در ميگشايد
و باز ميگردد
تا با لبخندي بگويد
ـ ببخشيد
كلماتم اشتباهاً اينجا جا مانده
و ميرود
تا بفهمم
آن لبخند و آن «دوستت دارم»
براي من نبود سينا بهمنش
ديوانگي هاي من
ميروم شايد كمي حال شما بهتر شود
ميگذارم با خيالت روزگارم سر شود
از چه ميترسي برو ديوانگيهاي مرا
آنچنان فرياد كن تا گوش عالم كر شود
ميروم ديگر نميخواهم براي هيچ كس
حالت غمگين چشمانم ملالآور شود
بايد اين بازندهي هر بار – جان عاشقم –
تا به كي بازيچه اين دست بازيگر شود
ماندنم بيهوده است امكان ندارد هيچ وقت
اين منِ ديرينِ من يك آدم ديگر شود
شيرين خسروي
« یار نداری »
سیمین بهبهانی
چه دلی؟ ای دل آشفته که دلدار نداری!
گر تو بیمار غمی، از چه پرستار نداری؟
شب مهتاب همان به که از این درد بمیری
تو که با ماهرخی وعده ی دیدار نداری
راز اندوه مرا از من آزرده چه پرسی
خود نبینی؟ تو مگر دیده ی بیدار نداری؟
گفته بودند به گلشن گل بی خار نیابی
در شگفتم، گل من! کز چه سبب خار نداری
« آفرینش »
سعاد الصباح
همه ی دین ها از طریق ارث به ما می رسند
مگر عشق
زیرا عشق تنها دینی است
که پیامبرانش را خود می آفریند
تصمیم گرفته ام از این به بعد اگر وقت نکردم با مطالب خودم وبلاگم را به روز کنم سعی کنم هر چند وقت یکبار با شعر یا مطالب جالب دیگری نگذارم که وبلاگم همینطور خاک بخورد و دوستانی که لطف می کنند و به اینجا می آیند هر دفعه همان مطلب قبلی را ببینند. امید وارم که مثل من از این شعر خوشتان بیاید.
دوست من باش
سعاد الصباح
بیا و دوست من باش
چه زیباست اگر دوست هم باشیم
هر زنی گاه محتاج دست دوست است
محتاج سخنی خوش
محتاج خیمه ی گرمی که از کلمات ساخته شده است
اما نیازمند طوفان بوسه ها نیست
دوست من
چرا به خواسته های کوچکم نمی اندیشی
چرا به آنچه که زنان را خشنود می سازد نمی اندیشی!
دوست من باش
دوست من باش
بعضی وقت ها دلم می خواهد با تو بر روی سبزه ها راه بروم
و با هم کتاب شعری بخوانیم
من – همچون زنی – خوشبخت می شوم که تو را بشنوم
□
ای مرد شرقی
چرا فقط مجذوب چهره ی منی
چرا فقط سرمه ی چشمانم را می بینی
و عقلم را نمی بینی
من همچون زمین نیازمند رود گفتگویم
چرا فقط به دستبند طلای من نگاه می کنی
چرا هنوز در تو چیزی از شهریار باقی است؟!
دوست من باش
دوست من باش
من نمی خواهم که با عشقی بزرگ عاشق من باشی
نه ، من نمی خواهم که برایم قایق بخری
و کاخ ها را هدیه ام کنی
من نمی خواهم که باران عطرها را بر سرم ببارانی
و کلیدهای ماه را به من ببخشی
نه ، این چیزها مرا خوشبخت نمی سازد
خواسته ها و سر گرمی هایم کوچکند
دلم می خواهد ساعت ها
ساعت ها با تو در زیر موسیقی باران راه بروم
دلم می خواهد
وقتی که اندوه در من ساکن می شود
و دلتنگی به گریه ام می اندازد
صدای تو را از پشت تلفن بشنوم
دوست من باش
دوست من باش
به شدت محتاج آغوش گرم آرامشم
از قصه های عشق و اخبار عاشقانه خسته شده ام
دل خسته ام از دوره ای که زن را مجسمه ای مرمرین می انگارد
مرا که می بینی حرف بزن!
چرا مرد شرقی
وقتی زنی را می بیند
نصف حرفش را فراموش می کند
چرا مرد شرقی
زن را مثل یک تکه شیرینی
و جوجه کبوتر می بیند
چرا از درخت قامت زن
سیب می چیند و به خواب می رود!