هر چه فکر مي کنم مي بينم يکي از دلايل بدبختي ما حافظه است. هم نداشتنش باعث بدبختي است، هم داشتنش.
کاش حافظه ام در بعضي موارد از کار مي افتاد.
همه ي آدم ها سايه هايي هستند که هميشه در زندگي ما سر گردانند. گاهي اين سايه ها نزديک مي شوند، واضح تر مي شوند، رنگي مي شوند. و گاهي دوباره دور مي شوند؛ تبديل مي شوند به همان سايه هاي خاکستري سرگردان.
و آدم هايي مثل من که از حافظه اشان بيخودي استفاده مي کنند، هيچ گاه نمي توانند آن زمان ِ کوتاه که سايه ها واضح و رنگي مي شوند را فراموش کنند.
آدم هايي در حافظه ي من زندگي مي کنند که حتي نمي دانم جاي من در ناکجا آباد حافظه ي آنها کجاست. حتي آدم هاي فراموش کار را هم فراموش نمي کنم. احساس حماقت مي کنم.
دلم براي دنيا مي سوزد که ما اشرف مخلوقاتش هستيم!
ما آدم هاي فراموش کار، ما آدم هاي خودخواه ، ما آدم هاي ويرانگر، ما آدم هاي فاني،...
******
امشب خانه ي يکي از دوستان خانوادگي بوديم که براي اقامت professional در استراليا اقدام کرده بودند. پرسيدم: "به خانواده اتان وابسته نيستيد؟ دلتان تنگ نمي شود؟!" آخر خيلي با خانواده اشان رفت و آمد دارند. جواب دادند: "نه. من زود با ديگران رابطه مي گيرم. آنجا دوست پيدا مي کنم." يک دفعه احساس کردم فاصله ي زيادي با آنها دارم. يعني مي شود آدم اينقدر راحت از روابط و وطنش جدا شود و روابط جديدي را جايگزين کند؟! آنها با حافظه اشان (حس نوستالژي) چه کار مي کنند؟!
احساس بدي دارم. دور و برمان خيلي ها مهاجرت يا اقدام به مهاجرت کرده اند. فکر مي کنم تا چند سال ديگر تعداد آدم هاي درست و حسابي اي که در ايران زندگي مي کنند به انگشتان دست هم نرسد. دلم براي ايران مي سوزد.
گاهي آن قدر فشار زياد مي شود که آدم حاضر مي شود خانه و ميراث خودش را هم ترک کند.
دلم براي ايران مي سوزد.
"کسي به فکر گل ها نيست
کسي به فکر ماهي ها نيست
کسي نمي خواهد
باور کند که باغچه دارد مي ميرد
که قلب باغچه در زير آفتاب ورم کرده است
که ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهي مي شود
و حس باغچه انگار
چيزي مجرد است که در انزواي باغچه پوسيده ست
حياط خانه ي ما تنهاست
حياط خانه ي ما
در انتظار بارش يک ابر ناشناس
خميازه مي کشد
و حوض خانه ي ما خالي ست"
.................. فروغ فرخ زاد