بازجو جزوهاي به من نشان داد: «اين را شما تايپ كردهاي؟»
قاطعانه گفتم: «نه. نخير.»
عكس پسربچهاي را جلو صورتم گرفتند: «ميشناسي؟»
«نه.»
عكس شعاع را نشانم دادند: «او را كجا ديدهاي؟»
«هيچجا. نميشناسم.»
عكسهاي ديگري نشانم دادند و من گفتم كه نميشناسم.
مرا به اتاق ديگري بردند كه ديوارهايش با كاشي سفيد پوشيده شده بود.همان بازجوي سيهچردة ديشبي پشت ميز نشسته بود. شتكهاي خون رويكاشيها ديده ميشد. عضدي آمد و مچ دست مرا گرفت و پيچاند و يكي ازمأمورها گفت: «زودتر آن وسايل الكتريكي را بيار.»
گيرههاي فلزي دستگاه را به بدنم وصل كردند. بهزير گلو، لالة گوش،روي پلكها و جاهاي حساس بدن. برق را وصل كردند. يكهو تكان خوردم.تمام بدنم گُر گرفت. مثل آنكه توي آتش افتاده باشم. مثل برقگرفتهها بدنمسوزن سوزن ميشد. ميسوخت. باز شوك دادند. مأمورها دورمميچرخيدند. شلاق آوردند و در حالي كه گيرههاي برقي به بدنم بود، شلاقميزدند. بعد از ميلة پنجره آويزانم كردند. دستهايم را به ميلهها قفل كردند.دوباره آتش از سر و پايم بالا رفت. بهشدت تكان ميخوردم. هيچچيز در آنلحظهها نميتوانست مرا از حرفزدن بازدارد مگر عشق به بچههايم، عشق بهرفقايم. عشق به آنها كه خونشان روي كاشيها پاشيده شده بود. من به دستدشمن افتادهام و كوچكترين كلمهاي ميتواند آنها را به اين شكنجهگاهبكشاند.
«جهانبخش را ميشناسي؟»
«نه.»
و خوشحال شدم كه جهان هنوز زنده است.
«شعاع را ميشناسي؟»
«نه.»
در دل شاد شدم كه شعاع هم زنده است.
بازجو دستهكليدي جلو صورتم گرفت: «اين كليدها مربوط به كجاست؟»
اين را ميدانستم كه دو شبانهروز از دستگيري من گذشته و رفقا بايدخانههاي خود را تخليه كرده باشند. كليد در برابر چشمانم تكان ميخورد. منساعت دو بعد از ظهر دو روز قبل با كبير قرار داشتم و كبير ساعت هفتهمانروز با شعاع قرار داشت. پس فكر كردم كه حتماً كبير و شعاع همديگر راديدهاند و جريان را متوجه شدهاند و خانه را خالي كردهاند و مأمورها كليدهارا از همان خانه به دست آوردهاند.
فرياد زدم: «دژخيمها، پسرم را كشتيد. مرا هم بكشيد.»
«عجله نكن. تو را هم ميكشيم؛ اما پس از گفتن تمام اطلاعاتت.»
و پرسيد: «هر چه زودتر محل خانة تيميات را بگو.»
«نميگويم.»
شوك و شلاق دوباره از سر گرفته شد. از پنجره بازم كردند و پايينآوردند: «نقشة خانه را بكش روي اين كاغذ.»
چون از تخلية خانه مطمئن بودم، نشاني را دادم. بازجو فوراً با تلفن نشانيرا به مأمورهايش داد و گفت كه به آن نشاني بروند و تمام وسايل خانه راانگشتنگاري كنند. بعد برگشت و مشتي به صورتم كوبيد: «تو همة كارها راخراب كردي. ما همهجا را محاصره كرده بوديم و ميخواستيم آن كسي را كهتو را به آن خانه برده بود، دستگير كنيم؛ اما تو همهچيز را بههم زدي.»
من خوشحال بودم كه كبير نجات پيدا كرده بود. دوباره عكس شعاع راآوردند. عكس جديد او بود.
«اين را ميشناسي؟»
«بله ميشناسم.»
«چرا قبلاً گفتي نميشناسي؟»
«آن عكس مربوط به جوانياش بود و نشناختم.»
«خُب اين شعاع قدش چه اندازه است؟»
«يادم نيست.»
«چه لباسي ميپوشد؟»
«لباس سرمهاي.»
ميدانستم كه شعاع آن لباس سرمهاي را كه سالها ميپوشيد ديگرنميپوشد. ديگر نخنما شده بود.
«موهايش بلند است يا كوتاه؟»
«بلند.»
و با خود گفتم كه حتماً او موهاي خود را كوتاه ميكند.
مأمورها از خانهاي كه نشانياش را داده بودم، دستخالي برگشتند. خيليعصباني بودند. مرا دوباره به اتاق شكنجه بردند. شوك و شلاق از سر گرفتهشد. پس از مدتي شكنجه، دوباره مرا به اتاق ديگري بردند. مردي به اتاق آمدو با من صحبت كرد: «خانم، من غير از اينها هستم. اينها جلادند. ممكناست هر آن خون تو را بريزند. بيا و حرفهايت را صاف و ساده به من بگو تانجات پيدا كني.»
پوزخند زدم و گفتم: «بله شما واقعاً غير از آنها هستيد. از قيافهتانپيداست.»
مرا به اتاق ديگري بردند و ديدم كه سمايل را آوردهاند. روي تختشكنجه بسته شده بود. مرا بالاي سر او بردند و گفتند: «اين را ميشناسي؟»
«نه.»
سمايل را از روي تخت باز كردند و كشانكشان بردند.
بعد از ظهر بازجوي جديدي همراه با عضدي آمد. او ناهيدي بود.شكنجهگر معروف مشهد. به من نزديك شد و گفت: «اسم رفقايت را بگو!»
من چند تا اسم از رفقايي كه قبلاً دستگير شده بودند گفتم. عضدي سيليمحكمي توي گوشم زد و فرياد كشيد: «اين سليطه اسم آنهايي را ميگويد كهدستگير شدهاند. ببريدش بالا.»
مرا به اتاق بالا بردند، به شكنجهگاه و شروع كردند. دوباره مرا پايينآوردند. چند بار اينكار را تكرار كردند تا هوا تاريك شد.
شب، مردي با ظرفي كه قلمموي پهني در آن بود آمد. قلممو را در ظرف زدو روي زخمهايم كشيد. آب نمك بود. از درد و سوزش بهخود پيچيدم. او درحالي كه قلم مو ميكشيد، خيلي آرام و خونسرد ميگفت: «حرفهايت رابزن خانم. اگر حرفهايت را بزني به وجدانم قسم تو را فوراً به بيمارستانميفرستم.»
به چشمان قيگرفتهاش نگاه كردم و ساكت ماندم. عضدي در را بههم زد وبه اتاق آمد. كشيدهاي به صورتم زد و گفت: «اين بيشرف به فكر بچههايشنيست. اين عفريتة بيغيرت معلوم نيست الان بچههايش كجا هستند. مثلسيبزميني بيرگ است.»
مردي با موهاي جوگندمي وارد شد و گفت: «خانم بگو بچههايت كجاهستند. قسم به وحدانيت خدا آنها را به بهترين مدرسهها ميفرستم.»
با صداي پر از كينه گفتم: «آن مدرسهها براي خودتان خوب است.»
مرد گفت: «اگر حرف نزني دوباره ميبريمت بالا.»
اين تهديد بود. ميدانستم. چون ديگر در بدنم جاي سالمي باقي نماندهبود كه دوباره شكنجهام بدهند. چند لحظه پيش مرا از زير سِرُم بيرون آوردهبودند. روز پيش هم در زير سِرُم بيهوش شده بودم. مرا به سلولي بردند. يكتخت آهني در سلول بود كه مرا روي آن بستند.
نگهبانها رفتند. تنها ماندم. به سقف سلول خيره شدم... داشتم توي بيابانبيسر و تهي ميدويدم. خروسي زير بغلم بود، خروسي سياه. ميبردم برايدعانويس. دعانويسي كه چند فرسنگ از ده ما دور بود. يازده سالم بود. برادرم،برادر كوچكم مريض شده بود و گفته بود كه آب دعا بايد به خوردش بدهيم.خروس از دستم فرار كرد. خيلي دويدم تا گرفتمش. دعانويس خروس را ازمن گرفت و كاغذي به دستم داد تا در آب بزنيم و آبش را به برادرم بدهيم... مرابه پاسبان پيري شوهر دادند. عرقخور بود. از در كه ميآمد از مستي ميافتادتوي حوض. او را بيرون ميآوردم. به اتاق ميبردم. لباسهايش را عوضميكردم... از او طلاق گرفتم... به فرمان شوهر كردم. هر شب كتكم ميزد.دستهايم را از پشت ميبست. ميخواست با چاقو سرم را ببرد... بچههايم...بچههاي عزيزم مزدك و ماني و اسفنديار. كجا بودند حالا. چه ميكردند درخانههاي تيمي... بُغض گلويم را فشار ميداد. نگذاشتم اشكم سرازير شود.ممكن بود، شكنجهگرها، توي سلول بيايند و اشكهايم را ببينند.
ساعت دوازده شب بود كه يك نفر عينكي تو آمد. من از گذشت زمان حسميكردم كه بايد چه ساعتي باشد.
مرد، عينك تيرهاي به چشم داشت. نشست و پرسيد: «شما عضو كدامگروه هستيد؟»
محكم گفتم: «چريكهاي فدايي خلق.»
عينكي پرسيد: «ايدئولوژي شما چيست؟»
«ماركسيسم ـ لنينيسم!»
«چهكاره بودي؟»
«خانهدار.»
«كساني را كه ميشناسي نام ببر...»
من نام كساني را كه ميدانستم دستگير يا شهيد شدهاند بردم.
پرسيد: «موقع دستگيري چه كسي همراهت بود؟»
«هيچكس. تنها بودم.» و نام كبير را نگفتم.
«چه كسي شما را به آن خانة تيمي برد؟»
«يكي از رفقايي كه تا آنوقت نديده بودم.»
«قدش چه اندازه بود؟»
«متوسط.»
«چه كتابهايي تا به حال خواندهاي؟»
«فرصتي براي مطالعه نداشتهام. خيلي كم كتاب خواندهام.»
«يكي از كتابهايي را كه خواندهاي نام ببر.»
«كتاب مادر ماكسيم گوركي.»
نميدانستم كه خواندن كتاب مادر، سه سال زندان دارد.
«بچههايت را پيش چه كساني گذاشتهاي؟»
«آنها يك روز از خانه بيرون رفتند و ازشان بيخبرم.»
«كدام خانه؟»
«همان خانهاي كه در تهران بودم.»
«بچههايت با چه كساني دوست بودند؟»
صورتم را رو به ديوار برگرداندم و با اعتراض گفتم: «آقا ديگر خستهشدهم. ميبيني كه جاي سالمي در بدنم باقي نگذاشتهاند. نميتوانم جواببدهم.»
بازجويي آنشب به وسيلة آن مرد، تا صبح طول كشيد. چشمانم از هم بازنميشد. بازجو دستهايم را باز كرد و رفت.
از توي راهرو خِشخِش زنجير ميآمد. كسي پاهايش را روي زمينميكشيد و زنجيرهايش صدا ميداد. از ميان سلول صداي جيغ و فرياد ميآمد.
«بگو رفقايت را.. بگو كجا قرار داري؟»
«نميدانم... نميدانم... اشتباهي مرا گرفتهايد.»
ميدانستم كه تا چند لحظه ديگر، شكنجه و بازجويي من شروع خواهدشد. بلند شدم و نشستم روي تخت. روسريام را باز كردم و دور گردنمپيچيدم. دو سر روسري را از دو طرف كشيدم كه شايد بتوانم خودم را خفهكنم. اما نشد. نتوانستم. يعني دستهايم آن قدرت را نداشتند كه روسري رامحكم بكشم. خواستم بلند بشوم و خودم را با سر از روي تخت به زمين بزنم.اما توانايي بلندشدن نداشتم. مدتي بيحال ماندم. سرم را به ديوار زدم.فايدهاي نداشت. روسري را توي دهان خودم چپاندم. بيفايده بود. هنوز زندهبودم.
در تقلاي نابودي خودم بودم كه در باز شد و پنج ششتا ساواكي تو آمدندو شروع كردند به زدن سيلي و لگد. باز هم همان مرد جوگندمي آمد و مرا اززير دست مأمورها بيرون كشيد و گفت: «خانم مسير بچههايت را بگو. كجارفتند؟ به خدايي خدا آنها را به بهترين مدرسهها ميگذارم. من دلم برايآنها ميسوزد.»
گفتم: «آقا اگر بچههاي من جايي ميرفتند كه ميبايد من بدانم، خُبهمانجا پيش خودم ميماندند. من صد بار ديگر ميگويم كه نميدانم آنهاكجا رفتهاند.»
عضدي از در وارد شد و طبق معمول كشيدهاي به صورتم زد و پرسيد: «آنچاهي كه توي زيرزمين كنديد براي چهكاري بود؟»
با تعجب پرسيدم: «كدام چاه؟ ما چاهي در زيرزمين نداشتهايم!»
چند سيلي ديگر به من زد و گفت: «بله چاه! خودت را به آن راه نزنسليطه.»
به دستور عضدي وسايل الكتريكي را آوردند و همانجا توي سلول بهبدنم وصل كردند. اينبار پسر جواني مرا شكنجه ميداد. گيرههاي فلزي را بهپلكهايم وصل كرده بودند و همراه با پرش پلكها، گيرهها ميپريدند و بازميشدند. جوان براي آنكه گيرهها جدا نشوند، پالتوي مرا روي سرم كشيد.نيمساعت گيرهها به پلكها و بدنم وصل بود.
مرا بلند كردند و از نردة پنجره آويختند و با شلاق زدند. گيرهها وصلبودند. شوك داده ميشد و با شلاق هم ميزدند. سرم از شدت جريان برقتكان ميخورد و سر و صداي عجيبي در مغزم ميپيچيد: «شعاع كجاست؟»
«نميدانم.»
عضدي با خشم گفت: «اين شعاع از پويان هم خطرناكتر است.مدتهاست دنبالش هستيم. از هفده سالگي فعاليت ميكرده و حتي يكبارهم دستگير نشده. عكس و تفضيلاتش را داريم.»
سقلمهاي زير چانهام زد: «موهايش بلند است يا كوتاه؟»
«بلند است.»
«چهوقت روز از خانه بيرون ميرود؟»
«صبح زود.»
بارها و بارها سؤالها را تكرار كردند، اما من با همة سر و صداها و ضربههاو صدمههايي كه ميزدند حواسم جمع بود. گمراهشان ميكردم.
«جاي بچههايت را بگو قبل از آنكه دستگيرشان كنيم و جلو جوخة آتشبگذاريم.»
«گفتم كه نميدانم بچههايم كجا هستند.»
هموطنان گرامی،
خبر کوتاه و ساده است، لابد شنیده اید: حکومت اسلامی، با ساختن سد سيوند و آغاز مرحله آب گيری آن، دشت باستانی پاسارگاد (دشت مرغاب)، یعنی نخستین مرکز تمدن ایرانیان را به زیر آب می برد و آثاری همچون آرامگاه کورش کبیر و پرسپوليس (تخت جمشید) را از چهره ی زمین پاک می کند. باید در این باره چاره ای اندیشید و اقدامی اساسی کرد. ما، به سهم خود، دست به تشکیل «کمیته بین المللی برای نجات آثار باستانی دشت پاسارگاد» زده ایم و از همه نويسندگان و هنرمندان و روشنفکران و همچنين از همه ی اهل فرهنگ و اندیشه که برای نگاهداشت شناسنامه های ملی ما دل می سوزانند دعوت می کنیم تا به این کمیته بپیوندند.
اولين اقدام «کميته بين المللی برای نجات آثار باستانی دشت پاسارگاد» نامه ای سرگشاده به زبان فارسی و انگليسی به سازمان ملل متحد و مردمان جهان است. آن را امضا کنيد و دوستان خود را از هر مليتی که هستند به امضای آن تشويق کنيد:
www.PetitionOnline.com/Pasargad/petition.html
باشد که نسل امروز شرمسار نسل های آینده نماند.

به نقل از کميته براي نجات پاسارگاد (شرم آوره که این هم فیلتر شده! لابد غیر اخلاقی بوده؟! هه!
)
پ.ن: آخخییییش!! این عکس مونتاژ شده ای که نشان می داد پاسارگاد زیر آب رفته حسابی مرا ترساند! البته کاملاْ به صحت این عکس شک داشتم. نمی دانم از روی حس ششمم بود یا منطقم یا این خصلت که نمی خواهم واقعیت های تلخ را باور کنم؟!
به هر حال هیچ احساس بدی نسبت به کسی که عکس را به این شکل مونتاژ کرد ندارم. چون به نظرم می توانست عاملی تکان دهنده برای ما باشد که خوش خیال نشسته ایم و دست روی دست گذاشته ایم.
همه چيز دارد جلوي چشم هايمان نابود مي شود.
کسي حرفي نمي زند، کسي کاري نمي کند.
آن قدر فاجعه اتفاق افتاده که برايمان عادي شده. همه ي اتفاقات بد، همه ي چيزهايي که نبايد اتفاق بيفتد، برايمان عادي شده است.
شايد آن قدر فاجعه عميق است که
کسي عمقش را نمي بيند، کسي عمقش را نمي فهمد!
چشم هايمان، گوش هايمان و حتي احساسمان به همه چيز عادت کرده است.
هرچقدر فاجعه بيشتر و عميق تر مي شود، بيشتر عادي و پيش پا افتاده به نظر مي رسد.
آيندگان به ما مي خندند! به ما که هر روز تيتر هاي درشت را ريزتر مي بينيم و تنها petition online براي هم مي فرستيم.
در حالي که داريم چاي مي نوشيم، تيتر روزنامه يا يک سايت خبري را نگاهي مي اندازيم که از يک فاجعه خبر مي دهد. يک حبه قند ديگر بر مي داريم و روزنامه را کناري مي اندازيم، بعد مي پرسيم: راستي مي دوني فلاني فلان چيز رو چند خريد؟! اَه... پس سر من حسابي کلاه رفته...
و بعدش هم يک سريال پرطرف دار شروع مي شود که همه ي شهر با اشتياق آن را دنبال مي کنند. فعلاً مساله اي مهم تر از حامله شدن نسرين و موهاي زايد نرگس يا کچل شدن آن يکي توي دنيا وجود ندارد.
فردا صبح هم هر کسي مي رود دنبال کار هاي روزانه و روزمره ي خودش. مثل هميشه.
من به کامنت هایی که داد می زنه نوشته هامو نخوندند و می خوان بهشون سر بزنم و چراغ کلبه ی درویشی اشان (!) را روشن کنم سر نمی زنم!
بهتره خودشون رو با کپی پیست کردن خسته نکنند و برن یه احمق دیگه مثل خودشون رو گیر بیارن! که اونم مثل خودشون براشون کامنت بذاره.
در نهایت نوشته هاشونو کی می خونه من نمی دونم!![]()
فيلم "به آهستگي" را با ذوق و کنجکاوي رفتم ديدم. با اينکه تا قبل از اينکه فيلم را ببينم چيزي راجع به آن نديده، نخوانده و نشنيده بودم. حتي نمي دانستم کدام بازيگران در فيلم بازي کرده اند. تنها به خاطر اين که فيلم نامه اش را پرويز شهبازي نوشته بود فکر مي کردم بايد ارزش ديدن را داشته باشد. چون "نفس عميق" بهترين يا يکي از بهترين فيلم هايي است که ديده ام و پرويز شهبازي آن را کارگرداني کرده بود.
به هر حال فيلم ارزش ديدن را داشت (مخصوصا در اين اوضاع بي ريخت فيلم هاي روي پرده؛ شام عروسي، آتش بس و... که تکليفشان حتي در ژانر هاي سينمايي هم مشخص نيست.) هرچند توقع ام را برآورده نکرد. و البته به هيچ وجه در حد نفس عميق نبود!
اين نوشته را بخوانيد. (مثلا تبليغ کرده!) و بعدش حتماً نظرات سيبستان، حامد (2 تا حامد نظر داده اند؛ نظر دومي را مي گويم)، نوشین، خسرو را بخوانيد تا شايد همان احساسي را پيدا کنيد که من - بعد از خواندنشان - پيدا کردم. به اين چيزها چه مي گويند؟! تناقض؟ تضاد؟ مقدس نمايي؟! کلمه اي پيدا نمي کنم. هيچ نظري هم ندارم. هيچ قضاوتي هم نمي کنم جز اينکه اين قضيه يک مثال ساده است براي اوضاع جامعه ي ما.
خ. ا. م يا شايد پ. ن (؟!) : حالم گرفته مي شود وقتي مي بينم بعضي ها زيادي خودشان را دسته بالا مي گيرند. به نظر من طرف دار و خواننده زياد داشتن دليل نمي شود خودمان را دست بالا بگيريم. (خوب است J.K Rowling نشدي!
اتفاقا امروز نظر يکي را در مورد وبلاگ هاي کله گنده خواندم باور کنيد نمي دانم کجا!) طرف خيلي عصباني بود ولي به نظرم تا حدي حرف هايش درست بود. يک چيزهايي تو فضاي وبلاگ نويسي است که تا در عمقش فرو نروي (تا وقتي که در حاشيه هستي) ازش سر در نمي آوري. نظري را که خواندم، اشاره اي بود به مافيا بازي وبلاگ ها.
پ. ن: عجبببببببببببببببب!!!!! (يک عالم علامت تعجب!)
به تعدادی برادر! جهت شهید شدن نیازمندیم <--- هه هه
حتما این کاریکاتور را ببینید (در راستای مطلب پایین یا شاید تاریخ پایین)
خ.ا.م: راستی مژگان عزیز اگر سر نزدم ناراحت نشو چون یادت رفته آدرست را بگذاری.
راستي امروز 18 تير است؛ بله همان فاجعه را مي گويم که دوره ي خاتمي اتفاق افتاد! چقدر دوست داشتم اين رو به "هنوز!" هواداران ِ خاتمي بگويم. ما مردم بي حافظه چه طور اين چيزها را فراموش مي کنيم؟! بگذريم. ادامه ي اين بحث را با رنگ سفيد (روي زمينه ي سفيد) نوشتم. شايد به مرور پر رنگ شود؟! اما نمي دانم رنگ هاي وب خاصيت آب ليمو را دارد يا نه؟
اينجا ايران است
صداي جمهوري اسلامي ايران
و پر از تضاد ها و تناقض ها
جايي که هيچ حقي به رسميت شناخته نمي شود و حريم خصوصي افراد معنا ندارد (چي؟ حرف هاي غرب زده ها رو مي زنم؟! آره خوب حريم خصوصي کجا و ايران کجا؟!)
و قانون کپي رايت براي آزادي ِ بيشتر!! مردم وجود ندارد (و اين يعني آزادي!!)
سرزميني که کوچک ها جاي بزرگان مي نشينند
و بزرگان جاي کوچک ها، نه ببخشيد! بزرگان در چهار ديواري هاي تنگ!: يا زير خاک يا ميان خط هاي عمودي يا در ميان اتاق هاي بيمارستان!
جايي که ميان بالاي شهر و پايين شهر يک دنيا فاصله است. فاصله اي ميان خوشي و غم، زيبايي و زشتي، سيري و گرسنگي، تشخُص و تحقير
جايي که نفت بر سر سفره ها آمد و نان رفت
سرزميني که جوانان برومندش(!) يا معتادند يا افسرده يا ديوانه و در هر صورت غير قابل تحمل، غير قابل اعتماد و مطرود!
جواناني محصول تضاد ها و تناقض ها
اعتقاد ها و رفتارهاي متناقض
سرزميني که مردمش بهتر از همه جا با تناقض ها کنار مي آيند و آنها را حل شده، در کنار هم قرار مي دهند
مردمي غير قابل پيش بيني و البته فراموش کار
مردمي خو گرفته با سياهي و غم
و سالنمايي که عزاداري هايش بيشتر از شادي هايش قرمز شده
سرزميني که تعداد عالِم هايش خيلي بيشتر از تيراژ کتاب هاست
و البته تيراژ کتاب، ادعا ها را خجل مي کند
جايي که بي تفاوتي نگاه ها سنگين تر از اشاره ي تحقير آميز هزاران انگشت است
سر زميني که صداي خندان و راضي مجري راديو در تاکسي ها گوش مسافر هاي خسته و گرفته را کر مي کند و اعصابشان را خط خطي!
و هرکس زورش فقط به ضعيف تر مي رسد؛ نه بيشتر!
اينجا ايران است
صداي جمهوري اسلامي ايران
سرزمين گل و بلبل، خوشي ، زيبايي و سرمستي!
اقبال بيش از حد جهانيان به شازده كوچولو باعث شد نشست هفتگى شهر كتاب مركزى با عنوان «شازده كوچولو كتاب قرن» به بررسى دلايل اهميت و استقبال از اين اثر اختصاص يابد.
...سنت اگزوپرى از جمله مولفانى است كه زندگى شخصى اش بر آثارش تاثير چشمگيرى گذاشته است، اين اثر همانند ساير آثار سنت اگزوپرى از واقعيت و زندگى مولف تاثير پذيرفته است. بنابراين گرچه نوشته هايش خود زندگى نوشت نيست اما از طريق نوشته هايش مى توان به زندگى او و دورانش پى برد. سقوط او در سال ۱۹۳۵ در كوير ليبى چندين بار و به اشكال گوناگون در آثار سنت اگزوپرى تجلى مى يابد. او اين حادثه را در زمين انسان ها نقل مى كند و همچنين در شازده كوچولو نيز نشانه هايى از آن به چشم مى خورد. حضور هواپيما به جز در اثر ناتمامش- دژ- در تمام آثارش به چشم مى خورد.
...شازده كوچولو نيز يك اثر حقيقت نما است و متعلق به ژانر فانتزى است يعنى ادبيات وهم و تخيل است و جزء ادبيات كشف و شهود است...
خ. ا. م ۱: من تقسیم سلولی کردم! حس آدم هایی رو دارم که شلوارشون ۲ تا شده!! (از من می شنوید فکر بد نکنید!)
خ. ا. م ۲:راستی اگر می دونید چه طوری می شه تو بلاگفا لوگو گذاشت (مثلا من بخوام لوگوی یک وبلاگ رو تو قسمت پیوند هام بگذارم) لطفا برام بنویسید. نظرات این پست رو بسته ام چون نوشته ی خودم نیست ولی پایین قسمت نظرات باز است.

گزارش تجمع اعتراضی زنان در میدان هفت تیر (۲۲ خرداد ۱۳۸۵)
گزارش تجمع 22 خرداد زنان در میدان هفت تیر
گزارش به نقل از خبر گزاری ایسنا
پ ن (۲۴/۳/۸۵) : بسياري از سايت هاي زنان و سايت هايي که عکس ها و گزارش هاي مربوط به ۲۲ خرداد ۸۵ را گذاشته بودند طي اين يکي دو روز فيلتر شدند! بنابر اين شايد نتوانيد از لينک هاي بالا استفاده کنيد. کسوف عکس هاي خوبي از وحشي بازي هاي پليس ها گذاشته بود که متاسفانه فيلتر شد. نمي دانم شايد با فيلتر شکن بشود راهي پيدا کرد.
این وسط طراح بد بخت باید بازداشت می شد؟!!
لینک های مرتبط: http://www.golagha.ir/news/2006/May/22/247.php (کاریکاتور جنجال بر انگیز روزنامه ی ایران را هم در اینجا می توانید ببینید)
عکس های تجمع دانشجویان دانشگاه تهران و یکسری عکس دیگر
توقیف شد! و مطلب آقای او در این مورد
-------------------------------------------------------------------
پ ن: من که وقت نوشتن نداشتم ولی نتونستم راجع به این قضایا وبلاگم رو بی تفاوت بگذارم.
ديشب فرهاد و شاملو در گور لرزيدند. فرهاد كه احتمالاً اين يكي دوسال مخصوصاً اين اواخر به لرزيدن هاي متوالي عادت كرده. شاملو هم ممكن است كساني كه بالاي قبرش لرزشش را مي بينند احتمال بدهند چون سنگ قبر ندارد (طبق سنت هرساله فروردين امسال هم سنگ قبرش را شكستند) از سرما و بي اعتنايي دارد مي لرزد. اما من مي دانم كه دليل اصليش شعر يه شب مهتاب (شاملو) بود كه ديشب پس از "خبر خوش هسته اي" از شبكه يك سيما پخش شد! سعي كردم مثل آدمي كه تا حالا اين شعر را نشنيده و حتي نمي داند شاعر آن شاملو است به كليپ نگاه كنم تا شايد بتوانم ربط تصاوير آزمايشگاه هاي هسته اي و آقا ريشوي زشت و دختر بچه ي مخفي در چادر سفيدش را (كه احتمالاً همان "پري" بوده كه...) با مضمون شعر درك كنم. اما با وجود تلاش هاي فراوان نتوانستم ارتباطي بين تصاوير، موضوع هسته اي و شعر (حالا سراينده و خواننده اش كه هيچي!) بيابم.
يادم است كه تا چند وقت پيش بُرد تيم ملي فوتبال كشور در مسابقات مختلف افتخار ملي بود اما حالا انرژي هسته اي "افتخار ملي" شده! ملتي كه روزي تيم ملي فوتبال افتخار ملي اش است و روزي انرژي هسته اي.....؟! خوب چه مي توان گفت؟ حق دارند! ما افتخار ملي زياد داريم و براي همين گاهي افتخارات ملي مختلفمان دچار دگرگوني و تضاد مي شوند. مثلاً قطع يك شبه ي هزاران درخت در پارك جنگلي لويزان، كتك زدن زنان روبري تياتر شهر در "روز زن"!، دادن مجوز شكار گونه هاي كمياب به شكارچيان خارجي از طرف "سازمان حفاظت از محيط زيست"!!، فجايع كوي دانشگاه، احمد باطبي و احمد باطبي ها،..... و هزاران افتخار ملي ديگر كه يكي يكي فراموش مي كنيم(و گفتني هم نيستند) در صورتي كه مي توانيم به خاطرشان از غرور بميريم!
در آخر: انرژي هسته اي حق مسلم ماست!
هوووووراااا.... هووورررااا..... الله اكبر .....الله اكبر.....
|
سالروز تولد خالق شازده کوچولو "آنتوان دوسنت اگزوپری" | ||
|
به نقل از روزنامه ی شرق:
![]() •۱۹۰۰
نويسنده و خلبان فرانسوى كه نگاهى شاعرانه و گهگاه كودكانه به مسائل جدى زندگى داشت خالق اثر مشهور «شازده كوچولو» يكى از برجسته ترين آثار كلاسيك ادبيات كودك در قرن بيستم در چنين روزى به دنيا آمد و بعد ها طى جنگ جهانى دوم در ماموريتى هوايى براى ارتش فرانسه در سال ۱۹۴۴ جان خود را از دست داد.«آدم بزرگا خودشون هيچى نمى دونند و براى بچه ها خيلى كسل كننده كه اونا مى خوان هميشه همه چى رو براشون توضيح بدن.»«آنتوان دوسنت اگزوپرى» در ۲۹ ژوئن سال ۱۹۰۰ در خانواده اى اصيل در ليون به دنيا آمد. يكى از اجداد او در «يورك تاون» عليه آمريكايى ها جنگيده بود و پدرش مدير اجرايى يك شركت بيمه بود و در سال ۱۹۰۴ بر اثر حمله قلبى جان خود را از دست داد و همسرش «مارى دو فونسكو لومبو اگزوپرى» به همراه فرزندانش در سال ۱۹۰۹ به شهر ليمان نقل مكان كردند. آنتوان سال هاى كودكى خود را در قصر «سنت موريس دو رمنز» در ميان خواهر و خاله و دايى هايش گذراند. او تحصيلات ابتدايى خود را در مدرسه «ژسو» در ليمان گذراند و در خلال سال هاى ۱۹۱۵ تا ۱۹۱۷ به مدرسه اى در فرايبورگ سوئيس رفت كه زير نظر پدران روحانى كاتوليك مذهب اداره مى شد. پس از آنكه در امتحان ورودى پيش دانشگاهى مردود شد به هنرستان رفت تا در رشته معمارى تحصيلات خود را ادامه دهد.سال ۱۹۲۱ نقطه عطفى در زندگى او بود. در اين سال او به خدمت سربازى رفت و جهت گذراندن دوره خلبانى به استراسبورگ فرستاده شد.يك سال بعد او موفق به اخذ گواهينامه خلبانى شد و به نيروى هوايى دعوت شد. مخالفت خانواده نامزدش او را در پاريس ماندگار كرد و پشت ميزنشين شد. با به هم خوردن رابطه نامزدى او آنتوان شغل هاى مختلفى را در سال هاى بعد تجربه كرد و در هيچ كدام از آنها به موفقيتى دست پيدا نكرد.در سال ۱۹۲۶ او پرواز را دوباره آغاز كرد. در روز هايى كه هواپيماها آنچنان پيشرفته نبودند و خلبان ها بيشتر متكى به غريزه خود پرواز مى كردند يكى از معدود كسانى بود كه براى پرواز هاى پستى بين المللى داوطلب شد و بعد ها مدعى شد كه خلبانانى كه با هواپيماهاى پيشرفته پرواز مى كنند بيشتر به حسابدار شبيه اند تا خلبان.
|