آن قدر همه چيز خارج از اراده ي ما پيش مي رود که فکر مي کنم بهتر است بي تفاوت باشم. مثل بيشتر آدم ها. راجع به همه چيز؛ حتي آدم ها...
چه فايده دارد براي چيزي که خودم نمي توانم تغييرش بدهم حرص بخورم يا خاطراتي را به ياد بياورم که گذشته و تمام شده و به چيزهايي فکر کنم که از دست رفته؟!
دلم مي خواهد مجسمه اي مي شدم يا به هيچ چيز فکر نمي کردم.
نمي دانم چرا ياد اين جمله ي کامران در نفس عميق مي افتم: "کاش مي تونستم عياشي کنم."
با اين که من از اين کلمه تو اين ديالوگ خوشم نمياد: "عياشي"
هر چه فکر مي کنم مي بينم يکي از دلايل بدبختي ما حافظه است. هم نداشتنش باعث بدبختي است، هم داشتنش.
کاش حافظه ام در بعضي موارد از کار مي افتاد.
همه ي آدم ها سايه هايي هستند که هميشه در زندگي ما سر گردانند. گاهي اين سايه ها نزديک مي شوند، واضح تر مي شوند، رنگي مي شوند. و گاهي دوباره دور مي شوند؛ تبديل مي شوند به همان سايه هاي خاکستري سرگردان.
و آدم هايي مثل من که از حافظه اشان بيخودي استفاده مي کنند، هيچ گاه نمي توانند آن زمان ِ کوتاه که سايه ها واضح و رنگي مي شوند را فراموش کنند.
آدم هايي در حافظه ي من زندگي مي کنند که حتي نمي دانم جاي من در ناکجا آباد حافظه ي آنها کجاست. حتي آدم هاي فراموش کار را هم فراموش نمي کنم. احساس حماقت مي کنم.
دلم براي دنيا مي سوزد که ما اشرف مخلوقاتش هستيم!
ما آدم هاي فراموش کار، ما آدم هاي خودخواه ، ما آدم هاي ويرانگر، ما آدم هاي فاني،...
******
امشب خانه ي يکي از دوستان خانوادگي بوديم که براي اقامت professional در استراليا اقدام کرده بودند. پرسيدم: "به خانواده اتان وابسته نيستيد؟ دلتان تنگ نمي شود؟!" آخر خيلي با خانواده اشان رفت و آمد دارند. جواب دادند: "نه. من زود با ديگران رابطه مي گيرم. آنجا دوست پيدا مي کنم." يک دفعه احساس کردم فاصله ي زيادي با آنها دارم. يعني مي شود آدم اينقدر راحت از روابط و وطنش جدا شود و روابط جديدي را جايگزين کند؟! آنها با حافظه اشان (حس نوستالژي) چه کار مي کنند؟!
احساس بدي دارم. دور و برمان خيلي ها مهاجرت يا اقدام به مهاجرت کرده اند. فکر مي کنم تا چند سال ديگر تعداد آدم هاي درست و حسابي اي که در ايران زندگي مي کنند به انگشتان دست هم نرسد. دلم براي ايران مي سوزد.
گاهي آن قدر فشار زياد مي شود که آدم حاضر مي شود خانه و ميراث خودش را هم ترک کند.
دلم براي ايران مي سوزد.
"کسي به فکر گل ها نيست
کسي به فکر ماهي ها نيست
کسي نمي خواهد
باور کند که باغچه دارد مي ميرد
که قلب باغچه در زير آفتاب ورم کرده است
که ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهي مي شود
و حس باغچه انگار
چيزي مجرد است که در انزواي باغچه پوسيده ست
حياط خانه ي ما تنهاست
حياط خانه ي ما
در انتظار بارش يک ابر ناشناس
خميازه مي کشد
و حوض خانه ي ما خالي ست"
.................. فروغ فرخ زاد
چه شب اشک آلودی بود...
کلاْ هفته ی شور و خیسی بود! از اون نظر!
بارون هم که نمیاد!

· چرا بعد از اين همه وقت هنوز بهش نگفتم از حرف هاي نيمه تمام بدم مياد؟!
· خوبي روباهه اين بود که مي خواست اهلي بشه! (اينو حدوداً يک سال است که فهميده ام) با اين که مي دونست کارش به گريه کردن مي کشه!
· من حتي از دلتنگ شدن هم مي ترسم. مسخره ست نه؟! آدم اگه کروکوديل رو هم هر روز ببينه بالاخره بهش عادت مي کنه! با اين حال من هنوز از دلتنگ شدن مي ترسم.
· مي خوام برم دکتر ببينم براي مرض بي حوصلگي دارويي چيزي کشف شده يا نه؟! براي مرض بلاتکليفي چطور؟! دومي خطرناک تره!

يک سال داشتم روز شماري مي کردم براي امروز که برم اون بالا.
اين همه منتظر امروز بودم. اما ديشب خودم يک دفعه زدم زير همه چيز!
بعضي وقت ها خودم هم نمي تونم کارهاي خودم رو توجيه کنم! بايد به خودم توضيح پس بدم.
البته يه دلايلي براي خودم داشتم ولي آخه من خيلي منتظر اين روز بودم.
حالا همه ي آنهايي که اون بالا هستند، سايه ي خنک پناهگاه رو حس کرده اند جز من که اين پايين دارم خودم رو مي زنم به اون راه که کمتر دلم بسوزه.
حالا کي به جاي من روي اون تخته سنگ بزرگه جلوي در پناهگاه نشسته و پاهاشو آويزون کرده و داره پايين رو نگاه مي کنه، بعد نماي شهر خاکستري رو، و بعد پرنده ها رو که تو اون ارتفاع پرواز مي کنند و بال هاي مفيدشون رو به رخ مي کشن؟!
الان همه دارن دوباره بر مي گردن توي اين شهر خاکستري. اگه من بودم چقدر از صداي سنگ ها زير پاهام لذت مي بردم. تو اون سکوت کوهستان....
جاي من خالي!
- برو تو اتاقت و تا وقتي که عقلت سر جاش نيومده نيا بيرون!
-باشه پس بيا براي هميشه خداحافظي کنيم.
هاها! من ديوونه ام! من حتي براي خودم هم غير قابل پيش بيني هستم!

دور افتاده ام
دور از کساني که دوستشان دارم
هيچ وقت نمي توانم فاصله ها را ببخشم! هيچ وقت!
زندگي چيست جز فاصله ها؟ فاصله هاي دور و نزديک
فاصله هايي که نمي شود اندازه اشان گرفت و مِترشان کرد
فاصله هاي زشت و کريه
مثل فاصله ي بين دو تا دندان
آهن رباي قلب هايمان دارد از کار مي افتد
هر چند قلبمان از آهن نيست اما
من مي ترسم
مي ترسم از فناي روابط ِ فاني
مي ترسم از فراموشي
مي ترسم از فاصله ها
مي ترسم از تنهايي
مي ترسم...
هميشه فرصت هست براي رفتن به خيابان.
هميشه فرصت هست براي بيرون رفتن و ديدن ِ آدم ها.
هميشه فرصت هست براي ديدن ِ آدم هاي خسته و بيهوده گرفتن ِ کاغذهاي تبليغاتي.
هميشه فرصت هست براي رد شدن از جلوي مغازه ها و بيهوده نگاه کردن ويترين ها.
هميشه فرصت هست براي ديدن آدم هايي که بيهوده گران ترين اجناس را مي خرند.
هميشه فرصت هست براي ديدن گداهايي که نمي دانند چرا بهشان کمک مي کنند.
هميشه فرصت هست براي ديدن نگاه هاي سرد و بي تفاوت.
هميشه فرصت هست براي ديدن ِ بچه هايي که نمي دانند چرا به دنيا آمده اند و پدر، مادرهايي که نمي دانند چرا بچه دار شده اند.
هميشه فرصت هست براي ديدن دخترهايي که نمي دانند چرا بهترين لباس ها را مي پوشند، و چرا آرايش مي کنند.
هميشه فرصت هست براي ديدن دخترهايي که نمي دانند چرا دختر شدند.
هميشه فرصت هست براي ديدن پسر هايي که نمي دانند چرا به دخترها متلک مي گويند و شايد هيچ وقت نفهمند.
هميشه فرصت هست براي ديدن معتادهايي که نمي دانند چرا معتاد شده اند. (-مِی میزنی که چی؟ - که فراموش کنم. -چی را فراموش کنی؟ - سر شکستگيم را. - سرشکستگی از چی؟ -سرشکستگیِ میخواره بودنم را.)
هميشه فرصت هست براي ديدن آدم هايي که نمي دانند چرا زنده اند.
هميشه فرصت هست براي ديدن آدم ها که نمي دانند چرا جهان به وجود آمد.
پ.ن: هميشه فرصت هست براي ديدن تو که نمي داني چرا وبلاگ مرا مي خواني! نه؟! :D
تراژدي: هميشه در زندگي اشتباه کردم، ديگر فرصتي براي جبران نيست.
کمدي: هميشه در اشتباه بود، هيچ وقت اين را نفهميد. (1)
درام: هميشه غمگين بود، هيچ کس اين را نفهميد.
پ.ن1: خانم اجازه! ما که نفهميديم فرق کمدي با تراژدي چيه!؟
پدرم از سرباز هایی می گوید که تَن نداشتند
از جوانک هایی که زانو هایشان را بغل می کردند و توی چاله ها می خوابیدند
از شبی که همراهَش فریاد کشید و برای کَسی نگفت چرا
ولی فردایَش ترکش ها صورتَش را بردند
از انگشتر هایی که جنازه هایشان باد کرده بود و برای همین شاید
وقتی زیر ِ بادها خاک می شدند دست هایشان شبیه دست هایشان نبود
پدر ِ بیست ساله ی آن سال های مَن همان خوش گذران ِ غمگین ِ این سال هاست
که آنچنان که باید - دوستَش ندارم - صدایم را کم می شنود-
این روزها تمام ِ آدم ها صدای من را کم می شنوند ، بعضی هایشان هم هیچ
این روز ها ِ آدم ها زیر ِ لاس زنی هایشان خاک می شوند
زیر ِ فاصله هایشان از هم -
و من هنوز هم زندگی اَم را سخت نمی گیرَم
از وبلاگ Shahrzad
ج.ا.م: متاسفم از اینکه نمی توانم همه ی نوشته ها و نانوشته هایم را این جا بنویسم!
شروع شد؟! مثل اين که کنار هر خوشبختي يک بدبختي هم هست!
دوست صميمي ام خيلي براي کنکور تلاش کرده بود. اما کنکور که اين حرف ها را نمي فهمد! اصلا کنکور که چيزي نمي فهمد! مثل بعضي از آدم ها. فقط تو مجبوري آن ها را بفهمي.
آره دوستم رتبه ي خوبي نياورد. البته رتبه اش بد نبود ولي به نسبتِ اين همه تلاشي که کرده بود، عالي هم نبود. حالا چند روز است که جواب تلفن ها و پيغام هايم را نمي دهد. امروز تو چَت اين قدر بهش pm دادم که بالاخره جواب داد. آخر هم نفهميدم من چه کار بدي کردم!؟!
خودم را کشتم تا دليل ناراحتي اش را بگويد، آخرش هم گفت "تو به من دروغ گفتي". ولي نگفت چه دروغي! پشت تلفن هم که نمي خواهد بگويد.
البته مي توانم حدس بزنم چه چيزي را مي گويد. اما آن، دروغ نبود. واقعيت بود.
نمي دانم چه کار کنم. آن يکي دوستم دل داري ام مي داد: "درست مي شه". مي دانم که بالاخره درست مي شود. اما نه درستِ درست! ؛ دلم نمي خواست اين اتفاق براي دوستي ما بيفتد. دلم نمي خواست کار به اين جا بکشد. اصلا انتظار نداشتم. اين دوستي (کلاً همه ي دوستي هايم) برايم مهم بود. «--- شايد اِشکالم همين است. در دوستي هايم محافظه کار تر شده ام. هميشه از به هم خوردن ِ روابطم مي ترسم. (اما اين باعث نمي شود خودم روابطم را به هم نزنم)
نمي داند که چقدر براي رتبه اش ناراحت شدم. مخصوصا اين که خيلي زحمت کشيده بود. من مثل او زحمت نکشيده بودم. و او هم از همين ناراحت است؛ مي دانم. اما تقصير من که نبود! بايد اين را بفهمد! چقدر آرزو مي کردم رتبه امان خوب شود و بعد با هم خوش بگذرانيم، مهماني بگيريم.
اصلا مي خواهي رتبه امان را عوض کنيم؟! رتبه ي تو در گروه من يعني هيچ! اما در گروه خودت يعني خيلي چيزها. به هر حال دست ما که نيست.
----------------------------------------------------------------------------------------
ج. ا.م (جدا از موضوع يا متن): دلم براي دفتر خاطراتم و دفترچه هاي شخصي ام مي سوزد که تنبلي ام آن ها را از اين خاطرات محروم مي کند. خاطراتي که حتي در وبلاگم هم جايي ندارند. حافظه ام شايد امانت دار خوبي نباشد؟!
کم کم مي تونم برم تخصص اعتياد شناسي يا معتاد شناسيم رو بگيرم!
البته بعدش هم يک راست بروم پيش روانشناس!
اَه.... لعنتي! چه قدر حالم گرفته شد! اين چه وضعيه؟! اين چه...؟! آخه چي بگم؟!! پس کِي عادت مي کنم؟!
فيلم هفت رو ديديد؟! به نظر من صدا و سيما اشتباهي اين فيلم رو پخش کرد! (چه اتفاق خوبي) البته شايد از نظرشون مسيحيت با اسلام قضيه اش فرق داشته باشه!
راستي فردا ممکنه روز متفاوتي باشه. فقط يک کم خاص تر از بقيه ي روزها. يک بار در سال مي تونه يک کم خاصش کنه نه؟! آره ديگه فقط کمی! البته اگر ديگران يادشون باشه.
از قلم چي زنگ زدند مرا براي مراسم دعوت کردند. مشق هم بهم دادند؛ 3 تا مقاله: 1-کتاب هاي کانون 2-يک سال که با کانون بودم(!) 3-بيوگرافي درس خواندنم (!)
هه! از لحنشان پيدا بود که انتظار دارند از همان نوشته هاي لوس ِ گل و بلبل و چاپلوسانه برايشان بنويسم که در مجله ي خودشان راجع به کانون مي نوشتند. ولي من خيال دارم حالا که قرار است بنويسم، اشکالاتشان و انتقادهايم را هم بنويسم. فقط ممکن است از درخواستي که از من کردند پشيمان شوند.(؟!) J
راستي خيالاتم به واقعيت تبديل شد؟ يعني مي شود؟! رتبه ام براي بعضي ها خيلي غير منتظره بود. عکس العمل هاي مختلفي را هم در پي داشت. حتي بعضي ها ناراحت شدند!
دلم مي خواهد بروم پيش خانم ارزنده، ببينم حالا نظرش راجع به پيش بيني ِ احمقانه اي که در مورد آينده ي من کرده بود چيست. البته اگر به ياد داشته باشد!
خيلي چيزها در ذهنم است که مي خواهم بنويسم، خيلي کارها است که مي خواهم انجام دهم. ولي بي حوصلگي نمي گذارد. آخرش از دست خودم شکايت مي کنم!
بعضي چيزها واقعاً جبران ناپذيرند. اگر همه ي آدم ها به اين مساله توجه مي کردند، شايد اين همه خسارت*1 به وجود نمي آمد!
وقتي ببيني چيزي جلوي چشمت نابود مي شود و تو فقط مي تواني شاهد نابوديش باشي، چه حسي داري؟! حس بدبختي؟!! مثل ديواري در حال فرو ريختن مي ماند که ديگر نمي شود جلوي فرو ريختنش را گرفت. راحت ترين کار اين است که رويت را برگرداني تا فرو ريختنش را نبيني و تا جايي که مي تواني از آن فاصله بگيري.
بهانه هاي کوچک خوشبختي که زياد است...(؟!!)
پ. ن1: نيازي به توضيح ندارد که خسارت فقط از نوع مالي و جاني نيست.
.....2: بي حوصلگي شايد اولين نشانه هايش باشد.
قبل از اينکه پيدايش کنم، چندسال ازش خبري نداشتم. (نمي دانم چند سال شد) هر از گاهي يادش مي افتادم و سعي مي کردم خودم را قانع کنم که او ما را فراموش نکرده است؛ دلم هوايش را مي کرد.
ديروز در کنار ما بود. واقعا دوست دارم او را با همه ي دوستان و آشنايان فهميده ام آشنا کنم تا او را بشناسند. اما هرگز او را به يک آدم احمق و سطحي نشان نمي دهم چون براي شناخت ليلا تنها بايد درونش را بشناسي.
بچه بودم که با او آشنا شدم. از همان موقع برايم به انساني دست نيافتني، کم ياب و با ارزش تبديل شد. البته الگوي من نشد چون مي دانم که او انساني منحصر به فرد است و من نمي توانم مثل او باشم. جدا از اين، شايد خوب بودنش به کم ياب بودنش است. فقط مي توانستم در دل تحسينش کنم. هنوز هم کسي را مثل او نديده ام.
اوانساني است پر از انگيزه و "شوق" (تو نياز به دفاع از تِزَت در مورد "وجد" نداري؛ تنها وجودت اين موضوع را اثبات مي کند)، پر از انرژي، که اميد و آرزو را در آدم زنده مي کند. ديشب که داشت با من حرف مي زد، مثل ِ احمق ها داشتم يه اين فکر مي کردم که اگر روزي خواستم خودکشي کنم، قبلش حتما بايد ليلا را ببينم؛ شايد آن لحظه فقط او بتواند شوق زندگي را در دلم بيدار کند.
فروتن بودنش را نمي توانم توصيف کنم. ليلا را بايد به مرور شناخت. هر چه بيشتر بشناسيش، حس احترامت نسبت به او بيشتر مي شود. در هر حال به طور کامل کشف کردنش راحت نيست.
ليلا بزرگ ترين دوستم است. (از نظر سن و شخصيت)
تنها آدم بزرگي بود که کاملا مرا دوست خود مي دانست و با من مثل بچه ها نبود. اين موضوع را هيچ گاه فراموش نمي کنم.
يک چيز ديگر: گاهي وقتي او را مي بينم، خودم را تحقير مي کنم! (البته در دلم)
پ. ن: اين نوشته را با يک روز تاخير اينجا گذاشتم.
ج .ا. م1: از وقتي رتبه ها آمده، به يک جغد کامل تبديل شده ام. قبلش فقط نيمه جغد بودم.
ج. ا. م2: در اين مدت مي توانستم خيلي خوشحال تر باشم اگر.....
ج.ا. م۳: برای اینکه این مدت کوتاه به وبلاگ هاتون سر نزدم معذرت می خوام. درک می کنید که؟!
ديشب نخوابيدم. (بهتر است بگويم هنوز نخوابيده ام) شايد خيلي هاي ديگر هم ديشب نخوابيده باشند، شايد خيلي هايشان شبي متفاوت با شب من را گذرانده اند. شب گذشته را هيچ وقت فراموش نمي کنم.
انکار نمي کنم که 80 % (اين درصد را ديگر از کجا آوردم) اوقات خيلي خوشحال بودم. ولي هر از گاهي ياد تو مي افتادم که الان چه احساسي داري و حالم گرفته مي شد. کاش رتبه ات را نمي ديدم.
آرزو مي کردم تو هم رتبه ي خوبي آورده بودي و حالا هر دو خوشحال بوديم. مي توانستيم هر دو بخنديم؛ راحت و بي خيال! شايد شادي امان چند برابر مزه مي داد.
اين ديگر چه چيزي است که اين طوري لحظات و احساسات ِ بد و خوب را بين افراد تقسيم مي کند؟! حتي نمي دانم مي توانم باهات صحبت کنم يا نه؟! و اگر صحبت کرديم؛ من چه بايد بگويم؟! دل داري ات بدهم؟! از اين کار هم مي ترسم چون مي دانم دروغ است؛ اگر من جاي تو بودم، شايد از تو هم حال بدتري داشتم. شايد تو هم بفهمي دروغ مي گويم و فکر کني حالا که خودم مشکلي ندارم و خيالم راحت است، به تو مي گويم مهم نيست، بي خيال... و حرص بخوري.

مي دانم که حق کسي را نخوردم، اما تنهايي خوشحال بودن، احساسي شبيه به عذاب وجدان مي آورد.
اميدوارم اين نوشته ها را نخواني؛ شايد از اينها هم ناراحت بشوي.
خيلي برايت ناراحت شدم. همه چيز ِ هفته ي پيش را فراموش کردم. فقط کاش آرزويم راجع به تو برآورده مي شد.
پ. ن: دليلي ندارد پيش بيني هايي را که حالا در سرم مي گذرد، بنويسم.
ج.ا. م: متني را که اين هفته در مورد اضطراب، رتبه ها و کنکور نوشته بودم، با اين دست آن دست کردن کهنه و تاريخ گذشته کردم. چندان مهم نيست؛ از اين نوشته هاي پست نشده زياد دارم!
وقتی یه کاری خیلی برام سخت باشه یا نتونم از پسش بر بیام، بي خيالش مي شم.
آخه من چي بنويسم راجع به اين همه خبر بد؟! من با نوشتنم چي رو مي تونم تغيير بدم؟!
نمي خوام عکس هاي وحشتناک کشته هاي لبنان و فلسطين رو تو وبلاگم بذارم تا هردفعه خودم چشمم بهشون بيفته. هيچ جا هم لينک اين عکس ها رو باز نمي کنم. جز اعصاب خرد کردن نتيجه اي نداره.
واقعا نوشتن راجع به اينجور چيزها برام سخته. بيشتر اوقات دلم مي خواد از چيزهاي وحشتناک فاکتور بگيرم.
ولي وقتي که دايم خبرهاي بد مي شنويم، (آخريش هم مرگ اکبر محمدي بود) شخصي نوشتن و از در و همسايه نوشتن خيلي مسخره است. وبلاگ منم در اين شرايط خيلي مسخره به نظر مي رسه. خودم زودتر از همه اين پرت بودن رو حس مي کنم.
حوصله ي هيچ چي رو ندارم!!! رتبه ها هم که ما رو مي کشه تا بياد!
اگه آهنگ هاي فريدون فروغي نبود من چي کار مي کردم واقعا؟!
· دوباره شروع شد؛ اينکه بيشتر چيزها در نظرم زير سوال برود و يا به نظرم پوچ و بي معنا بيايد. مثل اينکه اين احساس دوره اي پيش مي آيد. در حال حاضر فکر مي کنم اين بد تر از ناراحتي و خستگي است. به نظر شما نيست؟!خيلي سخت است که اهميت يا زيبايي ِهمه چيز زير سوال برود. اين جور وقت ها مي فهمم چرا براي کساني که به خدا اعتقاد دارند، نفي کردن ِخدا اين قدر سخت است. اميدوارم در مورد شروع شدنش اشتباه کرده باشم. همينم مانده! حوصله ي خودم يکي را ديگر ندارم!
مي دانيد؛ اين جور وقت ها حتي براي نوشتن در وبلاگم دليل مي خواهم. فکر مي کنم چه فايده دارد؟! براي چه وقت مي گذارم؟ براي ديگران که هيچ، براي خودم چه فايده دارد؟
دارم فکر مي کنم اين احساسات، اين روابط که اين قدر زود اين طرف آن طرف مي شوند، اين قدر متغيير و حساس هستند، به چه درد مي خورند؟! اصلا همين زندگي که اين قدر راحت و اين قدر سريع تغيير مي کند و از اين رو به آن رو مي شود چه فايده دارد؟ (سوال هاي ديگرم را اينجا نمي نويسم چون چيزي شبيه فلسفه يا بحثي خسته کننده مي شود)
اصلا چرا هميشه دنبال دليل و فايده مي گرديم؟ مگر تعداد کارهاي بي دليل و بيهوده که انجام مي دهيم کم است؟!
· آدم هايي که خوشان را نمي شناسانند، به خودشان شانس جذاب بودن را مي دهند. من به اين نتيجه رسيده ام که کنجکاوي جذابيت را هم به دنبال دارد. (فکر مي کنم اين راجع به همه چيز صدق مي کند؛ از مواد مخدر گرفته تا اشيا و آدم ها و...) ولي احتمالا تنهايي را هم به خودشان هديه مي کنند. چون شانس درک شدن و ملموس و دوست داشتني بودن را از خودشان مي گيرند. آدم هاي مرموز، آدم هاي ساکت، آدم هايي که نمي شود به اندازه ي ديگران شناختشان.
من شخصا ترجيح مي دهم دوست داشتني باشم تا جذاب و تنها. (گزينه ي سوم: هيچ کدام!) J از نظر من آدم هاي صادق به مراتب دوست داشتني تر مي شوند.
· نويد (در پست قبليم) نوشته بود آدم هايي را که خودکشي مي کنند، آدم هايي ترسو مي داند چون از سختي هاي زندگي فرار مي کنند. من نظر تو را ندارم. چون اعتقاد ندارم که آدم مجبور است به هر قيمتي و به هر شکلي زندگي کند. اگر قرار باشد در زندگي فقط زجر بکشم، اگر ديگر زندگي هيچ چيز خوبي براي عرضه کردن به من نداشته باشد، اگر دليلي براي زنده ماندن نداشته باشم، خودکشي ممکن است گزينه اي باشد که خيلي دوست داشتني و مناسب به نظر برسد. تازه بعضي آدم ها هستند که حتي جسارتِ خودکشي کردن را هم ندارند. يعني ممکن است حاضرشوند مثل موش هاي کثيف زندگي کنند ولي ترس از مرگ، باعث شود از خودکشي هم بترسند. (اميدوارم خودم اينجوري نشوم! J)
حالا که حرف خودکشي شد: جدا از سير شدن از زندگي، بعضي آدم ها وقتي خودکشي مي کنند که نمي توانند خودشان را ببخشند. براي زندگي کردن لازم است بتوانيم خودمان را ببخشيم. [اين را بيشتر براي خودم نوشتم. در واقع به در (وبلاگم يا جسارتاً شما J) گفتم که ديوار بشنود.]
پ.ن: کسي قرار نيست خودکشي کنه! لطفا بيراهه نريد. اين فقط يه بحثه، يه اعتقاده.
· ديروز صبح رزا خانم ِ جهودِ مومو کوچولو*۱مُرد! موموي بيچاره سه هفته کنار جنازه ماند؛ به زورِ عطر و لوازم آرايش توانست تحمل کند! (اين را که خواندم، خيلي مطمين تر مي توانم بگويم اين نويسنده*۲ با نحوه ي پايان دادنش به کتاب ِ " ليدي ال" گند زده بود! اگر خواستيد بعدا در اين مورد توضيح مي دهم) ديشب هم "کورين" *۳ بيچاره با حالتي از بُهت و بدبختي در خيابان مي دويد! آه... اگر فکر مي کنيد کتاب بعدي "بوف کور" ِ صادق هدايت است، خيلي ساده ايد!! (البته ساده بودن دليل نمي شود آدم اشتباه کند!J) دارم فکر مي کنم کتاب ها هر چه قدر هم تلخ باشند، برخلاف ِ واقعيت، باز هم لذت بخش هستند. به شرطي که خوب نوشته شده باشند.
· رتبه هاي کنکور هم کمتر از دو هفته ي ديگر مي آيد. بنابراين با توجه به پيش فرضي که از بوف کور (تنها کتاب ممنوع در خانه ي ما!؛ به دليل پيش گيري از ...) دارم، بايد اين مدت با احتياط باهاش رفتار کنم. نمي دانم ربط اينها را مي فهميد يا نه؟!
· امروز صبح خواب خيلي وحشتناکي ديدم! از آن خواب هايي که بعدش با بغض و گريه بيدار مي شوي. همان خواب هايي که بعدش مي گويند:" عمرش دراز است" خوابي که اگر واقعيت بود فکر مي کنم خود...... . خلاصه خواب وحشتناکي بود. الان که فکر مي کنم مي بينم چه قدر قَر و قاطي بود! هر چه که در ذهنم بود يک جورهايي واردِ خوابم شده بود؛ هرچند بي ربط بودند. (اصلا هم شام نخورده بودم! نسخه نپيچيد.)
· خانم دکتر مي گفت: " ما آدم هاي افسرده را خودخواه ترين آدم ها مي دانيم!" دلايلش هم بي منطق به نظر نمي آمد. کاش آن لحظه ازش مي پرسيدم آدم هايي که خودکشي مي کنند چه؟ جالب است نظرات بعضي از اقشار را راجع به چيزهاي مختلف بداني. براي فکر کردن که خوب است.
· وقتي اثر ِ شاهکاري را مي بيني يا مي خواني، در ناخودآگاهت توقع داري اثر ِ بعدي ِ همان کارگردان يا نويسنده هم يک جورهايي نسخه ي دوم ِ همان اثر شاهکار باشد. همه چيز که مثل "هري پاتر" نيست که دنباله داشته باشد! اين توقع را وقتي خودآگاه تر کنيم، بهتر با آثار ديگر برخورد مي کنيم. [رزا (ع)] J
· بعضي واژه ها و جملات را وقتي از فارسي به انگليسي بر مي گرداني يا برعکس، چه قدر معنايشان يا بهتر بگويم؛ حِسِشان متفاوت مي شود (مثلا: T.C). احتمالا در مورد همه ي زبان ها همين طور است. ولي وقتي مجبوري مختصر بنويسي ديگر قضيه فرق مي کند نه؟!
پ. ن1: شخصيت هاي اصلي ِ کتاب " زندگي در پيش رو" (رومَن گاري)
پ. ن2:« رومن گاري »
پ. ن3: شخصيت اصلي ِ کتاب "جنگل واژگون" (جي. دي. سلينجر)
خ.ا.م: اول که این پست را در وبلاگ گذاشتم چند خط اولش در هم ریخته می شد و در جریان عملیات طولانی ِرفع این مشکل کامنت یک نفر را شخصا با گیجی خودم نابود کردم. شرمنده اصلا حواسم نبود. امیدورام دوباره بیاید و معذرت خواهی ام را بخواند. شرمنده!
هه ! چه حس جالبي است وقتي آهنگي را که يک سال و نيم پيش شنيده اي (تنها يک بار) ، براي بار دوم مي شنوي و به جا مي آوري.
آره اين همان آهنگ بود! خودم هم تعجب کردم از اين که چه طور فهميدم اين همان آهنگ بود! نمي توانم 100% مطمين باشم ولي احساسم بهم اطمينان مي دهد.
تو اتوبوس، کنار شيشه نشسته بودم. بغض داشتم، با تلنگري که ح به من زد، همه ي چيزهاي بد در ذهنم جلو آمده بود. س کنارم نشسته بود و با هم چندين آهنگ (خارجي) گوش داديم. CD player مال او بود و CD هم همينطور. آهنگ هايش هم آشنا نبودند. به منظره ي تاريک بيرون خيره شده بودم که در حرکت بود و سعي مي کردم گريه نکنم......
جالب است که بعد از يک سال و 5 ماه تصادفا آهنگي را در کامپيوتر پيدا کني و يک موقعيت؛ يک خاطره با تمام حس هايش برايت تداعي شود.
اين تصادف ها واقعا جالب است برايم. احساس مي کنم بايد چيزي بيش از تصادف باشد...
Felicita…..Felicita…..Felicita….
« يه روز يه دايناسور به دوست دخترش مي گه مياي با هم بريم کافي شاپ؟ ميگه نه!!! ميگه مياي بريم خونمون؟ ميگه نه!! ميگه مياي بريم پارک؟ ميگه نه!!! ميگه همين کارارو کردي که نسلمون منقرض شد!»
اين جوک به صورت آفلاين برايم رسيد. اما به نظر من اين فقط يک جوک نيست. شايد طنزي تلخ باشد!
دارم فکر مي کنم کاش توي کشور ما هم مثل کشورهاي اروپايي و آمريکايي رابطه ي "نامشروع" و جُرم داشتن ِاين روابط معنا نداشت. شايد اگر در ايران هم اين آزادي بود، کم تر از بعضي چيزها رنج مي برديم؛ آن وقت شايد اين موقعيت مزخرف که هر کس مي خواهد رابطه ي بيشتري باهات برقرار کند کلي بايد سبک سنگين کني و فکرت مشغول ِ اين موضوع شود که هدف ِ "واقعي"ِ او از اين رابطه چيست، برايمان (براي دخترها) پيش نمي آمد. آن وقت ديگر خبري از اين فيلم بازي کردن ها و شارلاتان بازي ها نبود شايد. آن وقت شايدهرکس مستقيما خواسته اش را بيان مي کرد و طرف را با يک "عشق تخيلي" سر کار نمي گذاشت. حداقل آن موقع اين کثافت بازي ها (فيلم بازي کردن و سرکار گذاشتن؛ همان "اغفال کردن" که در اين دادگاه ها مي گويند) کم تر مي شد. هرکس مي رفت سراغ فرد مورد نظرش و اين قدر از کُد هاي پيچيده استفاده نمي کرد.
اين ظاهر قضيه است که فکر مي کنند غرب را کثافت برداشته... اين جا بدتر است! باور کنيد! لا اقل آن جا هر دو طرف مي دانند چه کار دارند مي کنند ولي اينجا چي؟!!
خيلي احساس بدي است وقتي بداني تو را فقط به خاطر يک چيز مي خواهند!! انسان بايد فرقي با يک ابزار داشته باشد نه؟!
هميشه دلم مي خواست براي يک مدت کوتاه جاي ..... بالاخره يک روز داستانش را تمام مي کنم.
بالاخره يک روز....
اميدوارم اين هم مثل اتاق مرتب کردنم نشود.
پ. ن: موضوع را خلاصه نوشتم شايد چون لزومي نمي ديدم همه چيز را توضيح بدهم؛ اين چيزها را هميشه در اطرافمان مي بينيم.
ج.ا.م: صورتی نوشتن من منطق خاصی ندارد! فقط به این دلیل ساده صورتی می نویسم که این رنگ را دوست دارم.
سانسور رفته تو خونِمون! باید کلی با خودمون کار کنیم.
پس فعلا من یک کمی کار دارم!
ج. ا.م (جدا از موضوع): توقع نداشته باشید از اوضاع بی ریخت جنگ و کشتار و... بنویسم! من سعی می کنم زیاد راجع به این خبرهای بد کنجکاوی نشون ندم چون کاری جز حرص و غصه خوردن از دست ما بر نمیاد. فقط همینقدر می گم که جنگ بدترین و وحشتناک ترین اتفاقی (نه! فاجعه ای!) است که آدم ها به بار میارن. همه ی آدم ها که نه! حکومت ها تصمیم می گیرن و این وسط مردم کشته و آواره می شن. (به این می گن تقسیم کار!!) امیدوارم هیچ وقت مجبور نباشم از نزدیک جنگ رو ببینم.
باز هم شروع شد نخواستن هايم.
نه نمي خواهم باور کنم! باز هم نمي خواهم!
کاش واقعيت دست خودم بود.
در برابر واقعيت شبيه بچه ي ضعيفي هستم که در حالي که پاهايش را بر زمين مي کوبد يا گريه مي کند، "نه" مي گويد و تقاضاي "بي جا" و "نا معقول!" دارد و کسي هم به او اعتنا نمي کند.
آره مثل بچه ي گستاخي که با پدر و مادرش مخالفت مي کند و نظر تحميلي آن ها باب ميلش نيست!
مثل يک بچه ي نفهم که نمي فهمد در نهايت بايد تابع رييس بود! البته اگر رَييسي در کار باشد!! ؛ با اين خَر تو خَري که من مي بينم...
اصلاً چرا بيخودي انتظار دارم دنيا زيبا تر و تميز تر از اين باشد؟!
خدا بي سليقه بوده شايد؟!
(باشه بابا زبونم رو پيشاپيش گاز مي گيرم؛ به دماغ ِ درازم هم کار نداشته باشيد)
بايد بروم عينک فروشي ببينم عينکي دارند که دنيا را بهتر از ايني که هست نشان بدهد؟! ممکن است ژاپني ها اين را هم اختراع کرده باشند. به جاي اختراع چيزهاي بيخود اين يکي را زودتر اختراع کنيد لطفا! من پيش خريد مي کنم. (البته قسطي؛ مي دانيد که اوضاع جيبم... با اين گراني...اِاِاِاِِِِِِاِ...بابا کي حرف سياسي زد؟!)
اين روزها به نظرم اعتماد کردن کار حضرت فيل است!
و من بي آنکه بخواهم باز حضرت فيل مي شوم، باز هم! (فکر کنم خدا هم هرگز قبل از مبعوث کردن پيامبرانش از آنها راجع به اين کار نظرخواهي نمي کرد.)
پ. ن1: مرا درياب؛ خسته ام!
پ. ن2: راستي اين حضرت فيل کي هست؟ اصلاً چه اهميتي دارد؟!
پ. ن۳: دنبال قسمت اول عنوان این پست نگردید.(ثبت موقت شد!)
بعضي وقت ها از بيان احساسم و فکرم عاجز مي شوم. يعني فکر مي کنم هيچ جوري نمي توانم با کلمات، جملات، و کلاً زبان چيزي را که در سرم مي گذرد انتقال دهم. و معمولا آن قدر سخت مي شود که فکر مي کنم براي نوشتن بروم سراغ موضوع ديگري. مثل الان. ولي بالاخره بايد بنويسمش؛ حتي اگر چيزي را که واقعا حس مي کنم انتقال ندهد. حتي اگر موقع نوشتن چيز ديگري بشود.
گاهي اتفاق مي افتد که براي چند لحظه احساس مي کنم چيزهايي که مي بينم و تصوري که از موقعيت خودم در آن لحظه دارم، واقعي نيستند؛ مثل اينکه اين موقعيت را در خواب مي بينم يا فقط فکر ِ من است! نه واقعيت! و سعي مي کنم چِک کنم ببينم واقعي است يا نه. معمولا در روزهايي اين احساس را پيدا مي کنم که با روز هاي ديگر فرق دارد. مثلا وقتي با عده اي به خارج از شهر يا مسافرت مي رويم و ... گاهي فکر مي کنم فضا نوردها وقتي از زمين دور مي شوند يا وارد سياره ي ديگري مي شوند چه احساس يا تصوري دارند. احتمالا در آن لحظات به چيزي از زندگي عادي؛ مثلا تلفني که با فلاني داشته اند، يا اتومبيلشان که در تعميرگاه است و... فکر نمي کنند. اين لحظه ها يک جور خلسه است انگار.
گاهي پيش خودم تصور مي کنم همه ي دنيا همين دنياي من است. هر اتفاقي مي افتد در زندگي من است. حتي آدم هايي که نمي شناسم و ممکن است در خيابان و جاهاي مختلف ببينمشان نقش سياهي لشکر را در دنياي من دارند. بعد جور ديگري فکر مي کنم: هر کدام از اين آدم ها هم دنيايي براي خودشان دارند که من نقش سياهي لشکر (مثل عروسک خيمه شب بازي يا مثل يک سايه) را در دنياي آن ها به عهده گرفته ام... چه قدر دنياهاي مختلفي وجود دارد! گيج مي شوم... اَاَ اَه ه ه... باز هم نتوانستم درست بيان کنم. اين جور وقت ها فکر مي کنم اگر خدايي وجود داشته باشد امکان ندارد خودش از دنياي همه ي اين آدم ها سر در بياورد. مگر آن که به تعداد همه ي آدم ها ناظر وجود داشته باشد که نقش هر کدام فقط فضولي کردن و جاسوسي در يکي از اين دنيا ها باشد و از درون مغز يکي از اين آدم ها به دنيا نگاه کنند.
آن قدر سريع همه چيز تغيير مي کند که فرصت نمي دهد گذشته را يک جاي مطمين در ذهنمان ذخيره کنيم. مثل ويروس هاي کامپيوتري مي ماند؛ قبل از اين که فايل هايت را جايي save کني کامپيوتر زندگيت خود به خود و خارج از اراده ات restart مي شود و تو مي ماني با حسرت فايل هاي از دست رفته و اينکه چه طور با تغييرات جديد کنار بيايي.
آن وقت ها معمولا هفته اي يک بار همديگر را مي ديديم؛ يا شما مي آمديد پيش ما يا ما مي آمديم خانه ي شما. حالا فقط مي توانيم هفته اي چند بار chat کنيم. اين تغيير بزرگي است. بايد ياد بگيرم چه طوري ايميل و چَت را جايگزين ديدار هاي طولاني و راحتمان کنم. هر چيزي مي تواند بهانه اي شود براي مرور خاطرات گذشته ام با شما. اگر حافظه و قدرت يادآوري خاطرات را از انسان مي گرفتند، ازش چيز زيادي نمي ماند.
خ.ا. م۱: پست قبلی از آن پست هایی بود که خواننده هاش بیشتر از نظراتش بودند. البته تقریبا همیشه اینطوریه چون همه اهل نظر گذاشتن نیستند ولی در پست قبلی تفاوتش چشمگیر بود! اگه جامعه شناس باشید می تونید این رو تحلیل کنید. ![]()
خ.ا. م۲: جواد جان مثل اینکه قرمه سبزی دوست داری. ولی من ماکارونی رو ترجیح می دم اون هم با سويا!! تازه خوبه اينجا صورتيه و سبز نيست! نمي دونم چه طوري ياد قرمه سبزي افتادي.
خیلی عصبانی ام! اول از همه چرا اینجا ایموتیکن عصبانی نداره؟؟ مگه یه وبلاگ نویس حق نداره عصبانی بشه؟؟ حالا که اینجوره مطلبم رو با قرمز می نویسم!
وبلاگ "از زمین و زمان و هری پاتر" مطلب من رو کلهم بدون هیچ تغییری گذاشته تو وبلاگش (البته فروردین این کار رو کرده ولی من تازه تصادفی فهمیدم!) و نه تنها هیچ اسم و لینکی هم از من نیاورده بلکه کلا مطلبو به اسم خودش تموم کرده! نکته ی خیییییییییلی خییییلی جالب اینه که هرجای وبلاگش کلیک راست کنی بار اول ارور میاد: "اینبار بخشیدم.جرات داری یه بار دیگه کلیک راست کن!" بار دوم به بعد که کلیک راست کنی ارور میاد:" ضایع شدی؟" و دیگه تو پنجره ی وبلاگ هیچ کاری نمی تونی بکنی جز اینکه end task کنی! خوب معلومه! وقتی یکی کارش دزدی از وبلاگ دیگران باشه حواسش هست که کسی از وبلاگش چیزی ندزده.
بیشتر وبلاگ های ایرانی هری پاتر متاسفانه اصلا قابل اعتماد نیستند! حتی به هری پاتر و رولینگ هم خیانت می کنند. (از خودشون جلد جدید هری پاتر در میارن یعنی مثلا قبل از اینکه هری پاتر ۶ در بیاد یک عده احمق و بیکار و دوباره "احمق" و دزد برداشتند جلد ۶ رو بنا به تخیل بی مزه و بسته اشون نوشتند و در واقع گند زدند و.... قانون کپی رایت نداشتن یعنی همین!)
من برای همین آدم شبه دزد کامنت گذاشتم (در واقع برای مطلب خودم تو وبلاگ اون کامنت گذاشتم!! جالبه؟) و کارش رو بهش تذکر دادم. اگه زودتر مطلبمو برنداره حالشو می گیرم! مطلب من مهم نیست! مهم اینه که یک ذره ادب بشن و معنی کارشون رو بفهمن!
امروز تصادفا از يک وبلاگ همجنس گرا سر در آوردم. تازه دو سه روز است - بعد از يک سال و نيم وبلاگ نويسي!- براي وبلاگم شمارش گر گذاشته ام. راستش زياد برايم مهم نبود چون هيچ شمارش گري مشخص نمي کند چند نفر از کساني که وارد وبلاگت شده اند، نوشته هايت را خوانده اند و چند نفرشان راه گم کرده اند و از وبلاگ تو سر درآورده و احتمالا بعدش از وبلاگ خارج شده اند.
خلاصه سايت شمارش گر وبلاگم مشخص مي کند که بيننده از کدام لينک و کدام سايت به وبلاگ راه پيدا کرده و از طريق يکي از همين لينک ها – که جستجوي google بود- و وبلاگ بد بخت من هم جزو نتايج جستجو بود، اسم آن وبلاگ به چشمم خورد. اسمش هم تابلو نبود وگرنه تا حالا فيلتر شده بود. (اگر مي توانستم از بابت پست هايي که در آينده در وبلاگش مي گذارد مطمين باشم ، لينکش را مي گذاشتم تا شما هم ببينيد و بخوانيد.
اتفاقا مطالب بدي هم نداشت. يکي از پست هايش دلايل بروز همجنس گرايي را از ديد دانشمندان مختلف بررسي کرده بود. (که يکي از دلايلش ژنتيک بود.) وبلاگ خواهان آزادي اجتماعي همجنس گرايان بود.
از نظر ما که مثل آن ها نيستيم معمولا همجنس گرايي غير قابل تحمل مي آيد. البته اين احساس بيشتر به خاطر ناشناخته بودن و ناپسند شمرده شدن ِ آن در جامعه ي ماست. ولي بعضي از نوشته هاي آن وبلاگ مرا متاثر کرد. شايد خودم شخصا نپسندم و برايم غير قابل درک باشد اما به عنوان اقليتي که از جامعه طرد مي شوند و مجبورند هميشه خودشان را سانسور کنند تا مورد بدرفتاري و سرزنش ديگران و يا به قول خودشان "خشونت" قرار نگيرند، دلم برايشان سوخت. الان مورد دختر پسرها تا حد زيادي عادي شده و "تقريبا" در همه ي محله ها حتي محله هاي جنوب شهر هم ديدن دوست دختر، دوست پسر ها عادي است.
اگر من جزو يکي از اين همجنس گرا ها بودم، شايد از ديد مردم که به چشم موجودي منحرف و ... به اين عده نگاه مي کنند، بيشتر رنج مي بردم تا از نداشتن آزادي.
من تا قبل از خواندن اين وبلاگ، دلم برايشان نسوخته بود. اين وبلاگ و وبلاگ هاي مشابهش که به آنها لينک داده بود، تلاششان براي آگاه کردن مردم نسبت به اين مساله و به دست آوردن آزادي اجتماعي بود. گويا با فيلترينگ هم به شدت دست و پنجه نرم مي کنند.
اين بيچاره ها نبايد ايران به دنيا مي آمدند. (حداقل تا 30-20 سال آينده!)
نظر شما چیه؟ لطفا با تعصب نظر ندهید.
خ . ا. م: راستی! دوستانی که در "دو در دو" عضو هستید اگر ما رو هم قابل دونستید معرفی کنید ممنون می شم. سایت خوبیه.
تو اين جَو فوتبالي لابد من هم بايد اين وسط بوق (!!) بزنم!
چه خبر شده؟! از وبلاگ هاي زنان گرفته تا وبلاگهاي سياسي و کاريکاتور و .... همه چند تا از پست هاشونو توپ 40 تکه گذاشتند! اونم از نوع جام جهانیش! چه قدر هم داغ هستن! من اصلا درک نمي کنم. من بيشتر ترجيح مي دم خودم فوتبال بازي کنم تا از توي تلويزيون ببينم. فوتبال ديدن از تلويزيون برام مثل آتاري بازي کردنه! جذب مي کنه ولي خوب....!؟!
تازه واقعا نمي فهمم چي مي شه که يک عده طرفدار يک تيم خاص ميشن. طرفدار تيم يک کشور خارجي شدن برام قابل درک تره چون ممکنه مثلا مردمش مثل ما جهان سومي باشن و دلمون بخواد در مقابل يک تيم کله گنده ي اروپايي ببرن اما اين که يک عده طرفدار استقلال و عده اي طرفدار پرسپوليس مي شن و هر دو دسته براي تيمشون سر و دست مي شکنن ديگه چه دليلي داره؟! پس چرا من اينا رو نمي فهمم؟ شايد طرفدار يه تيم خاص شدن دلايلي مثل خوشگلي يا خوش تيپي يا مدل موي باحال يک بازيکن باشه؟
فوتبال فقط یه بازیه!! بازی رو هم نباید زیاد جدی گرفت. بعضی وقت ها آدم بزرگا بازی رو جدی می کنن تا بچه ها برن دنبال نخود سیاه!
پ. ن: غضنفر راستي استقلال آبي بود يا قرمز؟؟؟؟؟؟ چي؟ فرق نمي کنه؟ آها!
چه خوش خيال بودم. فکر مي کردم از فرداي کنکور هر کاري دوست دارم مي کنم و حسابي کِيف مي کنم. فکر نکرده بودم بعد از کنکور فقط بلاتکليفي و دل شوره براي آدم مي ماند.
بعضي از کارهايي را که مي خواستم انجام بدهم احتمالا انجام خواهم داد ولي شايد به اندازه اي که فکر مي کردم، از انجامشان لذت نبرم. کارهاي اجباري که هيچ! هيچ وقت لذت بخش نبوده و نيستند! مثلا مرتب کردن اتاقم. فکر کنم کار تقدير بوده که اتاق کوچک طبقه ي سوم، در قسمت شمال خانه هيچ وقت بيشتر از يک هفته مرتب نباشد و در مجموع کم تر از يک ماه در سال (نسبتا!) مرتب باشد.
هفته ي قبل از کنکور فکر مي کردم کنکور را که دادم با فاصله ي کمتري در وبلاگم مي نويسم. وقتي درس داشتم خيلي چيزها از ذهنم مي گذشت که مي خواستم آنها را بنويسم ولي وقت نداشتم. (البته بعضي هايشان را در دفترم مي نوشتم.) انگار هر وقت محدوديت بيشتري داري ، بيشتر به کارهايي که نمي تواني انجام بدهي کشش داري. مثلا امسال خيلي دلم مي خواست بروم کوه. بر عکس سال هاي پيش که کوه رفتن و نرفتن برايم زياد هم فرقي نداشت. از قبل از عيد تا چند روز پيش از کنکور، بيشتر روزها در خيالم کوه مي رفتم. حتي صداي سنگ ها را در زير پايم مي شنيدم. در سکوت کوه صداي قرچ قروچ سنگ ها را گوش دادن خيلي لذت دارد. صداهايي هماهنگ با قدم هايت. صدايي که فقط در کوه، آن هم در جاهاي خلوت ِآن مي شنوي. (هرچه بالا تر مي روي، آدم ها هم کمتر مي شوند) جاهايي که از ازدحام آدم هايي که هر کدام با بي اعتنايي راه خودشان را مي روند، خبري نيست. و صداي آهنگ هاي پوچ و پرسر و صداي ضبط صوت هاي کوچک را هم نمي شنوي.
در خيابان ها فقط مي تواني نگاه هاي سرد و بي تفاوت را ببيني. کمتر کسي را خندان مي بيني. گاهي هم مي تواني صداي خنده هايي خشک و زود گذر را بشنوي. خنده هايي تصنعي و زودگذر که چيز زيادي به آدم نمي دهند. بعضي ها با هم راه مي روند، حتي دست در دست هم ولي انگار باز هم تنها هستند. انگار از روي بيکاري با هم مي روند نه براي تنها نبودن. انگار هرکس فقط مي خواهد راه خودش را برود. کجا؟! نمي دانم. هرکس جايي مي رود. چهره ها يا غمگينند يا سرد و خاکستري. چهره هاي الکي خوش را هم مي بيني؛ با نگاه هايي که دور تر از 3 متر را نمي بينند و معلوم نيست براي چه خوشحالند. شايد تصادفي گوشه هاي لبشان به جاي اينکه به سمت پايين متمايل باشد، رفته است به سمت بالا. وقتي از خانه بيرون مي روم، اگر بي حوصله يا خسته نباشم، فقط تماشا کردن بچه ها برايم جالب است. همه چيزشان جالب است. فقط بعضي وقت ها آدم بزرگ ها بچه ها را خراب مي کنند.
ديروز اولين کنکور جدي را دادم. (يعني به غير از کنکورهاي آزمايشي) و به عنوان اولين تجربه، برايم عجيب بود. اين که خيلي عادي توي يک سالن تربيت بدني که حالا پر از صندلي شده بنشيني و سرنوشتت را حداقل براي يک سال بعد رقم بزني. همين چند ساعت مي تواند سر نوشت ساز باشد. همين چند ساعت سرنوشت کسي که خودکشي مي کند يا تا آخر عمر قرص هاي اعصاب مي خورد و هر سال از تيرماه حالش بد مي شود را تغيير مي دهد.
طبق اطلاعيه ها در حوزه ساعت 2:30 بسته مي شد و بايد يک ساعت زودتر از بسته شدن درها آنجا حاضر مي شديم؛ ولي در ها تازه ساعت 2:30 باز شد! جلوي نرده هاي دانشگاه الزهرا (که محوطه اش به باغ مي ماند) صحنه هاي جالبي مي ديدي. بعضي ها داشتند قرآن و دعا مي خواندند. تعداد بيشتري با هم مشغول حرف زدن بودند و باز از اين تعداد، عده اي در حال خنديدن! (براي روحيه دادن خوب بودند!) چند نفر داشتند درس مي خواندند!! به ما گفته بودند از يکي دو روز قبل ديگر درس را کنار بگذاريم. اين چند نفر مرا ياد امتحانات مدرسه مي انداختند. خود من تا دم در سالن هم کتاب را مي بردم و لحظه هاي آخر هم با دلهره کتاب را ورق مي زدم. ولي اين کنکور بود! دلم مي خواست بروم و بگويم:"ببخشيد اين تست هايي که داريد مي خونيد، الان قراره همينها بياد؟!" لَجَم را درآورده بودند! بعضي آدم هاي خودخواه تر توي ماشينشان –که درست جلوي دانشگاه و کنار ما پارک شده بود- نشسته بودند و براي اين که خنک شوند، ماشين را روشن گذاشته بودند (و متعاقبا کولر را) و ما مجبور بوديم دود بخوريم و گرم تر هم بشويم.
من و بابام مثل خيلي ها نشسته بوديم روي جدول و از بين نرده ها محوطه ي سبز دانشگاه و البته بعضي سوژه ها ي جالب را تماشا مي کرديم. بابام از آنجايي که مثل من اضطراب نداشت بعضي وقت ها با خنده به سوژه اي (مثل يک گربه که با حالت جالبي از جلوي کلاغي رد مي شد و يا بعضي آدم ها که کارشان از آن گربه هم جالب تر بود!) اشاره مي کرد و من هم که مي خواستم حواس خودم را پرت کنم تا اضطراب نداشته باشم، از حرف زدن در مورد آن استقبال مي کردم.
بالاخره در را باز کردند. در سالن تربيت بدني (جايي که بايد امتحان مي دادم) يک سوم هم مدرسه اي هايم را ديدم. بچه هاي کلاس ما هيچ نشاني از اضطراب نداشتند و کنار هم ايستاده بودند و با هيجان با هم حرف مي زدند(گويا خاطره يا ماجراي جالبي را تعريف مي کردند) و مرا ياد وقت هايي مي انداختند که سر کلاس منتظر بوديم تا معلم بيايد.
کنکور چيز جالب تري نداشت جز اينکه سوال هاي اختصاصي (به جز درک عمومي هنر) به شدت سخت و مسخره بود! دلم مي خواست با طراحان بعضي سوالات، خصوصا سوالات رياضي فيزيک و موسيقي ملاقات حضوري داشته باشم تا بيشتر از وجود چنين طراحان نخبه و البته ابلهي فيض ببرم و کار احمقانه اشان را با رُک ترين جملات بهشان گوشزد کنم!
براي سوالات عمومي هم طبق معمول وقت کم آوردم.
ديروز با هرکس بعد از کنکور تلفني صحبت کردم سرحال و خندان صحبت کردم (طوري که يکيشون که با من کنکور داده بود بهم گفت اميدوارم سالم شي!!) و اين مشکل من است که بعضي وقت ها از ناراحتي مي خندم! در عوض امروز صبح از نا اميدي گريه کردم و اعلام کردم که من نمي توانم يک سال ديگر هم براي کنکور درس بخوانم!
اين مطلب ديگر ظرفيتش تمام شد و جايي براي بيان کردن احساس و افکار مزخرفي که اولين بار است -بعد از اين مدت که براي کنکور درس مي خواندم- بهشان فکر مي کنم، باقي نمانده.
خ.ا. م : راستی اگر اندازه ی حروف ریز است لطفا تذکر بدهید.
خستگي، خستگي، بلاتکليفي، خيانت....
به کي؟ نه! به چي! شايد به گذشته! شايد به چيزي که تبديل به گذشته مي شه.
چند روز است که وضعيت درس خواندنم بدجور به هم ريخته و تقريبا درسي نمي خوانم. همين وقفه بيشتر حالم را بد مي کند. فکر اين که همه دارند شديد درس مي خوانند و من نه تنها بيشتر نمي خوانم، بلکه احتمالا ساعات درسي و به علاوه بازدهي ام کم تر شده، نااميدم مي کند و خودش مانعي مي شود براي درس خواندنم.
نمي دانم چرا همه چيز از کوچک تا بزرگ فکر من را به شدت مشغول مي کند و تمرکزم را روي درس ها از بين مي برد. شايد ظرفيت ندارم!
هيچ چيز به اندازه ي ترديد آدم را آزار نمي دهد. اين که ذره اي هم احتمال اشتباه کردن من وجود داشته باشد؛ و آن وقت هيچ چيز جز عذاب وجدان باقي نمي ماند..... و اگر من اشتباه نکرده باشم شايد عذاب وجدان براي شخصي ديگر؟!.... شايد همه ي اين ها يک بازي است؟! شايد فقط خودم باعث همه چيز بودم. شايد خودم مقصر هستم؟! پس دلايلي که من را به اين فکر واداشت چه؟ اتفاقا با منطق و تجربه هم جور در مي آيند.
بد بيني يا خوش بيني؟ مساله اين است!
ديگر بيش از اين تحمل تعليق را ندارم! اصلا صورت مساله را پاک مي کنم. فراموش مي کنم! مهم نيست. به خاطر همان چند درصد احتمال ِ اشتباه کردنم پيشاپيش بدون اينکه چيزي ثابت شود معذرت خواستم. و کناره گيري مي کنم از ادامه ي ماجرا.
پ.ن: فقط برای خودم نوشتم. این که چرا بعضی وقت ها توی دفترم می نویسم و بعضی وقت ها در وبلاگم دلیل مشخصی ندارد. ولی چیزی که مسلم است این است که بعضی وقت ها فقط به نوشتن احتیاج دارم.
فعلا که کار دارم! بعدا عنوان هدف کلی رفتاری -اجتماعیم(!) را عوض می کنم و می گذارم: هیچ وقت از هیچ کس کوچکترین توقعی نداشته باش!
آدم ها هنوز ناتوان تر از این هستند که بشود رویشان حساب کرد! (یا شاید بی ثبات تر!)
هر وقت توانستم به هدف بالا برسم حتما جزو معدود افرادی می شوم که این طلسم را شکسته ام! چون حتی "سلام" هم توقع ایجاد می کند! چه برسد به خیلی چیزهای دیگر!
پ ن ۱: مشکل من پر توقع بودن نیست! مشکل من .... آدم ها خودشان را جور دیگری معرفی می کنند و بعد نمی توانند از پس انجام دادن همه ی رفتار هایی که ازشان انتظار می رود بر آیند! این درواقع یک تپق زدن در بازیگری است. بازی کردن نقش هایی که انتخاب می کنیم!
پ ن ۲: شاید آدم های بد بین خوشبخت تر باشند!
خ.ا.م: خیلی حرف دارم ولی وقت ندارم! همیشه وقتی بیشتر حرف داری کم تر می تونی بگی! این یک قانونه! (؟)
ديگر کسي را دوست نخواهم داشت
ديگر احساس کسي را از پشت نگاه هايش نخواهم فهميد
ديگر طنين صداي رابطه را نخواهم شنيد
ديگر بوي احساس را تجربه نخواهم کرد
ديگر روياي کسي را نخواهم ديد
ديگر حسرت نخواهم خورد
ديگر پشيمان نخواهم شد
ديگر اشک نخواهم ريخت
ديگر از لمس کردن ِ "کوک ِفلزي"ِ پشتم نخواهم ترسيد
ديگر از برق سرد و خاکستري "خوشبختي" در ذهنم نخواهم خنديد!
جمعه 29/2/85
آقا كوچولوي من! 
چه قدر صبور بودي اين مدت! نمي دانم با آن دل كوچكت چگونه تحمل مي كردي؟! در حيرتم كه تازه فهميده ام تو با وجود موهاي مشكيت چه قدر شبيه شازده كوچولو هستي. آقا كوچولوي من كي به تو گفته بود مجبوري احساست را پنهان كني؟! مي دانم چه قدر دل كندن از سیاره ات و گل سرخت برايت ناگوار بود. گل سرخت كي بود؟ پرنيان، پرنديس؟ دوستشان دارم! چون تو دوستشان داري. قول مي دهم به جاي تو بهشان سر بزنم و دوستشان داشته باشم.تو بر مي گردي! مي دانم. شازده كوچولو هم آخر برگشت.
يادت هست يك بار گفتي "چرا شما همه اش به فكر بزرگي هاي من هستيد، به فكر بچگي هاي من نيستيد!" ؟ اين آدم بزرگ ها همينجوري اند شازده ي من! شايد فكر مي كنند تو آن اسباب بازي هاي گران و نو را كه آنجا برايت مي خرند، بيشتر از اسباب بازي هاي كهنه و قديمي ات در اينجا دوست خواهي داشت! شايد قرار است در آنجا اتاقي زيبا تر از اتاق كوچولوي خودت در اينجا داشته باشي، اما من حتم دارم كه تو سياره ي كوچولوي خودت را از همه جا بيشتر دوست داشتي.
آقا كوچولوي من! مي دانستي از بيشتر آدم بزرگ ها، بزرگ تر هستي؟! با آن قامت ظريفت جاي همه ي آنها دوست مي داري و زيبا فكر مي كني. اميدوارم وقتي بزرگ شدي، مثل آنها كوچك نشوي!! (چقدر براي بزرگ شدنت نقشه مي كشيدم و خيالبافي مي كردم اما شايد ديگر نمي توانم مثل قبل شاهد بزرگ شدنت باشم. فكر مي كنم در آينده يا نابغه ي نقاشي/هنر شوي يا رياضي)
ديشب غصه دار بودي از اينكه با "آقا سيبيلو" خداحافظي نكردي. راستش را بگو! اهليش كرده بودي نه؟ نكند آن گربه، روباه اهلي تو بود شازده كوچولو؟! بهت قول دادم كه به جاي تو، با او خداحفظي كنم و بگويم شروين مي خواست با تو خداحافظي كند. اما نمي دانم بتوانم به قولم عمل كنم يا نه! تو كه بهتر مي داني آدم بزرگ ها چه قدر دروغ گو هستند! خواهش مي كنم به ما حق بده. ناچاريم دروغ بگوييم وگرنه چه طور مي توانيم كارهاي زشتمان را توجيه كنيم؟! مي دانم تو هم نمي تواني به قولت عمل كني اما اين از احساس گناه ما كم نمي كند چون مي دانم باز هم به خاطر آدم بزرگ هاست كه نمي تواني به قولت عمل كني! شرمنده مي شوم! مي داني كدام قول را مي گويم؟ ازت قول گرفتم با هركس كه ايران آمد، تو هم مثل چمدان با آنها بيايي. مي داني چرا؟ چون هيچكس بدون چمدان سفر نمي كند، مگر شازده كوچولو!
اين چند روزه بعضي از خاطراتم را با تو مرور كردم - ولي زياده روي نمي كردم چون همينجوري هم از رفتنتان غصه دار بودم-؛ اين كه چه قدر كوچولو بودي و من چه طور تو را با آن موهاي مخملي ات در آغوش مي گرفتم بدون آنكه خسته شوم. اين كه چه قدر كالسكه ات را دوست داشتي و حتي در خانه هم توي آن مي خوابيدي.
امروز صبح با سياره ات خوب خداحافظي نكردي. مي دانم كه از خداحافظي كردن كه سخت ترين كار دنياست خسته شده بودي.

پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردني ست...
" فروغ"
( این شعر فروغ -که تایپوگرافی اش هم یک سال است که در اندازه ی ۱۰۰در۷۰ روی دیوار اتاقم است،- از دیروز تا حالا در ذهنم تکرار می شود.)
آخر امروز روز خداحافظي با ديدارمان بود.
خوشحالم كه توانايي گريه كردن را داريم.
حالا مي فهمم چطوري مي شود با ""I hate TV shows و" all!!( TV shows) *u*k" كه گاه گاه تو بعضي پروفايل هاي orkut خاك گرفته مي ديدم، ارتباط برقرار كرد! نمي دانم آنها از چه روي اين جملات را نوشته اند ولي من هم الان اين جملات را مي پسندم.
"شوي تلويزيوني ِ پرچونه!!" و "با بهروز رو اِير هستيم!" خيلي كمك كرد با جملات بالا ارتباط برقرار كنم!
و كمك كرد بيشتر بفهمم مردسالاري مرز جغرافيايي ندارد. فرقي ندارد از لُس آنجلس حرف مي زند يا از قم يا از ولنجك يا از حلبي آباد! نمايندگان 99% مردان چقدر جذاب و با اطمينان آن 1% را "احمق" و ... خطاب مي كنند و زنان ساده كه حرف هاي آنها را تاييد مي كنند گويا فراموش كرده اند كه خودشان هم از نظر مجري و جماعت ِ "راستگو فقط پشت خط و بدون اعلام هويت!" جزو همان جماعت "زن" كه غيره و غيره است محسوب مي شوند.
ولي اين شوي تلويزيوني يك حُسن فوق العاده دارد! آن هم اينكه مي توانيم حرف هاي از ته دل جماعتي را كه هر روز قيافه ي روشنفكري به خود مي گيرند و اُدكلن انسانيت مي زنند تا عرق حيواني اشان را پنهان كنند، بشنويم و دست از خوشبيني خودمان بر داريم. چه وقيحانه و با اعتماد به نفس عقايد واقعي اشان را به زبان مي آورند وقتي كسي نيست كه بشناسدشان و مچشان را بگيرد كه؛ " تو هموني نبودي كه فلان روز ادعاي فلانت سر به آسمونا مي كشيد؟!"
تا چند ماه/ سال... پيش فكر مي كردم هركس شعرش را به پوينده و مختاري تقديم مي كند يا سر خاك شاملو مي آيد يا سالگرد فلان اتفاق مي رود يا از آزادي و ... حرف مي زند لابد "انسان" است. ولي روز به روز بيشتر مي فهمم كه انسانيت به حرف و ادعا نيست.
"انسانيت" هم از آن واژه هايي است كه معني لغوي اش متضاد معني جا افتاده اش شده؛ گويا فراموش كرده ايم همه ي كارهايي را كه ما "غير انساني" و خلاف "انسانيت" مي دانيم، از "انسان" سر زده است! نه از حيوان! گرچه انسان ها هم همان حيواناتي هستند كه روي دو پا راه مي روند و"خوش پوش" و "خوش برخورد" شده اند! گيج مي شوم با اين بازي كلمات و معاني!!
و تا اندي پيش هنوز دلم مي خواست وسيله اي اختراع مي كردم كه بتوانم با آن ذهن و فكر ديگران را بخوانم ولي حالا خوشحالم كه نمي توانم چنين كاري كنم چون در اين صورت احتمال خودكشي كردنم بالا مي رفت!
پ. ن1: من بايد قبل از اينكه كنكوري مي شدم ورودي مغزم را مي بستم! اِاِاِ... پس چه طور درس ها را وارد مي كردم؟! آها! خوب يه سيستمي هم تو مايه هاي دستگاه هاي فرودگاه مهرآباد (همان كه سه شنبه دوباره چشمم بهش مي افتد! L) كه چمدان ها را چك مي كند اختراع مي كردم كه فقط محمولاتِ (بخوانيد مهملات!!) درسي را وارد كند. آخر اينها كه در كنكور سوال نمي آيد. حتي در سوالات معارف اسلامي هم كه گويا "معنوي ترين!" بخش كنكور هستند!؟ ، نمي پرسند كه نظرتان راجع به انسانيت چيست؟ يا از فلان رمان چه برداشتي كردي؟ يا از فلان اتفاق چه تجربه اي كسب كردي؟ يا "كيك زرد" خوشمزه بود؟ و .....
پ. ن2: تا فوران ِ فكري/ذهني/روحي/رواني ِ بعدي...!
از دنیای واقعی داره حالم به هم می خوره! بدی اینترنت اینه که کاملاْ مجازی نیست! یعنی نمودی از دنیای ماست. فقط خوبیش اینه که بیشتر از دنیای واقعی روش تسلط داری و بیشتر می تونی انتخاب کنی که چی ببینی.
اصلا کاش من خودم یه آدم مجازی بودم. یه آدم مجازی در حد شخصیت های داستانی! یا ای کاش این دنیایی که دارم می بینم مجازی بود و دنیای واقعی یه چیز دیگه بود! یه دنیای خیلی بهتر! که .....
خدا...؟؟؟؟؟ نه اونو ولش کن!
----------------------------------------------------
زمان لعنتی! می دونم که حالم رو بهتر می کنی. می دونم که چیزایی رو که برام هضم نمی شن سبک تر می کنی. آره! می دونم. چیزای هضم ناپذیر رو کمرنگ می کنی لبه های تیزشون رو محو می کنی. حلال همه ی مشکلاتی! (مثل مار خبیث شازده کوچولو)همیشه! گاهی حل نشدنی اند و کاملا محوشون می کنی. البته نمی دونم این کار رو با همکاری مرگ انجام می دی یا خدا؟! فرقی نداره در هر صورت خودتو و ما رو راحت می کنی. مرسی!
پ ن: جملات صغیر زیر خط چین رو بعد از اینکه برای نیما (دندون یه آدم مرده) کامنت گذاشتم یادم اومد.
در راه بازگشت به خانه بوي بهار را حس مي كنم و آرزو مي كنم وقت داشتم تا در حال پياده روي بيشتر از بوي بهار مست شوم و در خيابان هاي گرم و پر جنب و جوش بهاري بتوانم بيشتر فكر كنم. به همه چيز؛ تغييرات، دلتنگي ها، از دست دادن ها، خاطراتم، حتي به بچه گربه هايي كه سال پيش همين موقع ها وقتي هوا همين بوي خاطره انگيز را مي داد مردند و به يكي ديگر از خاطراتم كه با اين هوا آميخته است تبديل شدند. به اين فكر كنم كه سال ديگر اگر يك دانشجو مثل كرورها دانشجوي ديگر شده باشم، با استشمام اين هوا ياد همين روزها مي افتم كه تمام آرزوهايم را در قبولي كنكور خلاصه كرده بودم و لبخندي شبيه به پوزخند مي زنم و فكر مي كنم كه حالا چه آرزويي دارم و چقدر به چيزي كه مي خواستم رسيدم يا چقدر از آرزوي سال پيشم دور شده ام و....
ولي حالا كه وقت ندارم بيشتر از اين خيال بافي نمي كنم. مثل بچه هاي خوب هوس پياده روي را از سرم دور مي كنم، سوار اتوبوس مي شوم و يك راست به خانه مي روم. در اتوبوس مثل اغلب وقت ها جا براي نشستن نيست اما حسرت نمي خورم چون اگر هم مي نشستم بايد به خاطر يكي از اين پيرزن هاي رنجور كه اين چنين مورد بي اعتنايي افراد نشسته قرار گرفته اند دوباره بلند مي شدم. تازه اينجا كه ايستاده ام مي توانم سرم را نزديك پنجره ي كاملاً باز اتوبوس نگه دارم، همه ي باد ملايم بهاري را كه موهاي سركش و باري به هر جهتم را بيشتر به هم مي ريزد، نصيب خودم كنم و به اين فكر كنم كه من در همين لحظه، هم مي توانم خوشحال باشم و از بهار و ديدن مردم لذت ببرم و هم مي توانم از همين چيزها حس بدي پيدا كنم و در افكار تلخي فرو بروم. اولي را انتخاب مي كنم و از شدت تاثير عوامل دروني كه مي تواند هميشه به همه ي عوامل بيروني دهن كجي كند و كار خودش را پيش ببرد، حيرت زده مي شوم.
----------------------------------------------------------
وقتي دوم فروردين يك پست جديد به وبلاگم اضافه كردم، بيشتر فكر مي كردم يك پست "در راستاي فريز كردن" * است. مطمين نبودم كه مي خواهم نوشتن در شازده كوچولو را ادامه بدهم يا نه. ولي الان دارم فكر مي كنم كه بايد در آن پست دوباره به وبلاگم سلام مي كردم و مي گفتم كه من دوباره برگشتم. اين را حالا فهميدم! (شايد بعضي ها ترديد مرا در ادامه دادن، با خواندن نوشته ي 9 فروردين حدس زدند) و باز هم دارم به اين فكر مي كنم كه ما حتي كارهاي كاملاً ارادي خودمان را هم نمي توانيم به درستي پيش بيني كنيم چه برسد به آينده اي كه نمي دانيم چه بر سرمان مي آورد! فكر مي كنم در واقع اين احساسات متغير ماست كه پيش بيني دقيق را درباره ي تصميمات و كارهاي خودمان دشوار يا غير ممكن مي سازد. از نظر من احساس يعني دگرگوني، يعني تضاد، يعني تزلزل، رنگهاي متغير... و "زندگي" هم همين معاني را دارد.
*: به پست 20 بهمن 84 مراجعه كنيد (البته اگر اين قدر كه من فكر مي كنم بيكاريد! :D J )
اعتماد کردن یا اعتماد نکردن... مساله این است!
دلتنگی های دختر خیابان بن بست اول!
عطر شکوفه های بهار نارنج و احساس تنهايي...
آدمك زرد! نفس من با نفس مصنوعي تو گره خورده!
امضا: يك نسل سومی
اوایل قرن بيست و يكم
ديوار هاي خانه ام شيشه اي اند؛ ديوارهايي كه رنگ –و هيچ چيز ديگر- را قبول نمي كنند. هميشه بوده ولي من به تدريج فهميدم. يا نه! شايد ديوارها به تدريج شفاف شدند.
تا حالا در خانه اي با ديوارهاي شيشه اي زندگي كرده اي؟ چشم ها! چشم هاي بيگانه... مي داني چه احساسي است؟!
بايد فكر كنم. بايد بي اعتنايي كرد؟ بي توجه به چشم ها بين ديوار هاي شيشه اي زندگي كرد؟ وقتي كار خطايي نمي كني وجود چشم ها مهم نيست، هر چند آزار دهنده!
ولي بعضي از همسايه هايمان پنهاني زير زميني ساخته اند و مخفيانه در آن ها زندگي مي كنند.(آن چشم ها ديگر نمي توانند زير زمين ها را ببينند) اين هم يك جورعكس العمل و اعتراض است.
ولي نبايد از چشم ها ترسيد!(؟)
وحشتناك است! مي ترسم كم كم تمام خانه هاي شهر ديوارهايشان شيشه اي شود. مي ترسم مردم خودشان با ديوار هاي شيشه اي مخالفتي نكنند!
پ ن: نمي دانم چرا وقتي مي شنوم كه چرت و پرت مي نويسم، بدتر تحريك مي شوم كه همين كار را كنم! (تازه متوجه شده ام كه چرت و پرت يعني كلماتي كه كسي چيزي از آن نمي فهمد. مثل بعضي ازشعرهاي آدم هاي گمنام كه من هم چيزي از آن نمي فهمم. پس زبان هاي خارجي كه ما آن را نمي فهميم هم به گوش ما چرت و پرت اند. ولي بايد يواشكي بگويم كه: چه لذتي دارد چرت و پرت گفتن! حالا مي فهمم چرا بعضي ها شعرهاي چرت و پرت مي گويند)
--------------------------------------------------------------------
كلمات زمخت و ويرانگر... كلمات سرخ، سياه، سبز لجني كه حتي لحظات آبي و سفيد را هم در يك چشم به هم زدن مي سوزانند؛ عين زغال درون آتش: سرخ- زرد- سياه و در نهايت خاكستري مي شوند.
باز هم كلمات كار دستمان دادند، هميشه مي دهند!
لحظه هاي خوب كه به خاطر كلمات ناخواسته خراب مي شوند.
مثل وقت هايي كه باران مي بارد و من حسرت مي خورم كه در خانه ام، افسوس مي خورم كه چه طور لحظات هدر مي روند و مي سوزند. درست مثل حالا.
پ ن1: دوباره به پانوشت بالا مراجعه كنيد! (اين دفعه داخل پرانتز را نخوانيد J)
پ ن2: متن زير نقطه چين ها به متن بالاي آن هيچ ربطي ندارد.(هرچند در اصل قضيه فرقي نمي كند؛ به هر حال فكر نمي كنم گويا باشند)
سال ها تو خالي اند. مثل قالب مي مانند. هيچ ماهيتي ازخودشان ندارند فقط زندگي ما را بند بند مي كنند. هر بند يك دوره از زندگي ماست. با اين حال خوب يا بد بودن اين دوره از زندگيمان را به سال (آن بند) نسبت مي دهيم.
چرا پايان يك بند و ورود به بند جديد را جشن مي گيريم و تبريك مي گوييم؟! با اين كه مي دانيم يك بند به بند آخر نزديك تر شده ايم. اگر اين طور حساب كنيم پس چرا تسليت نمي گوييم؟ مگر مرگ بد نيست؟ آها! براي اين پايان يك بند را جشن مي گيريم كه يك بند ديگر به زندگي بند بندمان اضافه شد و ما هنوز نمرده ايم؛ اين يعني مثبت انديشي و نيمه ي پر را نگاه كردن! ولي كاش مي توانستيم مرگ را هم جشن بگيريم.
و ما هم سال جديد (بند جديد) را جشن گرفتيم ولي الان عزيز ترين كَسَم (يا يكي از عزيز ترين ها) دارد گريه مي كند. مي دانم براي نزديك شدن به بند آخر گريه نمي كند ولي در حقيقت براي همين بندهاست كه گريه مي كند.
مي گويند سالي كه نكوست از بهارش پيداست و از طرفي هم مي گويند جوجه را آخر پاييز مي شمرند. اين قديمي ها استعداد خوبي براي تناقض گويي و گيج كردن "جديد" ها داشته اند! با اين حال من توقع زيادي از بند جديدم ندارم. توقع ندارم همه چيز (كه هميشه خيلي مزخرف بوده) عوض شود. اگر چيزي را كه مي خواهم قبول شوم، خانواده ام سالم باشند و جنگي آغاز نشود (اگر آرزوي بزرگي است مي توانم مختصر تر و در عين حال خودخواهانه ترَش كنم: جنگي در ايران درنگيرد!) براي اين كه از بند جديدم راضي باشم كافي است. زندگي (همين بندها را مي گويم) مرتب توقع ما را پايين مي آورد. چند روز پيش آفلايني شبيه به اين دريافت كردم كه خيلي نامربوط نيست: يك ايراني اگر از گرسنگي نميرد، اگر زير آوار زلزله له نشود، اگر هواپيمايش سقوط نكند، اگر از آلودگي هوا نميرد، اگر از حوادث رانندگي جان سالم به در ببرد، حتماً از خوشحالي مي ميرد! حالا خودتان به مناسبت سال جديد و تهديدات جديد جنگ را هم به اين ليست اضافه كنيد و خيلي چيزهاي ديگر.
ج.ا. م: مي توانيد اين پست را "در راستاي فريز كردن" ببينيد. با اين حال اين را فقط براي خودم نوشتم. تقريباً براي هيچ كدام از دوستان وبلاگي ام كامنت نگذاشته ام و بند نو را هم تبريك نگفته ام كه آنها هم بخواهند بيايند و براي من نظر بگذارند. مي دانم كه خيلي ها (خيلي ها كه مي گويم منظورم عدد
N است) هم مي آيند، مي خوانند ولي نظر نمي نويسند. من هم "شايد" براي اولين بار است كه فكر مي كنم نسبت به كامنت هايم بي تفاوتم. (اين احساسم است نه اين كه بخواهم كسي را به كامنت ننوشتن تشويق كنم) بنابر اين شايد قسمت نظرات را مي بستم بهتر بود اما نسبت به اين كارهم ديد خوبي ندارم.۸۵/۱/۱ حدود ۱۲
انگارهميشه عجيب ترين، جسورانه ترين يا شايد احمقانه ترين تصميمات و تخيلي ترين افكار، شب هايي كه روي تختم وول مي خورم و خوابم نمي َبَرد به سراغم مي آيند.
حدوداً دو هفته پيش ، يكي از همين شب ها را گذراندم؛ از وقتي رفتم تو رخت خواب تا وقتي كه خوابم بُرد، حدوداً سه ساعت طول كشيد و داشتم از دست خودم و فكرهايم ديوانه مي شدم! همان شب بين خواب و بيداري اين تصميم را گرفتم. فكر نمي كنم توي بيداري هرگز به اين نتيجه مي رسيدم!انگار وقتي توي سكوت و تاريكي دراز مي كشي افكارت هم بي پرواتر يا شايد احمقانه تر مي شوند.
خلاصه - به دلايل مختلف- تصميم گرفتم فعلاً دست از وبلاگ نويسي بردارم. شايد در اين مدت بيشترسراغ كاغذهاي دفترچه ام بروم. " درحال حاضر" مي دانم كه بر مي گردم، اما نمي دانم كِي! شايد يك ماه ديگر، شش ماه ديگر يا... هميشه دانسته هاي ما ناقصند! و گاهي كاملاً اشتباه.
دوست ندارم حداقل به اين زودي وبلاگم را از دست بدهم. سعي مي كنم دراين مدت يكجوري - حتي به شكل ِ فِريز شده- نگهش دارم. (يعني شايد براي اين كه بسته نشود چند وقت يكبار به روزش كنم)
تصميم داشتم در اين پست ِ خداحافظي – شايد موقتي- اسم بعضي از دوستاني را كه در اين مدت با من همراهي كردند- حتي كساني كه نظرات چندان دوستانه اي نداشتند- را بياورم.
(البته نه به اين شكل) ولي اين كار را نمي كنم چون ممكن است بعضي ها را جا بيندازم و يا بيش از حد مطلبم طولاني شود. به هر حال در اين مدت دوستان خوبي داشتم و اين يكي از جريانات خوب و شايد پشت صحنه ي وبلاگ نويسي است. چيزي كه فكر مي كنم اين است كه گاهي شخصيت وبلاگ نويس با شخصيت وبلاگش متفاوت است؛ گاهي بهتر و گاهي بدتر است. اين را تا وقتي با وبلاگ نويس برخوردي نداشته باشي و او را نشناسي متوجه نمي شوي.
از همه ي كساني كه مرا همراهي يا تحمل كردند تشكر مي كنم.
فعلاً بدرود...!

دلم برای خاطره های قشنگم می سوزد که دارند محو می شوند.
سرنوشت خاطره ها را (این که فراموش شوند، جزو خاطرات شیرین ما به حساب بیایند یا جزو خاطرات بد ما،) آینده رقم می زند. گاهی چیزهایی که بعداً اتفاق می افتند، باعث می شوند یاد آوری خاطراتی که زمانی برای ما با ارزش بودند، و نمی خواستیم هیچ گاه فراموششان کنیم (حتی جزییات آنها را!) ، برایمان نا خوشایند شود. و کم کم به دست فراموشی می سپاریمشان!
خاطرات شیرینی که داشتم و جزء با ارزشی از زندگی من محسوب می شدند، کم کم دارند فراموش می شوند. به خاطر اتفاقاتی که افتاد و همه چیز را زیر و رو کرد و حتی یادآوری خاطرات شیرین را برای من تلخ کرد؛ یاد آوری آن خنده های از ته دل، آن لحظات لذت بخش که وقتی به انتها نزدیک می شدند، ناراحت می شدم و گاهی احساس دردی در گلویم ایجاد می شد و حتی گاهی چند قطره اشک در پی داشت ، یاد آوری آن زمان های خوش ِ با هم بودن که نمی خواستم تمام شوند و وقتی تمام می شدند تا چند روز بعد به مرور دوباره اشان مشغول بودم. و تا چند روز در کنار زندگی روزمره ام در دنیای متفاوت دیگری هم سیر می کردم؛ دنیای خاطرات شیرینی که هنوز بوی تازگی می دادند. اما دیگر همه چیز تمام شد! دیگر دوست ندارم به آن خاطرات که زمانی شیرین ترین خاطراتم بودند فکر کنم. دیگر دوست ندارم به زمانی که فکر می کردم همه چیز خوب است و هیچ چیز صادقانه تر از ارتباط ما نیست فکر کنم. نمی دانم آن دوران، واقعاً صادقانه بود یا فقط من اینطور فکر می کردم. در این مورد واقعاً به نتیجه نمی رسم!
با صادقانه ترین احساسم همه ی آنها را دوست داشتم، همه ی آن لحظات را! و افسوس می خورم از این که همه چیز تمام شد و از بین رفت! شاید اگر این را می دانستند هرگز همه چیز خراب نمی شد!
خ.ا.م 1: (خارج از متن یا موضوع) : منتظرم ببینم 24 ام بهمن امسال هم مثل دو سال گذشته می شود یا نه؟ تا چند وقت پیش انتظار این روز را می کشیدم، انتظار دیدار دوباره با ظهیرالدوله و فروغ و دوستدارانش. ولی حالا در رفتن تردید دارم!
خ.ام 2: دوست داشتم به کسانی که دفعه ی پیش برایم نظر گذاشته بودند جواب بدهم ولی کامپیوترم به طرز عجیبی قاطی کرده! باورتان می شود کامنت های پست پیشم را خودم تو این یکی دو هفته نتوانستم بخوانم!؟ یکی از دوستانم تلفنی برایم خواند! شاید ویروس « یا حسین» آخر کار خودش را کرد! هنوز نمی دانم چه بلایی سر کامپیوتر فلک زده آمده! فعلاً کاری که هنوز می شود کرد به روز کردن است! من هم که این مطلب را چند روز پیش نوشته بودم.
خ.ا.م 3: پریشب توی خواب و بیداری تصمیم گرفتم بنا به دلایلی حداقل برای مدتی وبلاگ ننویسم. ولی نمی خواهم این، پست ِ خداحافظی ِ-شاید موقتی- ام باشد! فکر کنم پست بعدی ، چنین پستی باشد! باز هم از نظراتتان ممنونم و سعی می کنم یک جوری مشکل کامپیوتر را حل کنم.
هشدار: توصیه می کنم اگه کمبود وقت دارید واز وقتی که می تونستید یه کار "مهم" باهاش انجام بدید دارید می زنید تا وبلاگ منو بخونید (که عمراً همچین کاری نمی کنید!)، جداً این کار رو نکنید چون وقتتون تلف می شه و آخرشم با چند تا فحش صفحه رو می بندید و... خلاصه عواقبش پای خودتون!
کامپیوتر ما چند وقته یه ویروس گرفته به اسم «یا حسین»! احتمالاً مؤمنهای معتقد برای از بین بردن این ویروس کلی دچار مشکل می شن چون باید قبلش به مرجع تقلید مراجعه کنند و فکر نمی کنم فتوا های اونا هم تا این حد به روز و پیشرفته باشه! چند وقت پیش هم مثل اینکه یه ویروس اومده بود که قبل از خرابکاری یه آیه ی قرآن رو می نوشت!
این همه تهران برف اومد دریغ از اینکه اینجا (خونه ی ما) یک میلیمتربرف بشینه! بیخود نیست هر کی یه پولی دستش می رسه می دوه میره اون بالا مالاها خونه/برج می گیره! اون وقت ما فکر می کنیم ندید بَدیدن! تازه به دوران رسیدن و... نگو بنده خدا ها خیلی هم رومانتیکن! (فکر روزای برفی رو می کنن؛ کنار شومینه ی گرم و روبروشون یه منظره ی سفید قشنگ!) خب اینم یه جور تبعیضه نه؟ شاید بشه اسمشو تبعیض برفی گذاشت! عیبی نداره! ما یه کم سطح توقعمون رو پایین میاریم: دیگه آرزو نمی کنم برف بیاد؛ فقط اگه یه کم هوا سرد تر شه، تف های کف خیابون یخ می زنه و می شه روش لیزلیزک بازی کرد! (من از اشخاص ِ حساس که حال تهوع بهشون دست داد جداً پوزش می طلبم! این آدمای بی نزاکت تو اینترنت هم دست از سرتون بر نمی دارن نه؟ ساری!!) مگه نمی گن آفرینش هیچ چیز بی دلیل نبوده؟! این تف ها هم به این فراوونی حتماً یه حکمتی دارن وباید به یک دردی بخورن! فقط تنها اشکالش اینه که کارتن خواب ها ممکنه شب تو خواب از این سر خیابون لیز بخورن برن اون سر خیابون و صبح که از خواب بیدار می شن (البته اگه بیدار بشن!!)، "خونه" ی جدیدشونو نشناسند و غریبی کنند طفلکی ها! البته اگرم تا صبح از سرما مرده بودن که "هیچی!" دیگه ما آدمهای "با وجدان" نگرانی ای در این مورد نداریم. راحت لیزلیزک بازیمونو می کنیم.
من وضعیت درسیم عالیه! فقط کافیه همه ی کنکوری ها یه دفعه وایسَن (یعنی یه چند وقتی درسو بذارن کنار) تا من از همه اشون جلو بزنم!
پرتقال های درخت توی حیاط رو چیدیم. خیلی خوشمزه بودن و اصلاً هم مزه ی بچه گربه و فنچ مرده نمی دادن! طفلکی درختمون یه دفعه لخت شد! چه قدر خسته کننده ست که هر سال میوه بدی، بعد بچینند و دوباره برای سال بعد میوه بدی! یاد « درخت بخشنده» ی سیلورستاین افتادم.
پ ن: لطفاً حداقل این یک پست رو بی تعارف برام نظر بنویسین (البته اگه خواستین بنویسین!) وگرنه ممکنه چرت نویس ها برخلاف علاقه ی شما ادامه پیدا کنه! حتی اگه دیدید با اسم خودتون هیچ جور نمی تونین نظر واقعیتون رو بنویسید، مثل بعضی ها از اسم مستعار(بدون آدرس!) استفاده کنید! (البته خواهشاً فقط همین 1 پست رو)
ج.ا.م : مثل اینکه بعضی ها یک کم مطلب قبلی رو متوجه نشده بودن! حتی بعضی ها تبریک هم گفته بودن! پس احتمالاً با خوندن این مطلب(چرت نویس) متوجه مطلب قبل هم می شید. اگه نه تذکر می دم که؛ به نظر من اصلاً هم گاو و گوسفند ها برای این –که ما بکشیمشون- آفریده نشدن و کاملاً با این حرف مخالفم! شاید اونایی که به تناسخ اعتقاد دارن در این مورد بیش تر با من همفکر باشن.(البته من به تناسخ اعتقاد ندارم. دوباره سوءتفاهم نشه)
دوست دارم هر از گاهی برم کوه.
برم و از اون بالا به شهر نگاه کنم
که توی خاکستری بیمارگونه اش غرق شده
و به یاد بیاورم که چه طور مردم شهر،توی خاکستری های کثیف و بی تفاوت همدیگر را نمی بینند.
از اون بالا ساختمان ها و برج های بلند شهر از یک قوطی کبریت هم کوچکترند.
خنده ام می گیره که چه طور مردم شهرِ خاکستری برای آن قوطی کبریت ها دست به هر کاری می زنند!
و بعد خوشحال می شم از اینکه مردم ِ توی قوطی کبریت های عمودی آن قدر سرگرم به دست آوردن قوطی کبریت های بیشتر هستند که هیچ وقت این بالا نمیان!
حتماً اگر می آمدند و می دیدند که از این بالا قصرهای بزرگ و با شکوهشون حتی از یک قوطی کبریت هم کوچکتر به نظر می رسه، اینجا را خراب می کردند تا دیگه هیچ کس نتونه ببینه این همه تلاش آنها برای به دست آوردن قوطی کبریت های "عمودی تر" چه قدر مسخره ست!
اینجا به یاد می آورم که چه طور مردم شهر توی خاکستری کثیف و بی تفاوتش همدیگر را فراموش کرده اند
وفکر می کنم چرا هر قدر شهرها بزرگتر و مهم تر باشند، خاکستری ترند؟!
ولی وقتی بر می گردم پایین و دوباره توی خاکستری ها وول می خورم، فراموش می کنم که چه طور اینجا آدم ها همدیگر را فراموش کرده اند و شهر چه قدر توی خاکستری بیمارگونه اش غرق شده.
فکر کنم این خاکستری ها فراموشی می آورند!
سه شنبه 1/9/84


دیروز تولد وبلاگم بود ولی کارت اینترنت نداشتم که بیایم تولدش را تبریک بگویم. تا حالا چند بار دید ه ام که وبلاگ نویس ها یک پست "صورتی" به مناسبت تولد وبلاگشان نوشته اند و حتی دیده ام که یک عکس کیک تولد با چند تا شمع هم گذاشته اند. ولی این مدلی اش را ندیده بودم که کسی فردای تولد وبلاگش بیاید و...
خوب...پس وبلاگ ما هم یک ساله شد! خوبه! یعنی من یک سال توانستم این نقش را (البته شاید با کیفیت یا کمیتی نه چندان خوب) به عنوان یک بلاگِر- نه چندان حرفه ای- داشته باشم. پارسال در "یک روز قبل ِ" چنین روزی، وقتی اولین پست را در وبلاگم می نوشتم ، نمی دانستم تا چند وقت می توانم وبلاگ نویسی را ادامه دهم. و حتی به این فکر نمی کردم که شاید وبلاگم به یک سالگی برسد! اما رسید! دراین مدت چندین بار به این فکرافتادم که بروم و یک وبلاگ دیگر بسازم و درآن به طور ناشناس خیلی راحت تر و بدون سانسور بنویسم. اما به دلایل مختلف تا حالا این کار را نکردم.
ساختن این وبلاگ به من کمک کرد که بعضی از افکاری را که از ذهنم می گذشتند و به ندرت آنها را می نوشتم، در اینجا بنویسم. آن تنبلی ای که در مورد نوشتن روی کاغذ داشتم، با نوشتن در وبلاگ تا حد زیادی از بین رفت؛ نمی دانم به خاطر جذاب تر بودن ِ کار با کامپیوتر بود یا به خاطراینکه وبلاگ ارتباطی تقریباً زنده را ایجاد می کند و در هر پست می توانی عکس العمل بعضی از خواننده های مطلبت را ببینی. به غیر از این، وجود این وبلاگ باعث می شد گاهی راجع به مسایل و اتفاقات مختلف هم چیزکی بنویسم که می دانم اگر وبلاگم نبود، راجع به آنها چیزی نمی نوشتم.
با وارد شدن به دنیای وبلاگ نویسی چیزهایی را در این مورد فهمیدم که هیچ وقت اگر خودم وبلاگ نداشتم، نمی فهمیدم؛ اینکه همان روابط ظاهری که در دنیای واقعی وجود دارد، تا حدی به دنیای مجازی هم وارد شده. این را بعضی از کامنت های هر وبلاگ، ثابت می کنند. کامنت هایی که فریاد می زنند نویسنده ی آنها یک کلمه هم از مطالب وبلاگ را نخوانده و فقط مثل یک آگهی تبلیغاتی عمل می کنند که می گوید: به وبلاگ من هم سر بزنید! اینجا بیاید! و... مثلا اگر شما مطلبی 10-15 خطی نوشته باشید با این محتوا که می خواهید همین امروز خودکشی کنید و شاید این آخرین مطلبی است که می نویسید (ولی برای محکم کاری در تیتر و موضوع مطلب اشاره ای به خودکشی نکنید)، تعجب نکنید اگر کسی برای شما کامنت بگذارد که: فلانی جان! خیلی وبلاگ جالبی داری! به من هم سر بزن! یا پیش من هم بیا! یا با فلان مطلب به روزم! سری به این کلبه ی درویشی بزن! و این را هم فهمیدم که همه ی پیوندهای یک وبلاگ واقعاً نقش پیوندی را ایفا نمی کنند و باعث نمی شوند که صاحب آن وبلاگ به پیوند هایش سر بزند. ممکن است یک وبلاگ نویس به بعضی از پیوند هایش چند وقت یکبار هم سر نزند، ولی به بعضی از وبلاگ ها که به آنها لینک نداده مرتب سر بزند.(مثل خودم) موارد دیگری هم هستند که به دلیل طولانی شدن مطلب "بی خیال" آنها می شوم!
راجع به اتفاق وحشتناک سقوط هواپیمای سی ۱۳۰ هم می خواستم یک کم بنویسم ولی باز هم "به دلیل طولانی شدن مطلب" نمی نویسم.(یکی دیگر از موارد وبلاگ نویسی هم این است که همان طور که فرشید هم گفت معمولاً مطلب طولانی را نمی خوانند)
دیگه دل به دل راه نداره!، بن بسته!
توی عصر ارتباطات،
از مسیر دل ها برای راه های ارتباطی و تجاری مایه گذاشته اند گمونم!
ج. ا. م : جواب بعضی از کسانی که در پست قبلی برایم کامنت گذاشته بودند را همان جا (در قسمت نظرات) نوشتم.
دیروز یکی از جمعه های سیاه را گذراندم؛ (البته اگر بخواهم واقع بینانه تر نگاه کنم باید بگویم قرمز-قهوه ای تیره!! می خواستم بگویم خاکستری تیره؛ که دیدم زیادی خوشبینانه می شود!) روزی پر از تشنج، درگیری و جنگ اعصاب! آدمهای عصبانی مزاج که اجازه می دهند عصبانیتشان به راحتی تا هرجا که می خواهد پیش برود، کسانی که هیچ وقت فکر نمی کنند باید به خاطر خیلی از چیزها کمی جلوی خودشان را بگیرند و اصلاً یاد هم نگرفته اند که چه طور این کار را بکنند، خوب بلدند همه چیز را به هم بریزند و خراب کنند.
از خیلی چیزها شاکیم! یکی اینکه چرا به جز افراد انگشت شماری هیچ کس به محیط زیست و حیوانات اهمیت نمی دهد؟ تا آنجایی که فکر کنم به غیر از یکی دو نفر، هیچ کس به خودش زحمت خواندن پست قبلیم را نداد. تا این حد(!!) نسبت به محیط زیست که آینده و سرنوشت انسان هم به آن وابسته است بی تفاوتیم که حتی به خودمان زحمت خواندن را هم در این مورد نمی دهیم! دیگر چه برسد به حیوانات! اگر به جای این مطلب یک نوشته یا شعر مبتذلِِِِ ِ عاشقانه/عامیانه یا یک فکاهی در مورد تفاوت زن و مرد، شباهت دخترها با آدامس!! و... با چند تا عکس رنگ و وارنگ که یک گوشه اش هم یک قلب بی ربط تیر خورده و از این دست می گذاشتم، خدا می داند چند نفر می ریختند اینجا و کامنت های گل و بلبل هم می گذاشتند!
یکی از موضوعاتی که یک روز حتماً باید راجع بهش بنویسم روابط متظاهرانه در وبلاگ هاست و اینکه این ها نمونه ای است از منفعت طلبی و تظاهرهای دروغین که حتی در جامعه ی مجازی هم دست از سر آدم ها بر نداشته!
دیگراینکه چقدر تعجب می کنم از کسانی که با دید تحقیر آمیز و بدبینانه ای که نسبت به دختر ها دارند، مطالب تحقیرآمیزی راجع به دخترها می نویسند با این هدف که بگویند چه قدر سطح فکر دخترها پایین است و به چه چیز هایی اهمیت می دهند و...، در حالی که وبلاگشان پر است از مطالبی که نشان می دهد چقدر سکس ذهنشان را اشغال کرده! چه قدر متنفرم از کلماتِ "ساق های سفید ، برنزه و ..." که اینجور پسرها برای تحقیر کردن دخترها به کار می برند! نمی خواهم همان جملات کلیشه ای و تکراری ِ "همه ی دختر ها که اینطوری نیستند!" و ... را بگویم. فقط می خواهم بگویم شما که خودتان درگیری و ذهن مشغولیتان سکس است، دیگر چه لزومی می بینید که دیگران را در این مورد تخریب کنید؟! شاید اینطوری می خواهید خودتان را تبریه (<--این اِ ی همزه ی لعنتی کجاست پس؟!) کنید و وجدان خودتان را آسوده کنید؟! (۱)
_______________________________________________________
پ ن 1: منظورم از شما، شمای نوعی بود؛ به خودتان نگیرید!
پ ن 2: مطلب بالا را با یک روز تآخیر اینجا می گذارم.
پ ن ۳: اگر با صورتی مشکل دارید لطفاْ کل متن را سلکت کنید و بخوانید.
احساس تنهایی می کنم. توی این زندگی گره خورده ی نا مشخص احساس درماندگی می کنم. راه فراری نیست ؛ شاید راه نجاتی هم. تنها راه فرار، فرار خیالی است. این که سعی کنی نسبت به مشکلات بی تفاوت باشی، از کنارشان رد شوی ، حتی وقتی احاطه ات کرده اند، وقتی محاصره شده ای، وانمود کنی مشکلی وجود ندارد. سعی کنی زندگی خودت را ادامه بدهی و وانمود کنی که همه چیز عادی است، همانطور که باید باشد. حتی وقتی آنقدر حلقه ی محاصره ی آنها تنگ شده که نمی توانی نفس بکشی. باز هم چشمهایت را ببندی و نخواهی ببینی که دیگر راه فراری نیست. این است راه آسان و بدون درگیری و جنگ! این که وجودشان را نادیده بگیری و وانمود کنی که همه چیز طبیعی و عادی است. این است راه ترسوها، راه نا امیدان، راه سرخورده ها، راه بیچاره ها!
احساس تنهایی می کنم. وقتی به این فکر می کنم که به زودی آخرین فرشتگان نجاتی که در تاریکی به آنها چنگ می زدم و از آنها کمک می خواستم، تنها روزنه ی امیدی که در تاریکی برق دلگرم کننده ای داشت و یاد آوری می کرد که هنوز امیدی هست و راه نجاتی، از پیش ما می روند و دیگر نمی توانم در تاریکی وقتی نومیدانه دنبال پناهگاهی می گردم نور دلگرم کننده ی آنها را ببینم، بیش ازپیش احساس درماندگی و بی پناهی و بد بختی می کنم. وقتی پشتیبان و تکیه گاهمان ما را ترک گوید، در تاریکی ها در نا امیدی خودم غرق می شوم.
زندگی ام یک جاده ی بیراهه ی مه گرفته است. یک جاده ی موهوم که انتهای آن مشخص نیست و معلوم نیست به کجا ختم می شود. هر از گاهی که جاده را حیوانات وحشی و کریه دوره می کنند، بیشتر به بیراهه بودن و انتهای نامشخص و مر گ آور جاده اطمینان پیدا می کنم.
۸۴/۷/۸
خ ا م ۱: سنباد عزیز عنوان مطلب من توهم زمان بود. یعنی من توهم زدم. نه اینکه زمان توهم است!
خ ا م ۲: می خواستم از تمام دوستانی که مطالب مرا می خوانند (در واقع مزخرفات من را تحمل می کنند!) تشکر کنم و معذرت خواهی! این روزها وقت نمی کنم بیایم و مطالب شما را بخوانم. خواهش می کنم با من قهر نکنید و از من دلخور نباشید! به من حق بدهید.