يک سال داشتم روز شماري مي کردم براي امروز که برم اون بالا.
اين همه منتظر امروز بودم. اما ديشب خودم يک دفعه زدم زير همه چيز!
بعضي وقت ها خودم هم نمي تونم کارهاي خودم رو توجيه کنم! بايد به خودم توضيح پس بدم.
البته يه دلايلي براي خودم داشتم ولي آخه من خيلي منتظر اين روز بودم.
حالا همه ي آنهايي که اون بالا هستند، سايه ي خنک پناهگاه رو حس کرده اند جز من که اين پايين دارم خودم رو مي زنم به اون راه که کمتر دلم بسوزه.
حالا کي به جاي من روي اون تخته سنگ بزرگه جلوي در پناهگاه نشسته و پاهاشو آويزون کرده و داره پايين رو نگاه مي کنه، بعد نماي شهر خاکستري رو، و بعد پرنده ها رو که تو اون ارتفاع پرواز مي کنند و بال هاي مفيدشون رو به رخ مي کشن؟!
الان همه دارن دوباره بر مي گردن توي اين شهر خاکستري. اگه من بودم چقدر از صداي سنگ ها زير پاهام لذت مي بردم. تو اون سکوت کوهستان....
جاي من خالي!
- برو تو اتاقت و تا وقتي که عقلت سر جاش نيومده نيا بيرون!
-باشه پس بيا براي هميشه خداحافظي کنيم.
هاها! من ديوونه ام! من حتي براي خودم هم غير قابل پيش بيني هستم!