدنش اشتباه کرده باشم. همينم مانده! حوصله ي خودم يکي را ديگر ندارم!
مي دانيد؛ اين جور وقت ها حتي براي نوشتن در وبلاگم دليل مي خواهم. فکر مي کنم چه فايده دارد؟! براي چه وقت مي گذارم؟ براي ديگران که هيچ، براي خودم چه فايده دارد؟
دارم فکر مي کنم اين احساسات، اين روابط که اين قدر زود اين طرف آن طرف مي شوند، اين قدر متغيير و حساس هستند، به چه درد مي خورند؟! اصلا همين زندگي که اين قدر راحت و اين قدر سريع تغيير مي کند و از اين رو به آن رو مي شود چه فايده دارد؟ (سوال هاي ديگرم را اينجا نمي نويسم چون چيزي شبيه فلسفه يا بحثي خسته کننده مي شود)
اصلا چرا هميشه دنبال دليل و فايده مي گرديم؟ مگر تعداد کارهاي بي دليل و بيهوده که انجام مي دهيم کم است؟!
· آدم هايي که خوشان را نمي شناسانند، به خودشان شانس جذاب بودن را مي دهند. من به اين نتيجه رسيده ام که کنجکاوي جذابيت را هم به دنبال دارد. (فکر مي کنم اين راجع به همه چيز صدق مي کند؛ از مواد مخدر گرفته تا اشيا و آدم ها و...) ولي احتمالا تنهايي را هم به خودشان هديه مي کنند. چون شانس درک شدن و ملموس و دوست داشتني بودن را از خودشان مي گيرند. آدم هاي مرموز، آدم هاي ساکت، آدم هايي که نمي شود به اندازه ي ديگران شناختشان.
من شخصا ترجيح مي دهم دوست داشتني باشم تا جذاب و تنها. (گزينه ي سوم: هيچ کدام!) J از نظر من آدم هاي صادق به مراتب دوست داشتني تر مي شوند.
· نويد (در پست قبليم) نوشته بود آدم هايي را که خودکشي مي کنند، آدم هايي ترسو مي داند چون از سختي هاي زندگي فرار مي کنند. من نظر تو را ندارم. چون اعتقاد ندارم که آدم مجبور است به هر قيمتي و به هر شکلي زندگي کند. اگر قرار باشد در زندگي فقط زجر بکشم، اگر ديگر زندگي هيچ چيز خوبي براي عرضه کردن به من نداشته باشد، اگر دليلي براي زنده ماندن نداشته باشم، خودکشي ممکن است گزينه اي باشد که خيلي دوست داشتني و مناسب به نظر برسد. تازه بعضي آدم ها هستند که حتي جسارتِ خودکشي کردن را هم ندارند. يعني ممکن است حاضرشوند مثل موش هاي کثيف زندگي کنند ولي ترس از مرگ، باعث شود از خودکشي هم بترسند. (اميدوارم خودم اينجوري نشوم! J)
حالا که حرف خودکشي شد: جدا از سير شدن از زندگي، بعضي آدم ها وقتي خودکشي مي کنند که نمي توانند خودشان را ببخشند. براي زندگي کردن لازم است بتوانيم خودمان را ببخشيم. [اين را بيشتر براي خودم نوشتم. در واقع به در (وبلاگم يا جسارتاً شما J) گفتم که ديوار بشنود.]
پ.ن: کسي قرار نيست خودکشي کنه! لطفا بيراهه نريد. اين فقط يه بحثه، يه اعتقاده.
· ديروز صبح رزا خانم ِ جهودِ مومو کوچولو*۱مُرد! موموي بيچاره سه هفته کنار جنازه ماند؛ به زورِ عطر و لوازم آرايش توانست تحمل کند! (اين را که خواندم، خيلي مطمين تر مي توانم بگويم اين نويسنده*۲ با نحوه ي پايان دادنش به کتاب ِ " ليدي ال" گند زده بود! اگر خواستيد بعدا در اين مورد توضيح مي دهم) ديشب هم "کورين" *۳ بيچاره با حالتي از بُهت و بدبختي در خيابان مي دويد! آه... اگر فکر مي کنيد کتاب بعدي "بوف کور" ِ صادق هدايت است، خيلي ساده ايد!! (البته ساده بودن دليل نمي شود آدم اشتباه کند!J) دارم فکر مي کنم کتاب ها هر چه قدر هم تلخ باشند، برخلاف ِ واقعيت، باز هم لذت بخش هستند. به شرطي که خوب نوشته شده باشند.
· رتبه هاي کنکور هم کمتر از دو هفته ي ديگر مي آيد. بنابراين با توجه به پيش فرضي که از بوف کور (تنها کتاب ممنوع در خانه ي ما!؛ به دليل پيش گيري از ...) دارم، بايد اين مدت با احتياط باهاش رفتار کنم. نمي دانم ربط اينها را مي فهميد يا نه؟!
· امروز صبح خواب خيلي وحشتناکي ديدم! از آن خواب هايي که بعدش با بغض و گريه بيدار مي شوي. همان خواب هايي که بعدش مي گويند:" عمرش دراز است" خوابي که اگر واقعيت بود فکر مي کنم خود...... . خلاصه خواب وحشتناکي بود. الان که فکر مي کنم مي بينم چه قدر قَر و قاطي بود! هر چه که در ذهنم بود يک جورهايي واردِ خوابم شده بود؛ هرچند بي ربط بودند. (اصلا هم شام نخورده بودم! نسخه نپيچيد.)
· خانم دکتر مي گفت: " ما آدم هاي افسرده را خودخواه ترين آدم ها مي دانيم!" دلايلش هم بي منطق به نظر نمي آمد. کاش آن لحظه ازش مي پرسيدم آدم هايي که خودکشي مي کنند چه؟ جالب است نظرات بعضي از اقشار را راجع به چيزهاي مختلف بداني. براي فکر کردن که خوب است.
· وقتي اثر ِ شاهکاري را مي بيني يا مي خواني، در ناخودآگاهت توقع داري اثر ِ بعدي ِ همان کارگردان يا نويسنده هم يک جورهايي نسخه ي دوم ِ همان اثر شاهکار باشد. همه چيز که مثل "هري پاتر" نيست که دنباله داشته باشد! اين توقع را وقتي خودآگاه تر کنيم، بهتر با آثار ديگر برخورد مي کنيم. [رزا (ع)] J
· بعضي واژه ها و جملات را وقتي از فارسي به انگليسي بر مي گرداني يا برعکس، چه قدر معنايشان يا بهتر بگويم؛ حِسِشان متفاوت مي شود (مثلا: T.C). احتمالا در مورد همه ي زبان ها همين طور است. ولي وقتي مجبوري مختصر بنويسي ديگر قضيه فرق مي کند نه؟!
پ. ن1: شخصيت هاي اصلي ِ کتاب " زندگي در پيش رو" (رومَن گاري)
پ. ن2:« رومن گاري »
پ. ن3: شخصيت اصلي ِ کتاب "جنگل واژگون" (جي. دي. سلينجر)
خ.ا.م: اول که این پست را در وبلاگ گذاشتم چند خط اولش در هم ریخته می شد و در جریان عملیات طولانی ِرفع این مشکل کامنت یک نفر را شخصا با گیجی خودم نابود کردم. شرمنده اصلا حواسم نبود. امیدورام دوباره بیاید و معذرت خواهی ام را بخواند. شرمنده!
هه ! چه حس جالبي است وقتي آهنگي را که يک سال و نيم پيش شنيده اي (تنها يک بار) ، براي بار دوم مي شنوي و به جا مي آوري.
آره اين همان آهنگ بود! خودم هم تعجب کردم از اين که چه طور فهميدم اين همان آهنگ بود! نمي توانم 100% مطمين باشم ولي احساسم بهم اطمينان مي دهد.
تو اتوبوس، کنار شيشه نشسته بودم. بغض داشتم، با تلنگري که ح به من زد، همه ي چيزهاي بد در ذهنم جلو آمده بود. س کنارم نشسته بود و با هم چندين آهنگ (خارجي) گوش داديم. CD player مال او بود و CD هم همينطور. آهنگ هايش هم آشنا نبودند. به منظره ي تاريک بيرون خيره شده بودم که در حرکت بود و سعي مي کردم گريه نکنم......
جالب است که بعد از يک سال و 5 ماه تصادفا آهنگي را در کامپيوتر پيدا کني و يک موقعيت؛ يک خاطره با تمام حس هايش برايت تداعي شود.
اين تصادف ها واقعا جالب است برايم. احساس مي کنم بايد چيزي بيش از تصادف باشد...
Felicita…..Felicita…..Felicita….
« يه روز يه دايناسور به دوست دخترش مي گه مياي با هم بريم کافي شاپ؟ ميگه نه!!! ميگه مياي بريم خونمون؟ ميگه نه!! ميگه مياي بريم پارک؟ ميگه نه!!! ميگه همين کارارو کردي که نسلمون منقرض شد!»
اين جوک به صورت آفلاين برايم رسيد. اما به نظر من اين فقط يک جوک نيست. شايد طنزي تلخ باشد!
دارم فکر مي کنم کاش توي کشور ما هم مثل کشورهاي اروپايي و آمريکايي رابطه ي "نامشروع" و جُرم داشتن ِاين روابط معنا نداشت. شايد اگر در ايران هم اين آزادي بود، کم تر از بعضي چيزها رنج مي برديم؛ آن وقت شايد اين موقعيت مزخرف که هر کس مي خواهد رابطه ي بيشتري باهات برقرار کند کلي بايد سبک سنگين کني و فکرت مشغول ِ اين موضوع شود که هدف ِ "واقعي"ِ او از اين رابطه چيست، برايمان (براي دخترها) پيش نمي آمد. آن وقت ديگر خبري از اين فيلم بازي کردن ها و شارلاتان بازي ها نبود شايد. آن وقت شايدهرکس مستقيما خواسته اش را بيان مي کرد و طرف را با يک "عشق تخيلي" سر کار نمي گذاشت. حداقل آن موقع اين کثافت بازي ها (فيلم بازي کردن و سرکار گذاشتن؛ همان "اغفال کردن" که در اين دادگاه ها مي گويند) کم تر مي شد. هرکس مي رفت سراغ فرد مورد نظرش و اين قدر از کُد هاي پيچيده استفاده نمي کرد.
اين ظاهر قضيه است که فکر مي کنند غرب را کثافت برداشته... اين جا بدتر است! باور کنيد! لا اقل آن جا هر دو طرف مي دانند چه کار دارند مي کنند ولي اينجا چي؟!!
خيلي احساس بدي است وقتي بداني تو را فقط به خاطر يک چيز مي خواهند!! انسان بايد فرقي با يک ابزار داشته باشد نه؟!
هميشه دلم مي خواست براي يک مدت کوتاه جاي ..... بالاخره يک روز داستانش را تمام مي کنم.
بالاخره يک روز....
اميدوارم اين هم مثل اتاق مرتب کردنم نشود.
پ. ن: موضوع را خلاصه نوشتم شايد چون لزومي نمي ديدم همه چيز را توضيح بدهم؛ اين چيزها را هميشه در اطرافمان مي بينيم.
ج.ا.م: صورتی نوشتن من منطق خاصی ندارد! فقط به این دلیل ساده صورتی می نویسم که این رنگ را دوست دارم.